توضیحات تجربه
من در خانه با خانوادهام (مادرم، خواهرم و پدرم) بودم زیرا شوهرم در نیروی هوایی بود و برای آموزش به چند ایالت دورتر رفته بود. من اولین واکنش آنافیلاکتیک خود را تجربه کردم؛ پزشکان حدس میزدند که این احتمالاً واکنش تأخیری به داروهایی است که در زایمان دریافت کردهام. خواهرم و مادرم من را به بیمارستان بردند (در آن زمان ۹۱۱ وجود نداشت) و من در زمان ورود بالینی مرده اعلام شدم. به یاد دارم که به بخش اورژانس منتقل شدم و از گوشه اتاق به خودم که روی میز بود نگاه میکردم. بدنم به سمت بالا نگاه میکرد و چشمانم باز بود، اما نمیتوانستم ببینم. به اندازه کافی تلویزیون دیده بودم که بدانم 'مُرده' هستم. همچنین یادم میآید که مادرم و خواهرم در سمت دیگر درب اورژانس سعی میکردند از طریق پنجره کوچک در به داخل نگاه کنند. (به آنها گفتم که آنها را دیدهام و میتوانم توصیف کنم کجا بودند، چگونه به نظر میرسیدند و چه گفته بودند. آنها به من باور نکردند - خواهرم گفت: 'اما تو مرده بودی. ما تو را دیدیم!' بنابراین بعد از واکنش آنها، چندین سال به کسی دیگر نگفتن.)
با اینکه این اتفاق تقریباً سی و چهار سال پیش رخ داد، هنوز میتوانم آن را به وضوح به یاد بیاورم. من تونلی را تجربه نکردم، بلکه در نور زیبای عشق محاصره شدم و میدانستم که مانند یک کودک روی زانوی عیسی نگه داشته میشوم. این احساسی از عشق بیقید و شرط است، نزدیکترین چیزی که میتوانم بگویم، عشق بیحد و مرزی است که وقتی دختر کوچکام را در آغوش گرفتم احساس کردم - اما حتی آن هم یکسان نیست. من بازبینی زندگی نداشتم، بلکه عیسی و من گفتگویی شگفتانگیز داشتیم که او با صبر به تمام سوالاتم پاسخ داد. یکی را به وضوح به یاد دارم: من به تازگی یک دوره طاقتفرسا در حساب دیفرانسیل و انتگرال را تمام کرده بودم و همه پاسخهای آزمون نهایی را درست گرفته بودم به جز یکی - من میخواستم بدانم آن سوال چه بوده است. عیسی خندید و سپس جواب را به من داد، نه با کلمات بلکه با 'دانشی' که نه تنها عنصر سوال بلکه یک درک کامل از تمام جنبههای روابط سوال را در بر میگرفت. او حس شوخطبعی فوقالعادهای دارد و من به وضوح احساس کردم که او از تماشای وارد شدن ما انسانها به مشکلات جزئی مانند پدری که از تماشای سر و کله زدن فرزندانش لذت میبرد، لذت میبرد.
اجازه داشتم که دانش و درک کامل داشته باشم. به یاد دارم که آگاهی با شفافیت کامل به من رسید و فکر کردم، 'البته، این خیلی واضح است. چرا همه ما این را نمیبینیم؟' هرچند اجازه نداشتم تمام دانش را که به من نشان داده شد نگه دارم، اما دو مورد وجود دارد که اجازه داشتم نگهدارم:
۱) در پاسخ به سوال من درباره ادیان جهان و اینکه کدام دین 'حقیقی' است، او پاسخ داد 'مردان به من از مسیرهای مختلف میآیند' و من درک کامل پاسخ را داشتم که فراتر از آن چیزی است که کلمات میتوانند منتقل کنند. نقطه این نیست که مذهب باشد، بلکه ایمان است.
2) در پاسخ به سوال من درباره اینکه چرا اینجا هستیم، او پاسخ داد: "برای اینکه یکدیگر را دوست داشته باشیم." دوباره، درک و معنای پاسخ او بسیار بیشتر از کلمات است. هر یک از ما بخشی از او هستیم و با دوست داشتن یکدیگر (و خودمان)، در واقع او را دوست داریم.
بعد از چیزی که به نظر میرسید ساعتها طول کشید، اما طبق سوابق بیمارستان تنها حدود هفت دقیقه بود، او از من پرسید آیا دوست دارم به زمین برگردم. احساس کردم که او قبلاً به جواب آن آگاه است، اما به خاطر ادب میپرسید. به او گفتم که میخواهم اینجا بمانم و دخترم را بزرگ کنم. او گفت: "به میل تو"، و در همان لحظه، من دوباره در بدنم بودم. احساس کردم سوزنها در بدنم هستند و درد را حس کردم و شنیدم که پزشک میگوید: "فکر میکنم او را پس آوردیم."
از آن زمان من دومین دخترم را دارم و نوه چهارمش در سپتامبر آینده به دنیا میآید. میدانم که هدف من اینجاست که مادر/مادربزرگ باشم و این نقش توسط خدا به شدت مورد احترام است. من این مسئولیت را بسیار جدی میگیرم - و خیلی میخندم!