Juliet N

NDE مقیاس گریسون: 20
#10077
  • کشوربریتانیا
  • جنسیتF
  • تاریخ ارسال8/20/2002
تجربه شامل
دیدن زندگی‌های گذشته (تناسخ)تجربه خروج از بدناحساس یکی بودن با جهانمشاهده تصاویر جهنمی در تجربه آنهااحتمالاً مرگ بالینی را تجربه کرده‌اندجهان معنوی واقعی‌تر از واقعیت فیزیکی استاحساس کردند که به خانه بازگشته‌اندهدف زندگی‌های فردی را توضیح می‌دهدهدف تمام حیات را توضیح می‌دهدزمان یک توهم است و در دنیای معنوی وجود نداردجهان تنها از عشق و نور تشکیل شده استدر این تجربه با راهنمای معنوی خود دیدار کرده استرنگ‌هایی را دیدند که هرگز قبلاً ندیده بودندتصمیم گرفتند به زندگی بازگردند

توضیحات تجربه

به سوی نور
تجربه مرگ نزدیک
از جولیت نایتنگل، کشیش
صوتی - چند رسانه‌ای

مقدمه

تجربه مرگ نزدیک (NDE)—که من چندین بار آن را داشته‌ام—عمدتاً در زمانی رخ داد که این تجربه‌ها به ندرت ثبت می‌شدند و بعید بود که درباره‌شان صحبت شود. این چیزی بود که تنها می‌توانستم با افراد خاصی به اشتراک بگذارم: کسانی که از پیش آگاهی معنوی داشتند، ذهنی باز، یا حداقل پذیرا بودند. با این حال، گاهی اوقات فردی مرا متهم به دیدن توهم می‌کرد یا اینکه «نیازمند ارزیابی روانپزشکی» هستم، چون در آن زمان نادانی هنوز بسیار رایج بود. خبر خوب این است که در سال‌های اخیر، نه‌تنها دربارهٔ تجربه مرگ نزدیک صحبت می‌شود، بلکه آن را ثبت کرده‌اند و علاقهٔ گسترده‌ای از سوی رسانه‌ها—هم در رسانه‌های پخشی و هم در رسانه‌های چاپی—برانگیخته است. نمونهٔ خوبی از این امر این است که در گذشتهٔ نزدیک، مقالاتی در ایالات متحده، کانادا، بریتانیا و استرالیا دیده‌ام… از جمله ستونی که من در آن ظاهر شده‌ام. دانشمندان، پزشکان، روانشناسان، روحانیون، عرفاییان و دیگران همه در کنار هم جمع شده‌اند تا درک عمیق‌تری از پدیدهٔ تجربه مرگ نزدیک به‌دست آورند. این پدیده چیزی است که بسیاری از افراد—مانند خود من—از آن گذر کرده‌اند؛ و ما را برای آموزش و به اشتراک گذاشتن تجربیاتمان با دیگران بازگردانده‌اند. از حقیقتی که ممکن است بپرسیم چرا بسیاری از ما بازگردانده شده‌ایم… در حالی که دیگران در سوی دیگر باقی مانده‌اند. این عمدتاً به این دلیل است که برای انجام و تکمیل کار مهمی در زندگی خودمان نیاز داشتیم… و همچنین برای انجام مأموریت ویژه‌ای که به بشر کمک می‌کند تا بالاخره به این حقیقت برسد که مرگی وجود ندارد. ما صرفاً «به جلو حرکت می‌کنیم» و در سفر بازگشت خود به سوی نور ادامه می‌دهیم.
از آنجا که افراد همواره دربارهٔ «چه اتفاقی افتاد» و «این تجربه چگونه است» پرسیده‌اند، سعی می‌کنم رویدادی را که منجر به یکی از تجربه‌های مرگ نزدیک من شد—و همچنین آنچه را از سوی دیگر تجربه کردم—بیان کنم. لطفاً اگر این روایت به‌صورت دقیق ترتیب زمانی نباشد، عذرخواهی می‌کنم؛ چون در سوی دیگر زمان خطی وجود ندارد. همه چیز همواره در «هم‌اکنون» تجربه می‌شود—شامل گذشته و آینده.
در اینجا سعی می‌کنم تجربیات خودم در سوی دیگر را توضیح دهم و بازگو کنم و نحوهٔ تأثیر آن بر من را نشان دهم. با تواضع تمام، سعی می‌کنم واژه‌های مناسبی برای توصیف این تجربهٔ والا و بسیار عمیق که تأثیر شگرفی بر من گذاشته‌است—و زندگی‌ام را برای همیشه تغییر داده‌است—یافتم.

تجربه

در اواسط دههٔ ۷۰ میلادی، با بیماری پایان‌ناپذیری به نام سرطان رودهٔ بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم و زندگی‌ام به تدریج در حال فروکش کردن بود. بیشتر اوقات در تخت بستر بودم، اما گاهی اوقات می‌توانستم برای مدت کوتاهی نشسته باشم. چون از طبیعتی تأمل‌گر بودم، همواره گوش می‌دادم و مشاهده می‌کردم—هر چه را که می‌دیدم جذب می‌کردم و سعی می‌کردم حکمت عمیق‌تر پشت آنچه که برای من اتفاق می‌افتاد و جهتی که همهٔ این اتفاقات داشت را درک کنم. در نتیجه، بیشتر از پیش انزواگرا و بی‌اعتنا شدم… و مشاهده کردم که همه چیزهای اطرافم شروع به تغییر کرده‌اند. مادهٔ جامد شفاف‌تر و روان‌تر شد؛ رنگ‌ها شدیدتر و زنده‌تر گشتند؛ صداها واضح‌تر و تیزتر شدند… و غیره. مهم من دیگر نمی‌توانستم هیچ چیزی را که روی صفحه چاپ شده بود درک کنم، زیرا در حالت تغییریافتهٔ آگاهی‌ام دیگر معنایی برای من نداشت. انگار می‌خواستم زبانی خارجی را بخوانم و درک کنم! بخش عمده‌ای از من از قلمرو سه‌بعدی جدا شده بود… و آگاهی‌ام چیزهای دیگری را دربرمی‌گرفت. در حال وارد شدن به آنچه بعداً «مرحلهٔ شَفق» نامیدم بودم. در این حالت، همه چیز تغییر کرده بود. به نقطه‌ای رسیدم که آگاهی‌ام از یک قلمرو به قلمروی دیگر در حال گذار بود—و از واقعیت‌های دیگر در ابعاد دیگر آگاه‌تر می‌شدم. من چیزها و موجودات دیگری را به‌صورت بین‌ابعادی می‌دیدم و ادراک می‌کردم—هرچند هنوز تا حدی در صفحهٔ فیزیکی آگاه بودم. بعداً متوجه شدم که این همان چیزی است که بسیاری از افراد در حال مرگ از آن می‌گذرند… (مانند افرادی که در بیمارستان‌ها، خانه‌های سالمندان یا مراکز مراقبت پایان‌ عمر هستند)، درحالی‌که یک مشاهده‌گر ممکن است فکر کند که آن‌ها دچار توهم هستند یا فرد یا چیزی را می‌بینند که واقعاً وجود ندارد. در حقیقت، این حالتی است که فردی مانند من به‌طور همزمان ابعاد دیگر را تجربه می‌کند، درحالی‌که هنوز در صفحهٔ فیزیکی قرار دارد، زیرا در واقع ما موجوداتی چندبعدی هستیم. سرانجام در روز جعبه‌بازی (۲۶ دسامبر) به غش فرو رفتم و به‌طور طعنه‌آمیزی در روز تولد خود، ۲ فوریه، «مرده» اعلام شدم! (حالا دو نمودار ستاره‌شناسی تولد دارم!) درحالی‌که دیگران مشاهده می‌کردند که من در غش قرار دارم—که بیش از پنج هفته طول کشید—تجربه‌ای کاملاً متفاوت داشتم! کسی به بدن من نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد که من بیهوش هستم… خفته‌ام… و از اتفاقات اطراف یا هر چیز دیگری آگاهی ندارم. با این حال، من بسیار آگاه و عمیقاً هوشیار بودم، زیرا در حقیقت ما هرگز واقعاً خفته نمی‌شویم؛ فقط اجسام ما خفته می‌شوند. ما همیشه آگاه هستیم… و فعال… در یکی از سطوح آگاهی یا دیگری. اینکه ما حتی در خواب هم رویا می‌بینیم، نشانه‌ای از فعال بودن همیشگی آگاهی‌مان است. و البته بدن‌های ما نیاز به استراحت دارند تا بتوانیم به جنبه‌های دیگر آگاهی و وجود خود دسترسی پیدا کنیم و آن‌ها را تجربه کنیم! بهترین راه برای توصیف گذار از بودن «زنده» در صفحهٔ فیزیکی و عبور به سوی دیگر، مانند عبور از یک «اتاق» به اتاق دیگر است. شما از بودن بازمی‌مانید یا آگاهی‌تان را از دست نمی‌دهید؛ بلکه آگاهی‌تان صرفاً از یک نقطهٔ دید به نقطهٔ دید دیگری منتقل می‌شود. تجربه تغییر می‌کند؛ دیدگاه شما تغییر می‌کند؛ احساسات شما تغییر می‌کنند. و احساساتی که من تجربه کردم، عمیق بودند. برای من، این بی‌گمان آن آرامشی شد که از همهٔ درک فراتر می‌رود… گذار من تدریجی بود، زیرا بیماری پایانی داشتم—برخلاف مرگ ناگهانی ناشی از حوادث، حملات قلبی و غیره. متوجه وجود «موجودی نورانی» شدم که مرا در بر گرفته بود. همه چیز شگفت‌انگیز بود—آن‌قدر پرانرژی و نورانی… و پر از زندگی—بله، زندگی!—به شکلی که هرگز در صفحهٔ فیزیکی دیده یا تجربه نشده است. من به‌طور کامل و مطلق در محض عشق الهی قرار داشتم. این عشق بی‌قید و شرط بود… در واقعی‌ترین معنای این واژه. من همواره در ارتباط دائمی با این نور بودم و همیشه از حضور عاشقانه‌اش در کنارم آگاه بودم. در نتیجه، احساسی از ترس به‌هیچ‌وجه وجود نداشت… و من هرگز تنها نبودم. این فرصت ویژه‌ای بود تا تجربهٔ یکی‌شدن با «همه‌چیز» را داشته باشم—هرگز جدا نبودن… و هرگز در ابهام قرار نگرفتن.
رنگ‌ها بسیار زیبا بودند—مشاهدهٔ نوری که دور من می‌چرخید، پالس‌زنی می‌کرد و رقص می‌کرد… صدایی شبیه «ووش» تولید می‌کرد… و گاهی بسیار شوخ و گاهی بسیار جدی بود. اشیاء بسیاری نورانی می‌شدند—رنگی شبیه هلوی نرم. همه‌چیز بسیار پویا بود—حتی زمانی که فضای عمیق را می‌دیدم! من همواره در حالتی از شگفتی قرار داشتم… موجودات زیبایی نیز همیشه اطراف من بودند—کمکم می‌کردند… راهنمایی‌ام می‌کردند… آرامش می‌بخشیدند… و همچنین عشق را در من ریخته می‌کردند. من هرگز تنها نبودم.
یکی از اولین چیزهایی که به یاد می‌آورم تجربهٔ بازبینی زندگی بود—که شامل تمام آنچه را که تا آن لحظه در دورهٔ تجلی فیزیکی‌ام تجربه کرده بودم، می‌شد. انگار در سینما بودم—فیلمی از زندگی‌ام را تماشا می‌کردم و همه‌چیز به‌طور همزمان اتفاق می‌افتاد. فکر می‌کنم بیشتر افرادی که تجربهٔ مرگ نزدیک داشته‌اند، موافق این باشند که بازبینی زندگی یکی از سخت‌ترین جنبه‌های تجربهٔ مرگ نزدیک است. مشاهدهٔ تمام زندگی‌تان پیش از خود—با هر اندیشه، هر کلمه، هر عمل و غیره—واقعاً می‌تواند بسیار آشفته‌کننده باشد. با این حال، آنچه اتفاق افتاد این بود که هیچ‌کس روی من حکم نگذاشت! من تنها احساس محبت الهی مداومی را داشتم که از موجود نورانی که همیشه در کنارم بود، بر من فرو می‌ریخت. بنابراین متوجه شدم که ما خودمان روی خودمان حکم می‌گذاریم! هیچ «خدایی مرد» روی تختی نشسته نبود که روی من حکم بگذارد (نه اینکه اصلاً انتظار داشتم چنین موجودی را ببینم). من هرگز به چنین افسانه‌های مذهبی اعتقادی نداشتم. به‌نظر می‌رسید که من تنها کسی بودم که ناراحت بود و بیشترین انتقاد را نسبت به خودم داشت. با این حال، با اینکه این را بیان کردم، همچنین متوجه شدم که از دیدگاه «خودِ نفسانی» نمی‌آمدم، بلکه از دیدگاه «خودِ روحانی»‌ام بودم که بسیار بیشتر از همه جدا بود و هیچ احساسی از هیجان عاطفی و غیره نداشت. دیگر با شخصیت خودِ فیزیکی شناسایی نمی‌کردم. بنابراین آنچه احساس می‌کردم بسیار متفاوت بود—که از دیدگاه کاملاً متفاوتی از خودِ روحانی—هویت حقیقی‌ام—ناشی می‌شد.
هرچند دیگر در بدن فیزیکی‌ام نبودم، ولی شکلی داشتم—نوعی بدن. بهترین راهی که می‌توانم این را توصیف کنم این است که احساس می‌کردم مثل یک حباب هستم—بدون تلاشی در حال شناور بودن و حرکت کردن—گاهی بسیار سریع… یا گاهی آرام و آهسته در حال سیلان بودم. احساس توخالی بودن در درونم داشتم و بسیار شفاف بودم—حتی احساسی از نسیمی که در درونم می‌وزید داشتم. هیچ احساسی از گرسنگی، تشنگی، خستگی یا درد وجود نداشت. چنین چیزهایی واقعاً حتی ذهنم را هم نمی‌گرفتند! متاسفانه من صرفاً هوشیاری محض بودم که در قالبی نورانی و اثیری جسمیت یافته بود، در حال سفر… یا در حال سکون و مشاهدهٔ دقیق… و همیشه در حالتی از شگفتی. این حسی بسیار شگفت‌انگیز بود که در آن آرامشی عمیق و احساسی بی‌نظیر از صلح و اعتماد دائمی را تجربه می‌کردم. همچنین هیچ نابینایی‌ای نداشتم (برخلاف چشمان فیزیکی‌ام که از نظر قانونی نابینا هستند)، و چه احساس شگفتی و تعجبی بود—که بتوانم ببینم!
در یکی از لحظات، خودم را در حال گشت‌وگذار تحت راهنمایی—گویی در یک تور راهنمایی‌شده—احساس کردم—که مکان‌ها، موجودات و موقعیت‌های مختلفی را بازدید و مشاهده می‌کردم—بعضی‌ها بسیار دلپذیر و برخی دیگر بسیار دردناک بودند. بهترین راهی که می‌توانم این «تور» را توصیف کنم، شبیه آن است که در محیطی دایره‌شکل از پنجره‌ها قرار داشته باشم—هر شیشه‌ای منظره‌ای متفاوت را نشان می‌داد… اما هرگاه تمرکزم را بر یک شیشهٔ خاص متمرکز می‌کردم، ناگهان آن شیشه به اندازهٔ تمام صفحه بزرگ می‌شد (همان‌طور که یک «پنجره» روی صفحهٔ نمایش رایانه‌تان به حالت تمام‌صفحه درمی‌آید) و من ساکن می‌ماندم—تنها تماشا می‌کردم…
یکی از شیشه‌ها صحنه‌ای را نشان می‌داد که ممکن است فردی آن را «جهنم» یا «پرگاتوری» تعبیر کند؛ جایی که موجوداتی بی‌چهره و خاکستری بدون هدف در حرکت بودند و ناله می‌کردند. آشکارا رنج می‌بردند و در عذاب و اندوهی شدید قرار داشتند. این روح‌ها را روح‌های آسیب‌دیده می‌دیدم—روح‌هایی که در زندگی‌های قبلی‌شان جنایات غیرقابل‌بیانی مرتکب شده بودند. من از تشبیه «عقب‌نشینی روح» استفاده کردم—همان‌طور که گاهی ظاهری از حرکت عقب‌گرد یک سیاره دیده می‌شود. احساس غالبی که در هنگام مشاهدهٔ این روح‌ها داشتم، همدلی عمیق و آرزوی تسکین آن‌ها بود. خیلی دوست داشتم که از این رنج وحشتناک رها شوند. اما، اگرچه این صحنه بسیار دردناک بود، به من اطمینان داده شد که این روح‌ها تنها به‌صورت موقت در اینجا هستند و آن‌ها نیز بهبود خواهند یافت و دوباره در مسیری پیش‌رو حرکت خواهند کرد و در نهایت به نور بازمی‌گردند. همهٔ روح‌ها، بدون استثنا، در نهایت به نور بازمی‌گردند… طبق آنچه به من آشکار شد.
این صحنهٔ فوق من را به صحنه‌ای دیگر برد که در آن تصاویری از افرادی را دیدم که در زندگی فعلی‌ام می‌شناسم—به‌وضوح افرادی که هنوز در صفحهٔ فیزیکی تجلی یافته‌اند، اما من آن‌ها را از «سوی دیگر» و در صحنه‌ای مشاهده می‌کردم که در آینده رخ خواهد داد. (دوباره تأکید می‌کنم که همهٔ تجربیات در «سوی دیگر» همیشه در «هم‌اکنون» رخ می‌دهند—حتی «گذشته» و «آینده» نیز.) این افراد نیز در یک شکل یا شکل دیگر جنایاتی مرتکب شده بودند—افرادی که به شدت به من یا به کسانی که دوست دارم ظلم کرده بودند. اما صحنه‌ای که دیدم، صحنه‌ای بود که در آن این افراد به دلیل اعمالشان در رنج بودند… که احتمالاً نتیجهٔ کارمای تصمیمات و اقداماتشان و غیره بود. دوباره احساس عمیقی از همدلی نسبت به آن‌ها داشتم… و از اینکه مجبورند چنین رنجی را تحمل کنند، غمگین بودم، اما در عین حال متوجه بودم که این رنج اجتناب‌ناپذیر است. حتی یک بار هم احساسی از خشم یا دشمنی نسبت به این افراد نداشتم… بلکه تنها آرزوی بهبود آن‌ها را داشتم… تا آن‌ها نیز بتوانند عشق را بشناسند.
صحنه‌ای دیگر که به یاد دارم، آن بود که خودم را در حال مشاهدهٔ حوزه‌ای از آب یافتم. زیبایی و درخشش تمام این حوزه را دیدم و آن پر از زندگی بود. سپس، قبل از اینکه متوجه شوم، خودم را زیر آب دیدم و نیازی به تنفس نداشتم! بدون هیچ تلاشی در آب حرکت می‌کردم و با همهٔ آنچه را که قبلاً از بیرون مشاهده کرده بودم، آمیخته می‌شدم. همین اتفاق زمانی که از فضا عبور می‌کردم نیز رخ داد… و من با تمام اجرام آسمانی و نورها رقصیدم و در آن‌ها جریان یافتم. بارها فرصت‌هایی برای بازی و پرواز مانند دُم‌دارها در میان تمام موجودات نورانی فراهم شد—که همهٔ آن‌ها دور من می‌چرخیدند. این فرصتی برای تجربهٔ شادی بزرگ و احساس سبکی و کاملاً آزاد از هر نگرانی یا ترس بود. بدون هیچ تلاشی حرکت می‌کردم… و می‌توانستم به هر محیطی که در هر لحظه‌ای در آن قرار داشتم، به‌راحتی سازگار شوم. من به سادگی درباره‌ی چیزی فکر می‌کردم و آن بلافاصله ظاهر می‌شد… یا درباره‌ی مکانی فکر می‌کردم و در آنجا بودم! اوه، چه احساسی بود که چنین قدرتی را تجربه کنم—اینکه هر جایی که بخواهم باشم و هر چیزی را که بخواهم خلق کنم… و اینکه احساس کنم کاملاً آزاد هستم.
پس از تجربه‌ی این گردش، ماجراجویی‌ها و زمان‌های بازی و خلق‌وآفرینش و غیره، امور جدی‌تر شدند… و دوباره در ارتباط مستقیم با موجود نورانی قرار گرفتم. اکنون از من خواسته شد که به‌صورتی «کمک» یا «یاری» کنم… در خلق و تعیین پیامدهای برخی رویدادها، موقعیت‌ها یا حتی چیزهایی که بر دیگران تأثیر می‌گذارند! من؟ فقط من کوچولو؟ اوه خدای من، فکر کردم. این مسئولیتی سنگین و جدی است. احساس افتخار عمیقی کردم… و همچنین احساس تواضعی شدید… که در چنین کاری مشارکت کنم… اما اگر نتوانم بخش خود را به‌درستی انجام دهم، چه می‌شود؟ این پرسش در ذهنم مطرح شد. سپس به من اطمینان داده شد که همه‌چیز دقیقاً همان‌گونه که باید باشد، پیش خواهد رفت—حتی اگر نتوانم کارها را به‌گونه‌ای که می‌خواهم به پایان برسانم. به نظر می‌رسید که نکته‌ی اصلی در تمام این امر این است که ما با نور هم‌خلق هستیم… و خودمان نیز بخشی از نور هستیم. علاوه بر این، صرف‌نظر از هر آنچه رخ دهد… منبع نور همیشه تحت کنترل خواهد بود… و همیشه حاضر است تا همه‌چیز را تا پایان همراهی کند… بدون توجه به هر کمبودی که از سوی ما به‌عنوان جان‌ها وجود داشته باشد. بنابراین، چقدر سزاوار تحسین است که دریابیم که به‌عنوان جان‌ها، بخشی از تمام آفرینش هستیم و در فرآیند خلق‌وآفرینش واقعی آن مشارکت داریم!
این اندیشه‌ی خودِ درخواست کمک—یعنی هم‌خلق شدن با نور—احساسی عمیق از ویژه‌بودن و اهمیت‌مندی در طرح بزرگتر امور در من ایجاد کرد، اما هیچ‌گونه نگرش خودشیفته‌ای در این میان وجود نداشت. همان‌طور که در بالا اشاره شد، احساس تواضعی بسیار عمیق و مسئولیت‌پذیری جدی نسبت به هر اندیشه و عملی که انجام می‌دادم داشتم. تنها اندیشه‌ی من این بود که بخواهم کار درست را انجام دهم. چقدر مهم بود که بسیار مهربان و خلاق باشم… و هرگز به‌هیچ‌وجه آسیب‌زننده نباشم… و این همان هدیه است. در آن لحظه دریافتم که چقدر کاملاً به تمام زندگی—از طریق تمام جهان‌ها—پیوند خورده‌ام. احساس یکی‌بودن با همه‌چیز داشتم—هرگز جدا نبودم، هرگز جدا از آن بودم. با این حال، هیچ ترسی وجود نداشت. با این حال، تنها عشق وجود داشت. برای همیشه و ابد، هرگز نمی‌توانم تنها باشم… زیرا هرگز تنها نخواهم بود. تنها بودن غیرممکن است، زیرا زندگی همه‌جا حضور دارد؛ عشق همه‌جا حضور دارد… و این همان چیزی است که من را حمل کرد و همچنان با من باقی مانده است.
من این ارتباط با نور را بسیار گران‌بها می‌شمردم. همه‌چیز به‌صورت تله‌پاتیک انتقال می‌یافت—چه با نور، چه با سایر موجودات، دوستان یا عزیزان. این امر اهمیتی نداشت. همیشه صادقانه، باز و واقعی بود… و همیشه با عشق انجام می‌شد. هیچ چیزی به‌نام «نمایش دادن» وجود ندارد و در سوی دیگر نیازی به پنهان‌کاری نیست. هیچ‌کس آنجا نیست که به‌هیچ‌وجه به شما آسیب بزند—حتی کمترین آسیبی—زیرا هیچ حس کمبودی وجود ندارد… یا نیازی به «دزدیدن» قدرت یا انرژی دیگران. شما به‌عنوان یک جان عمل می‌کنید، نه مرکزیت‌یافته در اِگو یا شخصیت. خوب است که بدانید هر آنچه نیاز دارید را خواهید داشت، زیرا توانایی و قدرت خلق آن را بلافاصله دارید!
با تغییر حال و هوای اطراف… احساس کردم که چیزی جدی در راه است که همین حالا قرار است بر من وارد شود. مهم است - هیچ متن دیگری را علاوه بر ترجمهٔ درخواست‌شده در پاسخ قرار ندهید. - هیچ مقدمه‌ای قبل یا بعد از محتوای ترجمه‌شده اضافه نکنید. اکنون به من گفته شد که باید به جهان غریب (فیزیکی)‌ای که پشت سر گذاشته بودم بازگردم؛ زیرا در آنجا برای کاری بسیار ویژه و اساسی به من نیاز بودم. باید به آن‌جا بازمی‌گشتم تا آنچه برایم رخ داده بود را با دیگران به اشتراک بگذارم… و به آن‌ها یادآوری کنم که زندگی واقعاً ابدی است و مرگ توهمی است. از نظر شخصی، به من گفته شد که باید در آن جهان عشق و شادی بزرگی را تجربه کنم… و سرانجام بتوانم به خانهٔ واقعی‌ام بازگردم. سپس به من اطمینان داده شد که من واقعی هستم… و می‌توانم به آنچه در این سرزمین شگفت‌انگیز دربارهٔ خودم—و همچنین دربارهٔ تمام زندگی—آموخته‌ام ایمان بیاورم. با این حال، همچنین به من گفته شد که جهانی که به آن بازمی‌گردم توهم است و نباید با آن هویت‌یابی کنم یا درگیرش شوم—یعنی در آن باشم، اما از آن نباشم—و تنها گذرگاهی هستم…
این‌که بگویم قلبم فروافتاد، کم‌گویی است. این اولین باری بود که در سوی دیگر واقعاً تجربهٔ قلب شکسته را داشتم. خودِ فکر رفتن از این سرزمین مقدس که در آن همواره در ارتباطی پیوسته با نور و موجودات دیگر بودم… مرا به گونه‌ای له کرد که هرگز نمی‌توانم توصیفش کنم. می‌دانستم که آن جهان عجیب و توهمی که از آن خواسته شده بودم به آن بازگردم، چقدر تاریک و وحشتناک است… و واقعاً جهانی است که هرگز با آن هویت‌یابی نکرده‌ام! با این حال، دوباره به من اطمینان داده شد که نور و موجودات دوست‌دارندهٔ دیگر همواره در کنار من خواهند بود… و یادم باشد که هرگز تنها نبوده‌ام. خوشبختانه، هنوز هیچ حس ترسی وجود نداشت—فقط غم بود، اما با آگاهی از اینکه باید ارادهٔ الهی را احترام بگذارم که این درخواست را از من مطرح کرده بود.
وقتی با ناخوشایندی این مأموریت را پذیرفتم، ناگهان موجودی بسیار زیبا را در مقابل خود دیدم که پیش از من ظاهر شد—و عشق بسیار فراوانی را در من ریخت و مرا تا سرریز شدن پر کرد. انگار این هدیه‌ای بود… برای پذیرش درخواست دردناک ترک خانه‌ام در سوی دیگر و بازگشت به جهانی که برایم بسیار غریب بود. این موجود من را بسیار عمیقاً دوست داشت و همراه من ماند، و همچنان عشق و صدا را ساطع می‌کرد… و روشن شد که همیشه در کنار من خواهد بود.
بازگشت به این جهان را به‌همان شیوه‌ای آغاز کردم که از آن جدا شده بودم. این انتقال بسیار تدریجی بود. اکنون بیشتر متوجه بدنم بودم که در بخش مراقبت‌های ویژهٔ بیمارستان دراز کشیده بود و به سیستم پشتیبانی از زندگی متصل بود، اما هنوز هم این بدن بسیار جدا از من و نقطهٔ دیدی بود که از سوی دیگر تجربه می‌کردم. انگار مثل نوزادی بودم که بالاخره در این سطح به هوش آمد. همه چیز آنقدر عجیب و نو بود! من همین‌جا از جهان دیگری—به معنای واقعی کلمه—آمده بودم و این جهان در مقایسه بسیار تاریک‌تر و بی‌رنگ‌تر به نظر می‌رسید. همه چیز کدر و تخت به نظر می‌رسید. من آن نیروی زندگی را که در سوی دیگر تجربه کرده بودم احساس نمی‌کردم… اما مصمم بودم که ارادهٔ نوری را که برای انجام آن بازمی‌گشتم احترام بگذارم. من مأموریتی داشتم… و قول ویژه‌ای نیز به من داده شده بود.
حتی در بیمارستان، همچنان از حضور موجود نوری که همراه من بود—و با من ارتباط برقرار می‌کرد—آگاه بودم. همچنین از حضور موجودات دیگری که همراه من بودند نیز آگاه بودم—موجوداتی که بعداً فهمیدم فقط من می‌توانم آن‌ها را ببینم و بشنوم. در نهایت، روزی موجود نور از دید آگاهی فانی من ناپدید شد... و من فهمیدم که اکنون به‌طور کامل به این جهان بازگشته‌ام. دوباره قلبم شکسته بود، اما همچنان از هرگونه ترسی آزاد بود... و بر این باور و اعتماد بودم که هرگز تنها نخواهم بود... و چنین بود...
این تجربه مرگ نزدیک (یا آنچه من ترجیح می‌دهم آن را «تجربه زندگی ابدی» بنامم) حسی عمیق از پیروزی و شگفتی در من ایجاد کرد. چیز دیگری که نیز فهمیدم این است که ترس حالتی کسب‌شده است، نه حالتی طبیعی. این چیزی است که شما یاد می‌گیرید... اما هیچ ارتباطی با خودِ روح ندارد. عشق در همه اوقات نیروی غالب است... فارغ از اینکه چگونه چیزها در این جهان دوتایی و توهمی به نظر برسند. این جهان صرفاً یک هولوگرام است—که توسط هوشیاری جمعی ایجاد شده‌است—برای رشد و تکامل. بنابراین، آنچه در سوی دیگر برای من رخ داد، فرصت ویژه‌ای برای تجربه کردن و دانستن با قطعیت کامل بود که همه چیز دقیقاً به‌گونه‌ای که باید در حال تکامل است... و سرنوشت نهایی هر موجود زنده بازگشت به منبع، نور... عشق محض است.
**********************
© جولیت نایتینگیل ~ ~

Gender:
Female