Bonnie C
NDE
مقیاس گریسون: 12
#7180, #3540
- کشورایالات متحده
- جنسیتF
- سنOlder
- تاریخ تجربه شده3/5/2014, 1/18/1948
- تاریخ ارسال4/4/2014, 3/7/2008
تجربه شامل
زمان تمام معانی خود را از دست داددیدن گذشته آنها (مرور زندگی)دیدن نوری روشن و غیرزمینیدرک همه چیز درباره جهانتجربه خروج از بدناحساس یکی بودن با جهاناحتمالاً مرگ بالینی را تجربه کردهاندOBE, Observed concurrent events away from bodyجهان معنوی واقعیتر از واقعیت فیزیکی استزمان یک توهم است و در دنیای معنوی وجود نداردرنگهایی را دیدند که هرگز قبلاً ندیده بودندبرخلاف میل خود بازگشتند
توضیحات تجربه
دلیل تماس من با شماره ۹۱۱ در ۵ مارس ۲۰۱۴ این بود که در عرض چهار ساعت آن صبح (از ساعت ۹:۳۰ صبح تا ۲:۰۰ بعدازظهر) حالتهایی شبیه به اینکه میخواستم ‘بیهوش شوم’، ‘بمیرم’ و در چند حالت اول فقط این حس را داشتم. هیچ علائم دیگری نداشتم تا اینکه یک جرقه شدید گرما از بدنم گذشت و احساس کردم خونم در حال آتش گرفتن است و این حس در دو حالت آخر همراه بود. آنجا بود که دانستم این موضوع جدی است و تماس گرفتم. وقتی که دیدم نوار قلبم (EKG) خط صاف شد، بهطرز فوری از بدنم خارج شدم، نه در اتاق اورژانس.
ناگهان، کاملاً آگاه شدم که دیگر بدن زمینی ندارم. بدون هیچ سوالی این را میدانستم. تنها حسی که داشتم بینایی و آگاهی بود. احساس میکردم در وسط یک قاب درب قرار دارم که به یک قلمرو دیگر بهطور مستقیم رو به رویم باز میشود. این یک تونل نبود. این یک ‘فضا’ بود بدون مرزهای تعریف شده. بیشتر شبیه به آماده شدن برای ترک یک ‘اتاق’ و وارد شدن به یک 'اتاق' دیگر بود. این ‘فضا’ که به آن نگاه میکردم، کاملاً پر از نور سفید بود. تنها ویژگی دیگری که تعریف میشد یک مسیر سیاه بود که در ذهنم به نظر میرسید درباره یک پا عرض دارد، اما جلوی من ادامه پیدا کرد و بدون پایان رفت. هیچکس در آنجا نبود. هیچ کس با من صحبت نکرد. هیچ صدایی وجود نداشت. وقتی به این مسیر نگاه میکردم، احساس کنجکاوی میکردم و از خودم سوالاتی میپرسیدم مانند: ‘این برای چه چیز است؟’ ‘کجا میرود؟’ ‘آیا قرار است اکنون کاری انجام دهم؟’ به خودم گفتم، ‘این مسیر سیاه به من یادآوری میکند از دستگاههای جابجا کنندهای که در برخی فرودگاهها میبینید.’ احساس میکردم آنچه در حال وقوع بود حتی واقعیتر از زندگیام در بدنم است. این یک حالت ذهنی فوقالعاده دلپذیر بود. هیچ ترس یا اضطرابی نداشتم. من بهطرز زیادی از این تجربه لذت میبردم.
ناگهان بر روی برانکارد در اتاق اورژانس ‘بیدار’ شدم با دکتر و شش نفر دیگر دور و برم که در حال اتصال من به یک دستگاه ضربانساز خارجی بودند. فعالیتهای پرهیجانی وجود داشت. وقتی دستگاه ضربانساز خارجی را متصل کردند، الگوی EKG من روی مانیتور تلهمتری برگشت. دکتر اتاق اورژانس به من در پای برانکارد ‘فریاد’ میزد (احساس میکردم اینطور است)، ‘متاسفم که این برایت اتفاق میافتد، اما، پسر، خوشحالم که وقتی آمدی، به اینجا رسیدی.’ او همزمان با نشان دادن چاپ EKG به من، آن را در دست داشت. او ادامه داد، ‘ما شما را بلافاصله به بیمارستان سنتجوزف میفرستیم، بهعنوان پذیرش مستقیم به واحد مراقبتهای قلبی، زیرا شما بلوک کامل قلب دارید، به یک ضربانساز داخلی نیاز دارید و ما اینجا چنین کاری انجام نمیدهیم.’ آنها مرا به آمبولانس بار کردند، دستگاه ضربانساز خارجی به من وصل بود و به مرکز قلب بیمارستان سنتجوزف منتقل کردند.
ناگهان، کاملاً آگاه شدم که دیگر بدن زمینی ندارم. بدون هیچ سوالی این را میدانستم. تنها حسی که داشتم بینایی و آگاهی بود. احساس میکردم در وسط یک قاب درب قرار دارم که به یک قلمرو دیگر بهطور مستقیم رو به رویم باز میشود. این یک تونل نبود. این یک ‘فضا’ بود بدون مرزهای تعریف شده. بیشتر شبیه به آماده شدن برای ترک یک ‘اتاق’ و وارد شدن به یک 'اتاق' دیگر بود. این ‘فضا’ که به آن نگاه میکردم، کاملاً پر از نور سفید بود. تنها ویژگی دیگری که تعریف میشد یک مسیر سیاه بود که در ذهنم به نظر میرسید درباره یک پا عرض دارد، اما جلوی من ادامه پیدا کرد و بدون پایان رفت. هیچکس در آنجا نبود. هیچ کس با من صحبت نکرد. هیچ صدایی وجود نداشت. وقتی به این مسیر نگاه میکردم، احساس کنجکاوی میکردم و از خودم سوالاتی میپرسیدم مانند: ‘این برای چه چیز است؟’ ‘کجا میرود؟’ ‘آیا قرار است اکنون کاری انجام دهم؟’ به خودم گفتم، ‘این مسیر سیاه به من یادآوری میکند از دستگاههای جابجا کنندهای که در برخی فرودگاهها میبینید.’ احساس میکردم آنچه در حال وقوع بود حتی واقعیتر از زندگیام در بدنم است. این یک حالت ذهنی فوقالعاده دلپذیر بود. هیچ ترس یا اضطرابی نداشتم. من بهطرز زیادی از این تجربه لذت میبردم.
ناگهان بر روی برانکارد در اتاق اورژانس ‘بیدار’ شدم با دکتر و شش نفر دیگر دور و برم که در حال اتصال من به یک دستگاه ضربانساز خارجی بودند. فعالیتهای پرهیجانی وجود داشت. وقتی دستگاه ضربانساز خارجی را متصل کردند، الگوی EKG من روی مانیتور تلهمتری برگشت. دکتر اتاق اورژانس به من در پای برانکارد ‘فریاد’ میزد (احساس میکردم اینطور است)، ‘متاسفم که این برایت اتفاق میافتد، اما، پسر، خوشحالم که وقتی آمدی، به اینجا رسیدی.’ او همزمان با نشان دادن چاپ EKG به من، آن را در دست داشت. او ادامه داد، ‘ما شما را بلافاصله به بیمارستان سنتجوزف میفرستیم، بهعنوان پذیرش مستقیم به واحد مراقبتهای قلبی، زیرا شما بلوک کامل قلب دارید، به یک ضربانساز داخلی نیاز دارید و ما اینجا چنین کاری انجام نمیدهیم.’ آنها مرا به آمبولانس بار کردند، دستگاه ضربانساز خارجی به من وصل بود و به مرکز قلب بیمارستان سنتجوزف منتقل کردند.
اطلاعات پسزمینه
Gender:
زن
Date NDE Occurred:
2014/3/5
عناصر NDE
در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکنندهای به زندگی وجود داشت؟
بله، یک رویداد تهدیدکننده زندگی داشتم، اما مرگ بالینی نبود. من با آمبولانس از خانهام به اورژانس منتقل شدم. من روی برانکار در اورژانس بودم و به تلهمتری قلب متصل بودم به دلیل علائمی که داشتم. صفحه نمایش تلهمتری به گونهای قرار داشت که بتوانم همیشه آن را ببینم. در حالی که در اتاق تنها بودم در زمان رویداد، دیدم که خروجی EKG من ناگهان به «خط صاف» تبدیل شد. قلبم از تپش باز ایستاد. [توضیحات ویرایشگر: مانیتور تلهمتری به حرفهایهای پزشکی اجازه میدهد که اندازهگیریها و دادههای قلب را از فاصله دور دنبال کنند.]
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی میکنید؟
کاملاً دلپذیر
تجربه شامل
تجربه خارج از بدن
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شدهاید؟
نه
من به وضوح از بدنم خارج شدم و در خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمرهی شما مقایسه میشد؟
آگاهی و هوشیاری من بیشتر از حالت عادی بود در تمام مدت احساس کردم که 'واقعیتر'، 'زندهتر'، 'آگاهتر' و 'با تمرکز تر' هستم: بدون شک احساس کردم که بهتر از 'زنده بودن' در بدنم به شکلی که ما میشناسیم، هستم.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
پاسخ به این سوال دشوار است زیرا کل تجربه فقط 60 ثانیه طول کشید. بهترین پاسخی که میتوانم بدهم این است که در تمام مدت احساس آگاهی و هوشیاری بیشتری داشتم.
آیا افکارتان سریع شده بود؟
نه
آیا زمان به نظر میرسید که سریعتر یا کندتر از حد معمول میگذرد؟
نه
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
بیشتر از حد معمول
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
بینایی تنها حس من بود. این حس مرکزی، جلو و بدون حاشیه بود و واضح و تیز با نوری سفید و بسیار دلپذیر بود. تنها رنگهایی که میدیدم نور سفید و 'مسیر' سیاه بود. مانند بینایی خالص و بدون ناخالصی بود.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
در طول تجربه، هیچ صدایی وجود نداشت.
آیا به نظر میرسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق میافتد آگاه بودید؟
خیر
تجربه شامل
تونل
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
نه
آیا در تجربهتان موجوداتی را دیدید؟
نه
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
تجربه شامل
نور فراتجزیی
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شدهاید؟
نوری که به وضوح از منشأ عرفانی یا دیگر جهانی است
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
بله نور از هیچ چراغی در هیچ جا نبود. این نور شبیه به 'نور خورشید' نبود: این یک نوع نور سفید خالص بود. نه به شدت روشن، بلکه خوشایند و در آغوشم میگرفت.
آیا به نظر میرسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شدهاید؟
یک قلمرو به وضوح عرفانی یا غیرزمینی در پاسخ به این سؤال باید بگویم حس کردم که در آستانه ورود به آن فضا هستم. هنگامی که ناگهان متوجه شدم از بدن زمینیام خارج شدهام، حس کردم که مانند یک 'قاب در' دور من است، اما هنوز در مرکز این 'قاب در' بودم و فقط به فضای غیرزمینی که به آن نگاه میکردم، نگاه میکردم. هرگز واقعاً وارد آن نشدم، اما میتوانستم فقط آن را ببینم.
چه احساسات دیگری را در طول تجربه احساس کردید؟
بهطور آنی حس کردم که بیوزن، بدون بار و بدون زحمت با بدنی، آزاد، سبک، هوایی و تقریباً مثل این بود که میتوانم پرواز کنم. از این احساس لذت میبردم. احساس کردم که میخواهم به همین شکل بماند.
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
صلح یا خوشایندی بینظیر
آیا احساس شادی داشتید؟
خوشحالی
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
دیگر احساس تضاد با طبیعت نکردم
آیا بهطور ناگهانی بنظر میرسید همه چیز را میفهمیدید؟
خیر
آیا صحنههایی از گذشته به یادتان آمد؟
خیر
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟
خیر
تجربه شامل
حد و مرز
آیا به یک مرز یا ساختار فیزیکی محدود کننده رسیدید؟
خیر
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
خیر
خدا، روحانیت و دین
قبل از تجربهتان، برای زندگی مذهبی/روحانیتان چه اهمیتی قائل بودید؟
برای من بسیار مهم
آیا قبل از تجربهتان چه دینی داشتید؟
مسلمان - پروتستان. من یک مسیحی غیرمذهبی هستم و از سن 12 سالگی اینگونه بودهام
آیا شیوههای مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
خیر
پس از تجربهتان، برای زندگی مذهبی/روحانیتان چه اهمیتی قائل هستید؟
برای من بسیار مهم است
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی - پروتستان
آیا تجربه شما شامل ویژگیهایی بود که با باورهای دنیوی شما سازگار باشد؟
محتوایی که کاملاً با باورهای شما در زمان تجربه تان سازگار بود
آیا به دلیل تجربهتان در ارزشها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله من اکنون هیچ ترسی از مرگ ندارم: هیچ ترسی، به هیچ وجه. الان مرگ را فقط به عنوان یک انتقال میبینم، نه چیزی که بخواهم از آن بترسم.
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شدهاید یا صدایی ناشناس شنیدهاید؟
خیر
آیا ارواح مردگان یا روحانیان را دیدید؟
نه
آیا با موجوداتی مواجه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با نام توصیف شدهاند؟ (مثلاً: عیسی، محمد، بودا، و غیره؟)
نه
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
نه
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟
نه
آیا قبل از تجربه خود به وجود خداوند باور داشتید؟
خدا قطعاً وجود دارد
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
نه
آیا پس از تجربه خود به وجود خداوند باور دارید؟
خدا قطعاً وجود دارد
در مورد زندگیهای دنیوی ما غیر از دین
در طی تجربهتان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
نه
آیا قبل از تجربهتان معتقد بودید که زندگیهای زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنا دار و با اهمیت هستند
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره معنی زندگی به دست آوردید؟
نه
آیا قبل از تجربه خود به زندگی پس از مرگ باور داشتید؟
موجودیت زندگی پس از مرگ قطعاً وجود دارد
آیا پس از تجربه خود به زندگی پس از مرگ باور دارید؟
موجودیت زندگی پس از مرگ قطعاً وجود دارد خیر
آیا قبل از تجربه خود از مرگ میترسیدید؟
من کمی از مرگ میترسیدم
آیا پس از تجربهتان از مرگ میترسید؟
من از مرگ نمیترسم
قبل از تجربهتان، آیا در زندگیتان ترس داشتید؟
در زندگی earthly خود ترس نداشتم
پس از تجربهتان، آیا در زندگیتان ترس داشتید؟
نه، از زندگی زمینیام ترسی نداشتم
آیا قبل از تجربهتان معتقد بودید که زندگیهای زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنیدار و بااهمیت هستند
آیا پس از تجربهتان معتقد بودید که زندگیهای زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنیدار و بااهمیت هستند
آیا اطلاعاتی درباره چگونگی زندگی کردن به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره سختیها، چالشها و دشواریهای زندگی به دست آوردید؟
نه
قبل از تجربهتان، آیا انسان مهربانی بودید؟
به شدت به دیگران مهربان بودم
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره عشق به دست آوردید؟
خیر
پس از تجربهتان، آیا انسان مهربانی بودید؟
به شدت به دیگران مهربان بودم
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربهتان رخ داد؟
هیچ تغییری در زندگی من اتفاق نیفتاده است. من هنوز در مرحله بهبودی هستم از زمانی که دستگاه پیس میکر من نصب شده است. با این حال، تجربه من به طور کامل هر گونه ترسی از مرگ را حذف کرده است.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
خیر
پس از NDE
آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله بلافاصله پس از وقوع حادثه، فعالیت بسیار پرتنشی در اطراف من وجود داشت و وقتی دوباره به بدنم بازگشتم، با همه حسهای انسانیام مواجه شدم، حتی تا چند ساعت بعد از پذیرش در بیمارستان سنت جوزف، یادم نمیآمد که چه اتفاقی افتاده بود تا اینکه همه چیز آرام شد. سرانجام، یادم آمد: ابتدا مانند یک 'تصویر' در ذهنم بود و سپس متوجه شدم که واقعا چه اتفاقی برایم افتاده است.
چقدر دقیق تجربه خود را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داد به خاطر دارید؟
من تجربه را به طرز دقیقتری نسبت به دیگر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتادند، به خاطر میآورم تنها یک ماه از تجربهام میگذرد. اما میتوانم بگویم که انگار تمام آن رویداد به طور 'سوزاندهشده' در مغزم جاودانه شده است. حالا میتوانم کل رویداد را در ذهنم مانند نگریستن به یک عکس دوباره به خاطر بیاورم.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
نامشخص از آنجا که هنوز از تجربهام مدت زیادی نگذشته، اما حس عجیبی از درک بالای حوادث مربوط به سلامتی در آینده دارم. حدس میزنم که این را نمیتوانم به عنوان یک 'هدیه ویژه' دستهبندی کنم، بلکه به احتمال زیاد یک حالت ذهنی عادی است با توجه به این که آن رویداد تهدیدکننده زندگی بود. به زودی 70 سالم میشود و در این سن، اینگونه حوادث بیشتر در ذهنم هستند.
آیا یک یا چند قسمت از تجربه شما وجود دارد که بهویژه برای شما معنیدار یا مهم باشد؟ لطفاً توضیح دهید.
تمام رویداد برای من اهمیت داشت زیرا به من تأیید میکند که انتخابم در باور حقیقی و معتبر است، و 'اگرچه در سایه دره مرگ قدم بزنم، تو با من هستی!'
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله تا چند ساعت بعد از انتقال به بیمارستان سنت جوزف، یادم آمد که چه اتفاقی افتاده است. مدام در ذهنم به آن فکر میکردم و در نهایت به ذهنم رسید که در آن 60 ثانیه واقعاً یک تجربه نزدیک به مرگ داشتهام! در بیمارستان با کسی این را به اشتراک نگذاشتم. حدود یک هفته طول کشید تا نهایتاً این را با دخترم که با من زندگی میکند، در میان بگذارم. همچنین این موضوع را با دوستم (مرد) که بسیار نزدیک و عزیز است و سه فرزند دیگرم نیز به اشتراک گذاشتم. همه آنها پذیرای آن بودند و با واکنش چشمانی باز خواستند دربارهاش بشنوند.
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
بله من احتمالاً تجربه نزدیک به مرگ را زمانی که 3 ماهه بودم، داشتم. فکر میکنم آن روایت را چند سال پیش به این سایت ارسال کردهام. به عنوان یک پرستار ثبتنام شده، در طول 41 سال تمرین خود، چند بیمار داشتم که تجارب نزدیک به مرگ خود را با من در میان گذاشتند. دانش قبلی من از تجربه نزدیک به مرگ به نظر نمیرسد که بر این تجربه تأثیر گذاشته باشد. مقایسه این تجربه با آن تجربه «احتمالی» که داشتم: در برخی جهات کاملاً متضاد هستند.
شما درباره واقعیت تجربهتان در کوتاه مدت (روزها تا هفتهها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود من واقعیت تجربهام را بیشتر از زندگی/واقعیتی که احساس میکنم، هنگامی که اینجا نشستهام و این را تایپ میکنم، میبینم. دید من به آن کمرنگ یا «از بینرفتن» یا نادیدهگرفتهشدن در هیچ معنایی نیست. چرا اینگونه میبینم؟ بر اساس اعتقاد مادامالعمرم به خدای که میشناسم و رابطهام با او در طول هفت دهه.
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربهتان دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود تجربه من بیشتر از «واقعی» بود که ما در بدنمان محدود هستیم. نوشتهها به من آموزش میدهند که زندگی من در اینجا بر روی زمین «خانهام نیست». جاودانگی وجود دارد: زندگی بعد از اینکه این بدن را ترک کنم.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
بله بیدار شدن هر روز تمام تجربه را برای من بازتولید میکند. میخواهم بازگردد زیرا بسیار لذتبخش بود.
آیا چیزی دیگری هست که بخواهید درباره تجربه خود اضافه کنید؟
اکنون که این تجربه را داشتم، احساس ناامیدی میکنم زیرا نتوانستم وارد فضا شوم و در مسیر حرکت کنم، اگر این چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد. اکنون بیشتر کنجکاو هستم.
توضیحات تجربه 3540
از زمانی که به یاد می آورم، که به سن چهار سالگی می رسد، تا زمانی که نه یا ده ساله بودم، با اشتیاق به خواب رفتن در شب منتظر بودم به خاطر یک "رویا" تکراری. این "رویا" فوق العاده زیبا، غیرمعمول و آرامش بخش بود و سرشار از عشق؛ نمی توانستم صبر کنم تا چشمهایم را ببندم. به رختخواب می خزیدم، به پشت دراز می کشیدم، چشمهایم را در تاریکی مطلق اتاق خوابم می بستم و منتظر می ماندم. بدون شک، به همان شیوه دقیقاً بر من نازل می شد. ابتدا، سیاهی وجود دارد. سیاهی ساده یک اتاق تاریک که از طریق پلک های بسته دیده می شود.
بعد، از آگاهی سیاهی که بیشتر از فقط چشم های بسته است، مطلع می شوم. این سیاهی حس مایع داشت، گویی در یک تشتک جوهر غوطه ور شده بودم، اما حس "غلیظ" مانند جیوه داشت. در اینجا منتظر هستم. و درست همینطور است. یک نقطه کوچک از نور زرد در مرکز این سیاهی مایع وجود دارد که گویی "در مقابل" من است و بسیار دور. من از حرکت آگاه هستم اما نمی توانم بفهمم که آیا به سمت آن نور در حال حرکت هستم، یا هنوز ایستاده ام و نور به سمت من می آید. به هر حال، نور به تدریج در اندازه بزرگ می شود. این نور زرد طلایی است و گرما و حس آرامشی را می دهد، نه به بدن من، بلکه به ذهن، قلب، روح و روانم. وقتی نور به من می رسد، مرا دربر می گیرد، و به درون می کشد، و من به جلو پرتاب می شوم مانند راکتی که از یک سکوی پرتاب شلیک می شود - و من در دنیای "رویا" ام هستم. جایی که کلمه "تکنیکالر" حتی نزدیک هم نمی آید.
کلمات برای توصیف رنگ ها وجود ندارد. آسمان آبی است، اما آبی تر از آبی. این خلوص رنگ هاست. ناگهان متوجه می شوم که دید 360 درجه دارم. می توانم به دور خودم نگاه کنم. دیگر بدن فیزیکی ندارم. من "بر فراز" سقف خانه ام در حال شناور هستم. به سقف های شیروانی خودمان نگاه می کنم که قدیمی، آسیب دیده و در مراحل مختلفی از فساد هستند و به خودم می گویم: "بابا باید آنها را به زودی عوض کند." هیچ صدایی وجود ندارد. سقف های تمامی خانه های همسایه هایمان را می بینم، به طول کامل خیابان. چمنزارها سبز، سرشار و غنی هستند. سه درخت افرا را در حیاط خود می بینم که با برگ های هر رنگین کمانی آراسته شده اند. زرد، طلایی، نارنجی، زنگ زننده، قهوه ای، قرمز، بورگوندی، سبز، بنفش. این دید بسیار زیبا به نظر می رسد که حس می کنم موسیقی می تواند از آن بیرون بیاید. الآن "به سمت بالا" حرکت می کنم، مانند یک بادکنک پر از هلیوم، در حال بالا رفتن. اکنون تمام دره ای که در آن زندگی می کنیم را می بینم. خیابان اصلی، مناره های کلیسا، مدرسه ام، آسیاب قدیمی کاغذ، کارخانه کفش بلوم، شرکت انتشارات F.A. اوون، مهدکودک برادران کلی، فرودگاه، شرکت فاستر ویلر، هتل برنارد مک فادن در تپه شرقی. و از همه چشمگیرتر، "دشت ها" - در شمال شهر. این یک قطعه دهacre زمین است که کاملاً سیاه با خاکی نرم و مانند سیل است و محل یک رزرو قدیمی هندی است که مدت هاست abandoned شده است. به روستای خود نگاه می کنم و حس می کنم که بخشی از همه این هستم. من اینجا متعلق هستم. احساس عشق از خود زمین برمی خیزد. زیبایی این مکان مرا تحت تأثیر قرار می دهد. اینجا هماهنگی، هدف و دلیلی برای زندگی وجود دارد. و ناگهان همه چیز از بین می رود. من خواب هستم.
هر شب بهطور مداوم همین 'خواب' را داشتم تا اینکه به سن نُه یا ده سالگی رسیدم. به عنوان یک کودک، باور داشتم که فقط همین است، یک 'خواب'. چون 'خواب' بود، هرگز به ذهنم نرسید که آن را با کسی به اشتراک بگذارم. این تجربه لذتبخش، شاداب و آرامشبخش بود، مکانی از هماهنگی محبتآمیز که به شدت آن را در آغوش میکشیدم. وقتی این اتفاق دیگر نیفتاد، بسیار ناامید شدم. به تختخواب میرفتم و سعی میکردم آن را 'اراده' کنم، برگردم، آن را به آگاهیام تحمیل کنم، اما هرگز برنگشت. تا به امروز نیز برنگشته است.
هرگز در مورد آن با کسی صحبت نکردم. به سادگی به زندگیام ادامه دادم ولی 'خواب' را به عنوان یک 'خاطره' شگفتانگیز نگه داشتم.
در سال 1986، من پسر پنجسالهام را برای سفری تعطیلاتی به دیدار مادربزرگش، مادر خودم، در ماراثون کی، در کیهای فلوریدا بردم. او یک خانه متحرک در کنار اقیانوس داشت و یک شب ما در پاسیو نشسته بودیم و از نسیم اقیانوس لذت میبردیم و خاطرات زندگی را به اشتراک میگذاشتیم. ناگهان او به من گفت: 'بانی، آیا هرگز در مورد زمانی که سه ماهه بودی و مردی، به تو گفتم؟' من تقریباً از صندلیام افتادم. او هرگز این را به من نگفته بود. هرگز. او ادامه داد: 'یک روز تب بالایی داشتی، بیقرار بودی، نمیخواستی بخوری، بنابراین تو را در گهوارهات گذاشتم و خواب رفتی. حدود یک ساعت بعد، ناگهان احساسی عمیق و غیرقابل توصیف برای چک کردن تو داشتم. به گهوارهات رفتم، تو به کلی آبی بودی، نفس نمیکشیدی، حرکت نمیکردی و به اندازه یک دستمال مرطوب بیحال بودی. من تو را برداشتم و به خانه دکتر م. در خیابان مقابل دویدم. او تو را گرفت و شروع کرد به دمیدن هوا به دهانت. پرستار دفتر، آمبولانس را فراخواند. ما به اتاق اورژانس رفتیم. به نظر میرسید که یک عمر در انتظار بود. من هیستریک بودم. بالاخره دکتر م. بیرون آمد. من به زبان بدن او، به بیانی که روی چهرهاش بود نگاه میکردم. او به من نزدیک شد، دستانش را دور من حلقه کرد، مرا در آغوش گرفت و گفت: 'مری، اگر هرگز معجزهای بود، این است. ما یک نوزاد مرده داشتیم، اما او حالا خوب است، خدا را شکر.'
من در آنجا در شوک نشسته بودم و به این شنیدین گوش میدادم. مادر من هرگز در مورد آن حادثه به من نگفته بود. سپس، ناگهان - در حالی که در حالت شوک نشسته بودم - 'خواب' من بر من طوفان کرد. او گفت که من 'سه ماهه' بودم - که آن در ماه اکتبر سال بود - پاییز - برگهای درختان افرا! این مانند یک تن سنگ به من برخورد کرد. این اصلاً یک 'خواب' نبود. نمیتوانست یک 'خواب' باشد. ورقه خالی مغز نوزاد من به طریقی گذر روح و جان من را از بدنم به سفری فراتر از این زمین ثبت کرده بود که با مداخله پزشکی قطع شد.
به یاد میآورم، قبل از اینکه مادرم این اطلاعات را به من بدهد، به عنوان یک بزرگسال همیشه در مورد 'خواب' خود 'تعجب' میکردم. به خود میگفتم: 'چگونه میتوانم بدانم که محلهام، تمام درهای که در آن زندگی میکردم، از دید پرنده چگونه به نظر میرسد، در حالی که هرگز در زندگیام بیش از چند اینچ از زمین فاصله نگرفته بودم!?'
مادرم آن روز به بسیاری از سوالات در مورد 'خواب' من پاسخ داد. سپس من آن را با او به اشتراک گذاشتم. این اولین بار در زندگیام بود که در مورد آن با کسی صحبت میکردم. تا به این نوشته، اکنون این یک دانش عمومی است. من همیشه به حسابهای NDE علاقهمند بودهام، تعداد زیادی از آنها را خواندهام، اما هرگز نشنیده بودم که یکی از آنها مربوط به یک نوزاد سه ماهه باشد! نوزاد خودم! من بدون هیچ شکی متقاعد شدهام؛ آن روز مردهام، همانطور که مادر من گفت.
بعد، از آگاهی سیاهی که بیشتر از فقط چشم های بسته است، مطلع می شوم. این سیاهی حس مایع داشت، گویی در یک تشتک جوهر غوطه ور شده بودم، اما حس "غلیظ" مانند جیوه داشت. در اینجا منتظر هستم. و درست همینطور است. یک نقطه کوچک از نور زرد در مرکز این سیاهی مایع وجود دارد که گویی "در مقابل" من است و بسیار دور. من از حرکت آگاه هستم اما نمی توانم بفهمم که آیا به سمت آن نور در حال حرکت هستم، یا هنوز ایستاده ام و نور به سمت من می آید. به هر حال، نور به تدریج در اندازه بزرگ می شود. این نور زرد طلایی است و گرما و حس آرامشی را می دهد، نه به بدن من، بلکه به ذهن، قلب، روح و روانم. وقتی نور به من می رسد، مرا دربر می گیرد، و به درون می کشد، و من به جلو پرتاب می شوم مانند راکتی که از یک سکوی پرتاب شلیک می شود - و من در دنیای "رویا" ام هستم. جایی که کلمه "تکنیکالر" حتی نزدیک هم نمی آید.
کلمات برای توصیف رنگ ها وجود ندارد. آسمان آبی است، اما آبی تر از آبی. این خلوص رنگ هاست. ناگهان متوجه می شوم که دید 360 درجه دارم. می توانم به دور خودم نگاه کنم. دیگر بدن فیزیکی ندارم. من "بر فراز" سقف خانه ام در حال شناور هستم. به سقف های شیروانی خودمان نگاه می کنم که قدیمی، آسیب دیده و در مراحل مختلفی از فساد هستند و به خودم می گویم: "بابا باید آنها را به زودی عوض کند." هیچ صدایی وجود ندارد. سقف های تمامی خانه های همسایه هایمان را می بینم، به طول کامل خیابان. چمنزارها سبز، سرشار و غنی هستند. سه درخت افرا را در حیاط خود می بینم که با برگ های هر رنگین کمانی آراسته شده اند. زرد، طلایی، نارنجی، زنگ زننده، قهوه ای، قرمز، بورگوندی، سبز، بنفش. این دید بسیار زیبا به نظر می رسد که حس می کنم موسیقی می تواند از آن بیرون بیاید. الآن "به سمت بالا" حرکت می کنم، مانند یک بادکنک پر از هلیوم، در حال بالا رفتن. اکنون تمام دره ای که در آن زندگی می کنیم را می بینم. خیابان اصلی، مناره های کلیسا، مدرسه ام، آسیاب قدیمی کاغذ، کارخانه کفش بلوم، شرکت انتشارات F.A. اوون، مهدکودک برادران کلی، فرودگاه، شرکت فاستر ویلر، هتل برنارد مک فادن در تپه شرقی. و از همه چشمگیرتر، "دشت ها" - در شمال شهر. این یک قطعه دهacre زمین است که کاملاً سیاه با خاکی نرم و مانند سیل است و محل یک رزرو قدیمی هندی است که مدت هاست abandoned شده است. به روستای خود نگاه می کنم و حس می کنم که بخشی از همه این هستم. من اینجا متعلق هستم. احساس عشق از خود زمین برمی خیزد. زیبایی این مکان مرا تحت تأثیر قرار می دهد. اینجا هماهنگی، هدف و دلیلی برای زندگی وجود دارد. و ناگهان همه چیز از بین می رود. من خواب هستم.
هر شب بهطور مداوم همین 'خواب' را داشتم تا اینکه به سن نُه یا ده سالگی رسیدم. به عنوان یک کودک، باور داشتم که فقط همین است، یک 'خواب'. چون 'خواب' بود، هرگز به ذهنم نرسید که آن را با کسی به اشتراک بگذارم. این تجربه لذتبخش، شاداب و آرامشبخش بود، مکانی از هماهنگی محبتآمیز که به شدت آن را در آغوش میکشیدم. وقتی این اتفاق دیگر نیفتاد، بسیار ناامید شدم. به تختخواب میرفتم و سعی میکردم آن را 'اراده' کنم، برگردم، آن را به آگاهیام تحمیل کنم، اما هرگز برنگشت. تا به امروز نیز برنگشته است.
هرگز در مورد آن با کسی صحبت نکردم. به سادگی به زندگیام ادامه دادم ولی 'خواب' را به عنوان یک 'خاطره' شگفتانگیز نگه داشتم.
در سال 1986، من پسر پنجسالهام را برای سفری تعطیلاتی به دیدار مادربزرگش، مادر خودم، در ماراثون کی، در کیهای فلوریدا بردم. او یک خانه متحرک در کنار اقیانوس داشت و یک شب ما در پاسیو نشسته بودیم و از نسیم اقیانوس لذت میبردیم و خاطرات زندگی را به اشتراک میگذاشتیم. ناگهان او به من گفت: 'بانی، آیا هرگز در مورد زمانی که سه ماهه بودی و مردی، به تو گفتم؟' من تقریباً از صندلیام افتادم. او هرگز این را به من نگفته بود. هرگز. او ادامه داد: 'یک روز تب بالایی داشتی، بیقرار بودی، نمیخواستی بخوری، بنابراین تو را در گهوارهات گذاشتم و خواب رفتی. حدود یک ساعت بعد، ناگهان احساسی عمیق و غیرقابل توصیف برای چک کردن تو داشتم. به گهوارهات رفتم، تو به کلی آبی بودی، نفس نمیکشیدی، حرکت نمیکردی و به اندازه یک دستمال مرطوب بیحال بودی. من تو را برداشتم و به خانه دکتر م. در خیابان مقابل دویدم. او تو را گرفت و شروع کرد به دمیدن هوا به دهانت. پرستار دفتر، آمبولانس را فراخواند. ما به اتاق اورژانس رفتیم. به نظر میرسید که یک عمر در انتظار بود. من هیستریک بودم. بالاخره دکتر م. بیرون آمد. من به زبان بدن او، به بیانی که روی چهرهاش بود نگاه میکردم. او به من نزدیک شد، دستانش را دور من حلقه کرد، مرا در آغوش گرفت و گفت: 'مری، اگر هرگز معجزهای بود، این است. ما یک نوزاد مرده داشتیم، اما او حالا خوب است، خدا را شکر.'
من در آنجا در شوک نشسته بودم و به این شنیدین گوش میدادم. مادر من هرگز در مورد آن حادثه به من نگفته بود. سپس، ناگهان - در حالی که در حالت شوک نشسته بودم - 'خواب' من بر من طوفان کرد. او گفت که من 'سه ماهه' بودم - که آن در ماه اکتبر سال بود - پاییز - برگهای درختان افرا! این مانند یک تن سنگ به من برخورد کرد. این اصلاً یک 'خواب' نبود. نمیتوانست یک 'خواب' باشد. ورقه خالی مغز نوزاد من به طریقی گذر روح و جان من را از بدنم به سفری فراتر از این زمین ثبت کرده بود که با مداخله پزشکی قطع شد.
به یاد میآورم، قبل از اینکه مادرم این اطلاعات را به من بدهد، به عنوان یک بزرگسال همیشه در مورد 'خواب' خود 'تعجب' میکردم. به خود میگفتم: 'چگونه میتوانم بدانم که محلهام، تمام درهای که در آن زندگی میکردم، از دید پرنده چگونه به نظر میرسد، در حالی که هرگز در زندگیام بیش از چند اینچ از زمین فاصله نگرفته بودم!?'
مادرم آن روز به بسیاری از سوالات در مورد 'خواب' من پاسخ داد. سپس من آن را با او به اشتراک گذاشتم. این اولین بار در زندگیام بود که در مورد آن با کسی صحبت میکردم. تا به این نوشته، اکنون این یک دانش عمومی است. من همیشه به حسابهای NDE علاقهمند بودهام، تعداد زیادی از آنها را خواندهام، اما هرگز نشنیده بودم که یکی از آنها مربوط به یک نوزاد سه ماهه باشد! نوزاد خودم! من بدون هیچ شکی متقاعد شدهام؛ آن روز مردهام، همانطور که مادر من گفت.
اطلاعات پسزمینه
Gender:
زن
Date NDE Occurred:
1948
عناصر NDE
در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکنندهای به زندگی وجود داشت؟
بله، بیماری مرگ بالینی (توقف تنفس یا عملکرد قلب یا عملکرد مغز)
رویداد تهدیدکننده حیات یک تب بسیار بالا بود که با زندگی ناسازگار بود، من دچار ایست تنفسی شدم و سپس ایست قلبی.
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی میکنید؟
شگفتانگیز
تجربه شامل
تجربه خارج از بدن
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شدهاید؟
بله
من به وضوح از بدنم جدا شدم و در خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمرهی شما مقایسه میشد؟
آگاهی و هوشیاری بیشتری نسبت به حالت عادی داشتم همانطور که گفته شد.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
به محض اینکه وارد 'جهان' خود شدم، زمانی که از طریق انفجار نور زرد طلایی پرتاب شدم.
آیا افکارتان سریع شده بود؟
بسیار سریع
آیا زمان به نظر میرسید که سریعتر یا کندتر از حد معمول میگذرد؟
همه چیز به طور همزمان به نظر میرسید؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنا را از دست داد
این برای من احساس 'سیال' داشت. هیچ حس از شمال، جنوب، شرق، غرب. هیچ حس از 'زمان' به معنای معمول آن.
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
به طرز فوق العاده ای واضح تر بود
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
تمام رنگ ها انگار که 'مایع' بودند. روشن تر، خالص، بدون آلودگی، کامل، شفاف تر و انگار موسیقی از آنها جاری می شد.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
هیچ صدایی وجود نداشت.
آیا به نظر میرسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق میافتد آگاه بودید؟
بله، و حقایق بررسی شده است.
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
نامشخص برای من به نظر نمی رسید یا 'احساس' نمی کردم که یک 'تونل' باشد. بیشتر شبیه یک 'محل نگهداری' به نظر می رسید - من احساس نمی کردم که در هیچ مرزی محدود باشم.
آیا در تجربهتان موجوداتی را دیدید؟
من در واقع آنها را دیدم
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
خیر
تجربه شامل
خلا
تجربه شامل
تاریکی
تجربه شامل
نور
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شدهاید؟
نوری که کاملاً از منبعیMystical یا فرامادی بود
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
بله در ابتدا، فقط یک نقطه کوچک و کوچک از نور زرد طلایی، نور دایرهای - مانند پرتو یک چراغ قوه که یک میلیون مایل دورتر در تاریکی بود.
تجربه شامل
یک منظره یا شهر
آیا به نظر میرسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شدهاید؟
خیر
تجربه شامل
تون عاطفی قوی
چه احساسات دیگری را در طول تجربه احساس کردید؟
هیچ احساس گرانشی یا وزنی نداشتم. بدون بار. سبکتر از یک پر. شادی، هارمونی، صلح، عشق، پذیرفته شدن، تعلق، وحدت، امید چند تا از احساسات بودند.
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
صلح یا خوشنودی فوقالعاده
آیا احساس شادی داشتید؟
شادی فوقالعاده
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
احساس کردم که با جهان متحد یا یکی هستم
آیا بهطور ناگهانی بنظر میرسید همه چیز را میفهمیدید؟
همه چیز درباره جهان
آیا صحنههایی از گذشته به یادتان آمد؟
گذشته من در برابر چشمانم پدیدار شد، تحت کنترل من نبود
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟
صحنه هایی از آینده جهان
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
به یک مانع رسیدم که اجازه عبور از آن را نداشتم؛ یا علیه میل من به عقب رانده شدم
خدا، روحانیت و دین
آیا قبل از تجربهتان چه دینی داشتید؟
مسیحی معتدل
آیا شیوههای مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
خیر
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی معتدل
آیا به دلیل تجربهتان در ارزشها و باورهای خود تغییری داشتید؟
خیر
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شدهاید یا صدایی ناشناس شنیدهاید؟
من با موجودی مشخص یا صدایی که به وضوح از منشاء عرفانی یا غیرزمینی بود، برخورد کردم
آیا ارواح مردگان یا روحانیان را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
در مورد زندگیهای دنیوی ما غیر از دین
در طی تجربهتان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
بله احساسی شدید از پیوستگی با تمام آفرینش.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
خیر
پس از NDE
آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله این تجربه فراتر از همه حسهای انسانی ما بود و واژهها در زبان انگلیسی برای انتقال این تجربه ناکافی شدند.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
نامشخص تنها میتوانم بگویم که گاهی اوقات پیشبینیهایی دربارهی رویدادهایی که قرار است پیش بیایند دارم. من 'خوابهایی' داشتهام که به من تصاویری از بخشی از یک رویداد نشان میدهند، که در نهایت در روزنامه یا تلویزیون ظاهر میشوند. به عنوان مثال، یک شب درباره بخشی از یک هواپیما خواب دیدم که روی زمین در یک جنگل افتاده و شمارهها و حرفهای تماس پرواز را نشان میدهد. در خواب چهار یا پنج عدد و حرف را دیدم. وقتی بیدار شدم به طور زنده و واضح بود. در عرض یک یا دو روز، عکسی در صفحه اول روزنامه از یک هواپیما که سقوط کرده بود ظاهر شد. این عکس همان عکسی بود که در 'خواب' من بود - بخشی از هواپیما با شمارهها و حرفهای تماس که همان بودند!
آیا یک یا چند قسمت از تجربه شما وجود دارد که بهویژه برای شما معنیدار یا مهم باشد؟ لطفاً توضیح دهید.
تجربه من تا زمانی که مادرم چند واقعیت را که تا چهل و دو سالگی از آنها آگاه نبودم تایید نکرد، معنای خاصی پیدا نکرد. اکنون شصت و سه سال دارم. آنچه امروز درباره این تجربه معتقدم این است که خود تجربه به طور سلولی و حتی در سطح DNA بر بدن من ثبت شده است، به هر دلیلی. من آن را به 'تبدیل' عیسی تشبیه میکنم، درست قبل از اینکه به آسمان عروج کند.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله من برای اولین بار در آن روز که مادرم درباره مرگ من به عنوان یک نوزاد به من گفت، آن را با او در میان گذاشتم. من چهل و دو ساله بودم وقتی که این را به او گفتم.
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
بله من همیشه به تجربیات نزدیک به مرگ علاقهمند بودم. بهویژه به عنوان یک پرستار. من در زمان مرگ و احیای موفقیتآمیز با صدها، شاید هزاران نفر بودهام. این موضوعی بود که همیشه میخواستم به عنوان یک پرستار در کنار بستر بیماران تحقیق کنم، اما هرگز نتوانستم.
شما درباره واقعیت تجربهتان در کوتاه مدت (روزها تا هفتهها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود البته این اتفاق وقتی که من یک نوزاد بودم، رخ داد. هیچ شکی در ذهن من درباره واقعیت تجربهام وجود ندارد. این تجربه بزرگترین تجربه در تمام عمرم است که فراتر از واقعیت است، همانطور که ما آن را میشناسیم. این 'واقعیت خالص' بود.
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربهتان دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود من به آن به عنوان مدرکی از زندگی پس از مرگ بدن نگاه میکنم. همانطور که قاضی جودی همیشه میگوید، 'اگر منطقی نیست، درست نیست!' برای من هیچ منطقی ندارد که ما این زندگی را در اشکال فعلی آن دریافت میکنیم و بدن ما میمیرد و همهچیز تمام میشود! ما فقط 'فیزیکی' نیستیم. چه کسی روح را میکشد؟ چه کسی روح را میکشد؟ هیچکس. آنها به نوعی به زندگی ادامه میدهند.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
نه حالا فقط به عنوان یک 'خاطره' باقی مانده است. اما این 'خاطره' به وضوح به یاد من مانده است گویی شب گذشته اتفاق افتاده است. خود تجربه از زمانی که من نه یا ده ساله بودم، اتفاق نیفتاده است.
آیا چیزی دیگری هست که بخواهید درباره تجربه خود اضافه کنید؟
من تجربهام را یک 'تجربه مرگ' میدانم که بر اساس اطلاعات مادرم است. من معتقدم در آن روز مردهام. من معتقدم روح و جانم از بدن نوزاد من خارج شده و در حال ترک این زمین به سفر به بعدی ناشناخته برای ما بود. چیزی که بیشترین تأثیر را بر من داشت این بود که هیچ احساس یا عاطفه منفی وجود نداشت، گویی ترس وجود نداشت.
آیا سوالات دیگری وجود دارد که بتوانیم بپرسیم تا به شما در بیان تجربهتان کمک کنیم؟
من معتقدم شما به خوبی آن را پوشش دادهاید.