توضیحات تجربه
پس من اینجا بودم در ۲۸ سالگی، یک مایل از مسیر خود منحرف شده و تجربه نور را فراموش کرده و بزرگترین هدفم این بود که لاغر شوم و با مردی ازدواج کنم که پول کافی برای حل تمام مشکلاتم داشته باشد. یک روز از سر کار به خانه آمدم، خسته و بر روی تخت دراز کشیدم. حال و هوای من تیره بود و کاملاً در حالتی قرار گرفتم که میخواستم همه چیز را فراموش کنم. تقریباً بلافاصله به درون خودم فرو رفتم - به درون خودم خفه شدم. احساس سرعتی شبیه به نشستن روی سورتمه را تجربه کردم - صدای وز وز و به سرعت از یک تونل نور آبی، ساتندار سقوط کردم. در انتهای تونل یک روشنی بود و در مرکز آن یک "کیسه آبی". کیسه ارگانیک بود و شبیه کیسهای که حاوی نوزادی باشد. یک کیسه زایمانی. شکل آن ارگانیک و به طور تقریبی به شکل گلابی با یک بازبودگی در بالای آن بود. من به سمت بالای کیسه شناور شدم و وقتی که این کار را انجام دادم، "دانستنیها" شروع به خروج از کیسه کردند. از "دانستنیها" منظور من فهم چهار بعدی کامل یک مفهوم یا ایده بدون پوشش کلمات است.
آیا تا به حال چیزی را صد بار شنیدهاید و سپس یک روز متوجه شدید که به چه معناست؟ توصیف تجربهام با کلمات بسیار دشوار است زیرا پیشزبانی بود. به هر حال، "دانستنیها" به صورت زیاد و سریع از بالای کیسه بیرون میآمدند، شبیه به ذرتی که در تابه سرخ میشود. سعی کردم مقداری از آنها را بگیرم تا بتوانم آنها را با خود برگردانم و بر روی آنها کلمات بگذارم تا بتوانم آنها را به یاد بیاورم. اما آنها بسیار زیاد و به سرعت خارج میشدند که نمیتوانستم به آنها دسترسی پیدا کنم. میدانستم که آنچه یافتهام، مجموع همه "دانستنیها" یا حکمت تمام انسانها در تمام زمانها - گذشته، حال و آینده است. تمام حکمتها از این مجموعه دانستنیهای جمعی ناشی میشود و هر آنچه یاد میگیریم به این مجموعه میپیوندد تا برای استفاده همه باشد.
کیسه آبی را ترک کردم و بلافاصله خود را در بالای زمین یافتم. میتوانستم به پایین نگاه کنم و انحنای زمین، رنگهای آن و شکل آبها و قارههایش را ببینم. تنها بالای فضا نبودم، بلکه بالای زمان نیز بودم. میتوانستم حرکت مردم و ایدههایی را ببینم که تاریخ را شکل داده و به آن شکل داده بودند. در هر دوره تاریخی، تمام "حال و هوای" آن دوره را تجربه کردم، از جمله موسیقی، معماری، سبکهای لباس، تفکرات سیاسی و ادبیات آن دوره. این مانند یک راهپیمایی وسیع از مردم با زمانهای مختلف و دیدگاههای متفاوت بود که با هم کار میکردند. مانند حذف بالای یک قطعه ماشین غولپیکر و مشاهده همه چرخها، دندهها و قرقرهها که با هم کار میکنند. در سطح، ما هیچ یک از اینها را نمیبینیم، اما اگر بالای آن را برداریم، میتوانیم آن را ببینیم. بینایی من بالای آن را برداشت. من "میدانستم" که همه ما با یکدیگر مرتبط هستیم - مانند کوهنوردانی که طنابهایی به دور میانههایشان دارند. وقتی یکی از ما سقوط میکند، ما دیگران را پایین میکشیم. وقتی بالا میرویم، به دیگران کمک میکنیم که بالا بروند. ما همه در اینجا با هم هستیم. من "میدانستم" که آنچه ما به عنوان فضای خالی بین خود مشاهده میکنیم، خالی نیست. ما مانند توپکهایی در یک صفحه شیشهای هستیم. شما شیشه را نمیبینید، توپکها را میبینید. اما شیشه توپکها را با هم نگه میدارد. ما با مادهای نامرئی که دور و بین ماست به هم متصل هستیم. این برای ما نامرئی است، اما واقعی است. من دیدم که زندگی در این سیاره تصادفی نیست، یک برنامه بزرگ وجود دارد. اما این برنامه به مقیاسی است که برای ما غیرقابل درک است. ذهنهای ما بسیار محدودتر از آن هستند که آن را درک کنند. به من یک توپ نشان داده شد که پیچیده بود و همه سطوح را در خود داشت. برای سالها پس از تجربهام، به دنبال کسی بودم که بتواند این را برایم توضیح دهد. من یک نوار کاغذی را میگرفتم و آن را میپیچیدم و دو انتهای آن را به هم وصل میکردم. «این چیست؟» میپرسیدم. بالاخره، سالها بعد، با یک فیزیکدان ملاقات کردم که به من گفت این یک نوار موبیوس است. به او گفتم که من یک توپ گرد جامد را دیدهام که مانند این نوار موبیوس بود. فیزیکدان گفت که آن یک جامد موبیوس خواهد بود. او گفت که ریاضیات خالص ثابت کرده است که یک جامد موبیوس میتواند وجود داشته باشد، اما ذهنهای سهبعدی ما نمیتوانند یکی را تصور کنند. به او گفتم که من یکی را دیدهام. او فقط سرش را تکان داد. در طول تجربهام، به من گفته شد که تمام زمان "حال" است و تمام فضا "اینجا" است. من معتقدم که بخشی دیگر از این بخش میانی تجربهام وجود دارد که در زمان مناسب برایم فاش خواهد شد. من از این نقطه دید به آن نور آبی زیبا بازگشتم. من از سمت راست، جلو و کمی در زاویهای به سمت مرکز به تصویر آمدم. قبل از من، گروهی از "جوهرها" یا "ماهیتها"ی انسانها بود. اگر یک میدان گل را به یک قطره عطر تقطیر کنید، آن جوهر گلها خواهد بود. این جوهرهای انسانها مانند قطرات آب در یک سطل آب بودند - آنها فردی، اما جمعی بودند. آنها در شکلی مثلثی گروهبندی شده بودند - مانند پینهای بولینگ که چیده میشوند - با راس مثلث به سمت من. یک جوهر بود که کمی جلوتر از دیگران ایستاده بود. من حس میکردم که این یکی برای دیگری صحبت میکند، اما بر آنها تسلط ندارد. وقتی به آنها نزدیک شدم، بلافاصله متوجه شدم که این گروه از من بهتر از آنچه که من خودم را هرگز بشناسم، آگاه بودند، به طور کامل من را پذیرفتند و به طور کامل مرا دوست داشتند. عشقی که از آنها سرازیر میشد، مرا به صورت امواج فراگرفت و به قدری خالص و قوی بود که نمیتوانستم آن را تحمل کنم. من یکی از آنها بودم و همیشه بودهام. آنها آن را میدانستند و من نیز میدانستم. آن یکی که کمی جلوتر بود با قلب و ذهن من ارتباط برقرار کرد و به من گفت که نمیتوانم بمانم، باید به عقب برگردم. حضوری که حس میکردم مردانه بود، هرچند که من آن را به عنوان هیچ شخصیت روحانی شناختهشدهای شناسایی نکردم. از او خواستم که مرا به عقب نفرستد. او به من به شدت گفت که کاری هست که باید انجام دهم، اما آنها در کنار من خواهند بود و میتوانم زمانی که کارم را تمام کردم به آنها برگردم.
من بلافاصله به بیرون برگشتم و از بستر بلند شدم، با خشم عمیقی که از اینکه دوباره اینجا هستم. به مدت چند هفته، از اینکه مجبور بودم برگردم، عصبانی بودم، اما بعد خودم را به سمت انجام هر کاری که باید در اینجا انجام میدادم، هدایت کردم. این تجربه زندگیام را تغییر داد و به دلیل اینکه آن را داشتم، تغییرات ارزشمندی در زندگیام ایجاد کردم. برخی از رفتارهای بد را کنار گذاشتم و جستجوی روحانی متعهدی را آغاز کردم که مرا به همه انواع مکانهای غنی و جالب برده است.
از سال ۱۹۷۳ رؤیاهایی داشتم که به من میگفتند چه چیزی بین سالهای ۱۹۹۰ و ۱۹۹۹ قرار است اتفاق بیفتد.