Rene Hope Turner
NDE
مقیاس گریسون: 15
#10041
- کشوراسترالیا
- جنسیتF
- تاریخ ارسال2/8/1999
تجربه شامل
احتمالاً مرگ بالینی را تجربه کردهاندجهان معنوی واقعیتر از واقعیت فیزیکی استجهان در حال گذار استدر مرور زندگی، احساساتی را که دیگران داشتند حس کردندبرخلاف میل خود بازگشتند
توضیحات تجربه
این تجربه مهمترین تجربه زندگیام است. ابتدا وقایع منجر به آن، گزارش والدینم از اتفاقات در حالی که من دور بودم، تجربه نزدیک به مرگم و در نهایت احساسم درباره آن را بیان میکنم.
صحنه: ۲۴/۰۲/۸۲، سیدنی، استرالیا، ساعت ۶ بعد از ظهر. من از شرکت تعمیر ابزارآلات نوریام خارج شدم تا به خانه بروم به ریموند تراس (شهرکی در شمال نوستارل). شریکم مایک در صندلی کنار بود، من در حال رانندگی بودم و دوستم و کارمند پارهوقت، استیو، در صندلی عقب نشسته بود. پس از ۳ ماه خشکی باران میبارید، من در حال رانندگی در بزرگراه صنعتی بودم و به آهستگی برای توقف در چراغهای راهنمایی که جاده خروجی از BHP با بزرگراه تلاقی میکند، شتاب میکردم؛ در آن نقطه، خاطرم تمام شد.
گزارش شده توسط مایک (شریک سابقم): "وقتی به چراغها نزدیک شدیم، آنها به سبز تغییر کردند؛ وقتی به تلاقی وارد شدیم، ماشین آکواپلن کرد، سرعت ۴۳ کیلومتر در ساعت بود و ما به تیرک بزرگ صنعتی بلافاصله پس از تلاقی برخورد کردیم. استیو که به صورت دراز بر روی تشک در عقب ون نشسته بود، به یک موشک تبدیل شد. او به جلو پرتاب شد و به پشت سر رنه برخورد کرد، او را به فرمان کوبید."
اطلاعات پزشکی: ستون فقرات استیو در L4 شکسته است و او فلج نیمهتنه است. من دچار شکستگیها، ناحیه پایینی، لobe پیشانی، کاسه چشم راست، زیگومات راست، همه فرورفته، و ۶ سوراخ در dura شدم. فرمان شکسته بود و پرههای فرمان و چراغ خطر در سه نقطه بدن را سوراخ کرده بودند- از گلویم تا سقف دهان، و به قفسه سینه بالایی و پایینی را سوراخ کرده بود. مایک دچار کبودی کوچکی از کمربند ایمنی شد.
مادرم گزارش داد که: در عصر ۲۵/۰۲/۸۲ آنها در دفتر یک استاد جراحی اعصاب بودند که استاد خبر مرگ من را اعلام کرد و گفت که آنها باید شکرگزار باشند، زیرا اگر زنده مانده بودم، یک سبزیخور میشدم. در طول این گفتگو، یک پرستار جوان و ترسیده بهسرعت به دفتر هجوم آورد و فریاد زد: "او زنده است، او نشسته و صحبت کرد!" استاد او را به خاطر قطع صحبتشان ۳ بار سرزنش کرد و سپس او را به بیرون برد و درباره "اجساد مرده" که حرکت میکنند و صدا میزنند، درس داد. پرستار اصرار داشت: "او نشسته و گفت: "دیگر دارو به من ندهید!"" در این لحظه، مادرم یکی از آرنجهای استاد را گرفت و پدرم آرنج دیگرش را گرفت و آنها را به سمت کریدور راه بردند تا ببینند. آنها مرا در یک کریدور پشتی پیدا کردند که ظاهراً برای این بوده که پرستار تجهیزات را قبل از انتقالم به سردخانه بردارد. من در کما عمیق بودم و نفس میزدم و ۱۰ روز دیگر در کما باقی ماندم.
تجربه نزدیک به مرگ من:
نمیدانم در کدام یک از این وقایع تجربهام اتفاق افتاد. هیچ حافظهای از فرایند مرگ یا ترک بدنم ندارم. من بهسرعت از طریق یک گرداب تاریک که به نظر میرسید ابرهای سیاه جوشان هستند، در حال حرکت بودم و احساس میکردم که به کنارهها فراخوانده میشوم که من را میترساند. در جلو یک نقطه کوچک نور روشن بود که به تدریج بزرگ و درخشانتر میشد وقتی که به آن نزدیکتر میشدم. متوجه شدم که باید مرده باشم و نگران مادرم و پدرم و خواهرم شدم و کمی از خودم ناراحت بودم چون فکر کردم "آنها به زودی از این موضوع عبور خواهند کرد"، مانند اینکه فقط یک فکر گذرا بود که به سرعت به سوی این نور به سمت جلو حرکت میکردم.
من با انفجاری از نور جلالی وارد اتاقی شدم با دیوارهای نامشخص، و در مقابل مردی حدود ۳۰ ساله با قد حدود ۶ فوت، موهای قهوهای مایل به قرمز تا شانه و یک ریش و سبیل بسیار مرتب و کوتاه ایستاده بودم.
او یک روبان سفید ساده بر تن داشت، نوری از او ساطع میشد و من احساس میکردم که او عمیقاً پیر و دانا است. او با عشق، آرامش و صلح (غیرقابل توصیف) بزرگی از من استقبال کرد، بدون کلمات. من احساس کردم "میتوانم برای همیشه در پای شما نشسته و راضی باشم"، که به نظرم فکر/گفتار/احساس عجیبی بود. من به بافت روبان او مجذوب شدم و سعی کردم بفهمم چگونه نور میتواند بافته شود!
او در کنار من ایستاد و مرا به سمت چپم نگاه کرد، جایی که من لحظات کماحترامی زندگیام را دوباره تماشا میکردم؛ من آن لحظات را دوباره زنده کرده و نه تنها آنچه را که انجام داده بودم احساس کردم بلکه دردهایی را که ایجاد کرده بودم نیز احساس کردم. برخی از چیزها را هرگز تصور نمیکردم که بتوانند درد را به وجود آورند. من متعجب شدم که برخی از چیزهایی که ممکن است نگران آنها بودهام، مانند دزدیدن یک شکلات در کودکی، در آنجا نبودند در حالی که سخنان سطحی که در آن زمان ناشناخته بودند و موجب آسیب شدند، حساب شدند. وقتی که با احساس گناه سنگین شدم، به دیگر رویدادهایی هدایت شدم که به دیگران شادی میداد. هرچند احساس نااهلی میکردم، اما به نظر میرسید که تعادل به نفع من است. من عشق بزرگی دریافت کردم.
مرا بیشتر به درون اتاق هدایت کردند که به یک سالن تبدیل شد و در آنجا پدربزرگم به سوی من آمد. او جوانتر از آنچه من به یاد داشتم به نظر میرسید و بدون لب شکری یا شکاف کام بود، اما بدون شک پدربزرگم بود. ما همدیگر را در آغوش گرفتیم، او با من صحبت کرد و از من استقبال کرد، من به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم و او را بخاطر فوتش وقتی 14 ساله بودم و اینکه باعث شد قولم برای دکتر شدن و پیدا کردن درمان برای بیماری قلبیاش را بشکنم، بخشیدم. تا آن لحظه متوجه نشده بودم که از او عصبانی بودم! پدربزرگ به من گفت که مادربزرگ به زودی خواهد آمد و او منتظر ورودش است، من پرسیدم چرا او به زودی میآید در حالی که او از خانهاش در منچستر به نیوزیلند و سپس به میامی برای تابستان مداوم سفر کرده بود! پدربزرگ به من گفت او سرطان روده دارد و به زودی خواهد آمد؛ پدربزرگ به نظر میرسید که درک زمان ندارد وقتی که پرسیدم چقدر زود. (مادربزرگ 3 ماه بعد تشخیص داده شد و در ماه اوت درگذشت. من مادرم را با گفتن این موضوع هنگام به هوش آمدن آزار داده بودم.) پس از اینکه پدربزرگ و من مدتی صحبت کردیم، او مرا به درون اتاق برد که دوباره به سالن تبدیل شد و ما به گروهی از مردم نزدیک شدیم که شروع به شناسایی آنها کردم.
شخصی که ابتدا از من استقبال کرده بود آمد و دستش را بر شانهام گذاشت و مرا به سوی خود گرداند، او گفت "تو باید برگردی، کاری برای انجام دادن داری." میخواستم بحث کنم، میخواستم بمانم. نگاهی به پدربزرگ انداختم و به سرعت به سمت ورودی پرتاب شدم، در آستانهای که همه چیز به سیاهی تبدیل شد، هیچ چیز، هیچ آگاهی.
پس از: من به آرامی و در طول چند روز از کما بیدار شدم، یادآوری خاطرات نیمهخواب با صداهای آشنا و نگاهی به چهرهها. واضحترین لحظات، چند بار بود که از خواب عمیق بیدار میشدم و پرستاری با سرنگ در کنارم بود و من هیچ دارویی را قبول نمیکردم، نمیدانم چرا!
من سه سری عمل جراحی داشتم تا صورتم، جمجمه و کاسه چشمم را ترمیم کنم. با درد، دید دوگانه، بیحسی و آسیب به عصب هشتم جمجمه که باعث حالت تهوع و اختلال در تعادل من شده بود، از بیمارستان خارج شدم.
من به مدت دو سال از خدا عصبانی بودم به خاطر اینکه مرا به این درد و رنج بازگرداند، با مأموریتی که بدون نشانه یا دستورالعمل بود؛ تنها یک چیز، یک پیام واضح دارم که نمیدانم چگونه منتقل کنم، که این است: "زمان آن فرا رسیده است که طبق باورهایت زندگی کنی، هر چه که باشد، خانهات را به سامان برسان، زیرا آخرالزمان نزدیک است!" این نمیتواند وظیفه من باشد، صدای بلندی نبود یا هیچ راهی برای دانستن این که پیام به مقصد رسیده است نداشتم.
همچنین از هویت دروازهبان مطمئن نیستم، نه نامنوشتهای، نه مقدمهای! پنج سال به عنوان یک زامبی طول کشید تا بتوانم خود را احیا کنم. من شغف مؤثری دارم، انجمن صدمات سر NZ را در سال 1987 تأسیس کردهام و به عنوان مثال خوبی از اینکه چگونه میتوان از آسیب مغزی اکتسابی بهبود یافت، به نمایش در میآیم. هنوز نمیدانم وظیفهام چیست، هنوز هم درد دارم، آنگوزیا، دیپلوپیا و غیره.
این مسائل تمام آن چیزی است که باید بگویم به جز اینکه خاطره NDE برای من واقعیتر از آنچه است که دیروز انجام دادم.
اطلاعات بیشتر درباره نویسنده رنه:
خاطرات رنه از کما (http://www.waiting.com/rene.html)
همچنین از هویت دروازهبان مطمئن نیستم، نه نامنوشتهای، نه مقدمهای! پنج سال به عنوان یک زامبی طول کشید تا بتوانم خود را احیا کنم. من شغف مؤثری دارم، انجمن صدمات سر NZ را در سال 1987 تأسیس کردهام و به عنوان مثال خوبی از اینکه چگونه میتوان از آسیب مغزی اکتسابی بهبود یافت، به نمایش در میآیم. هنوز نمیدانم وظیفهام چیست، هنوز هم درد دارم، آنگوزیا، دیپلوپیا و غیره.
این مسائل تمام آن چیزی است که باید بگویم به جز اینکه خاطره NDE برای من واقعیتر از آنچه است که دیروز انجام دادم.
اطلاعات بیشتر درباره نویسنده رنه:
خاطرات رنه از کما (http://www.waiting.com/rene.html)