Emily W

NDE مقیاس گریسون: 16
#13013

توضیحات تجربه

در سن ۴۰ سالگی، من با مردی شریک شدم که هرگز بچه نداشت. می‌دانستم که ما مقدر شده‌ایم که با هم باشیم، زیرا اولین بار که او را دیدم، صدایی در سرم گفت: 'آنجایی.' احساس کردم که جستجو به پایان رسیده است. پس از یک سال با هم بودن، به او گفتم: 'آیا بچه می‌خواهی؟' و او گفت: 'بگذار این کار را بکنیم.' من ۴ بچه از یک ازدواج قبلی داشتم، بنابراین این هدیه من به او بود. دوقلوهایم که ۷ سال پیش به دنیا آمده بودند، از طریق سزارین برنامه‌ریزی شده به دنیا آمدند، اما دو فرزند بزرگ‌ترم به صورت طبیعی به دنیا آمدند. از اینکه زخم قبلی‌ام در این زایمان باز شود، ترسی نداشتم، زیرا به من گفته بودند که زخم حالا جا افتاده و خطر پارگی در اثر انقباضات وجود ندارد. یک هفته قبل از تاریخ زایمان، به بیمارستان رفتم و به آن‌ها گفتم که تصویری از باز شدن زخم دیده‌ام و خواستم زایمان سزارین داشته باشم. آن‌ها به من گفتند که با تاریخ زایمان نزدیک امکان‌پذیر نیست و همه چیز خوب خواهد بود. ۵ روز بعد، در حالی که در خانه بودم، آبم شکست. به طرز اضطراری با انقباضات ملایم به بیمارستان منتقل شدم. پس از چند ساعت در اتاق زایمان، انقباضات قوی‌تری احساس کردم. درد آنقدر شدید بود که داشتم لرز می‌زدم. به ماماها توضیح دادم که دو فرزند اولم به صورت طبیعی و بدون هیچ دارویی به دنیا آمده‌اند، بنابراین می‌دانستم درد زایمان چیست. به آن‌ها گفتم که این درد نیست. آن‌ها به من خندیدند و مرا تنها گذاشتند.

به مدت ۱۱ ساعت، به‌طور داخلی در حال خونریزی به مرگ بودم. بچه‌ام به حالت مسطح درآمده بود و به طور مداوم در اضطراب جنینی از بلعیدن خون بود. شریکم آنقدر از ناله‌های desperate من برای کمک دچار ناراحتی شد که باید از ساختمان خارج می‌شد. سرانجام یکی از ماماها متوجه شد که واقعاً چیزی اشتباه است. او یک جراح پیدا کرد و او را به اتاقی که من بودم کشاند. او یک نگاه به من انداخت و کد اعلام کرد. او به کارکنان فریاد زد که من دارم می‌میرم. در آنجا هرج و مرج کامل بود و کارکنان everywhere بودند. آن‌ها واقعاً مرا از روی تختی که روی آن بودم برداشتند و به روی یک تشک پرتاب کردند. در عرض ۲ دقیقه، من در اتاق عمل بودم. جراح صورتش را در مقابل من قرار داد و گفت: 'ما باید تو را بیهوش کنیم. تو داری می‌میری و بچه‌ات هم همینطور.' به او گفتم که هر کاری نیاز دارد برای نجات بچه‌ام انجام دهد. آن‌ها یک مانیتور روی شکمم برای ضربان قلبش گذاشتند و دوباره شروع به بوق زدن کرد. او به من گفت که به جای بیهوشی عمومی، به من اپیدورال خواهند داد چون من برای بیهوشی عمومی خیلی نزدیک به مرگ هستم. نمی‌دانم چه دارویی برای درد به من دادند، اما حالا احساس خوبی داشتم و فقط سرم را تکان دادم. پسرم به دنیا آمد و آن‌ها روی او کار کردند. سپس من بیهوش شدم.

خودم را در اتاقی مه‌آلود بی‌پایان یافتم. هیچ دیواری و هیچ سقفی که به خاطر بیاورم نبود. انگار در مرکز ابرها بودم.

خدا به سمت من آمد و لبخند بزرگ و زیبایی به من داد. هیچ شوک خاصی از حضور او نداشتم. این آشنایی فراتر از هر چیزی بود که در زمین می‌دانستم. او مرا در آغوش گرفت و گفت که چقدر خوشحال است که مرا می‌بیند. صدای او، آشناترین چیز برای من بود زیرا آن را می‌شناختم. این مانند هر صدایی بود که در تمام عمرم شنیده بودم، به یک طنین تبدیل شده بود. او چند متر با من قدم زد در حالی که هنوز در این فضای ابری بودیم؛ و ما صحبت کردیم.

من نمی‌توانم به یاد بیاورم که دربارهٔ چه چیزهایی صحبت کردیم. اما غم عمیقی را که او به خاطر رفتار بشریت نسبت به یکدیگر احساس می‌کرد، حس کردم. هیچ خشم و انزجاری نبود، فقط یک ناامیدی و غم عمیق و دردناک. خداوند عشق خالص است. او هیچ‌گونه قابلیت خدایی که در اساطیر کتاب مقدس توصیف شده است را ندارد. خدایی که من با او صحبت می‌کردم هرگز به انتقام و مجازات از مخلوقاتش روی نخواهد آورد. پوست او با نوری شدید و درخشان می‌درخشید؛ مانند چیزی در زمین. این نور درخشان‌ترین نور بود، اما خیره‌کننده نبود.

او به من از چیزهایی گفت که او را خوشحال می‌کرد. از جمله این چیزها، مهربانی مردم با یکدیگر، کمک به یکدیگر و عشق ورزیدن به یکدیگر بود. او به من گفت که بخشش چقدر مهم است. او برایم توضیح داد که اگر بشریت بخواهد زنده بماند، تنها راه آن محبت است. او توضیح داد که عشق مانند یک عفونت است که می‌تواند تاریکی حاکم بر زمین را فرا گیرد و مصرف کند. من می‌توانستم عشق او را به خودم و به هر روح احساس کنم. او به من گفت که من بخشی از او هستم و او بخشی از من و هر روح در زمین است. ما همه یک و متصل بودیم.

من هیچ چیز دیگری به یاد ندارم، جز اینکه در احیا بیدار شدم. من بسیار سرد و در استخوان‌هایم لرزیده بودم. دندان‌هایم به خاطر لرزش چنان شدید شکسته شد. پرستاری که در کنار من بود، برای آوردن پتوی گرم رفت. حتماً حداقل یک ساعت طول کشید تا من لرزیدن را متوقف کرده و گرم شوم.

جراح آمد و با من صحبت کرد. او به من گفت که از درون خیلی درهم ریخته‌ام. او آنچه را که لازم بود انجام داد تا جانم را نجات دهد، اما دیگر هرگز نمی‌توانستم فرزندان بیشتری داشته باشم. او به من هشدار داد که اگر باردار شوم، مرا خواهد کشت. پسرم در دستان پدرش در راهرو انداخته شده بود، در حالی که آنها روی نجات جان من کار می‌کردند. شریکم به من گفت که ساعت‌ها طول کشید تا به او بگویند که من خوب می‌شوم. او هرگز در زندگی‌اش نوزادی را در آغوش نگرفته بود و این تجربه برایش آسیب‌زا بود. وقتی بالاخره من را به اتاقی بردند، پسرم رابه من آوردند. چشمان ما قفل شد و این درخششی بر روی آنها آمد. این نگاه بود که من وقتی یک سال پیش پدرش را ملاقات کرده بودم، می‌شناختم. این بود: "آه، آنجا هستی."

من باور دارم که خدا چند سال پیش دوباره مرا لمس کرد، اما این یک تجربه نزدیک به مرگ نبود. اما من واقعاً معتقدم که این به خاطر پیوندی بود که از تجربه نزدیک به مرگ خود حفظ کرده بودم.

اطلاعات پس‌زمینه

Gender:
زن
Date NDE Occurred:
02/02/2013

عناصر NDE

در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکننده‌ای به زندگی وجود داشت؟
بله زایمان سزارین اضطراری
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی می‌کنید؟
کاملاً Pleasant
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شده‌اید؟
بله خیر
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمره‌ی شما مقایسه می‌شد؟
آگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول. احساس می‌کردم که موجود واقعی‌ام هستم و در جایی که من و همه‌ی دیگران متعلق بودیم، قرار داشتم. انگار تجربه‌ام در زمین ضروری بود، اما داستان واقعی وجود ما نبود.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
بله، قطعاً
آیا افکارتان سریع شده بود؟
نه
آیا زمان به نظر می‌رسید که سریع‌تر یا کندتر از حد معمول می‌گذرد؟
نه
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
زنده‌تر از حد معمول
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
من چیز بیشتری برای اضافه کردن به داستان خود بالاتر ندارم.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
من چیز بیشتری برای اضافه کردن به داستان خود بالاتر ندارم.
آیا به نظر می‌رسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق می‌افتد آگاه بودید؟
نه
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
نه
آیا در تجربه‌تان موجوداتی را دیدید؟
من در واقع آنها را دیدم.
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
خیر
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شده‌اید؟
نوری که به وضوح از منبعی عرفانی یا فرامادی بود
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
بله
آیا به نظر می‌رسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شده‌اید؟
یک قلمرو به وضوح عرفانی یا فرامادی توضیح داده شده در بالا
چه احساسات دیگری را در طول تجربه احساس کردید؟
من این را قبلاً توضیح داده‌ام
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
صلح یا خوشی شگفت‌انگیز
آیا احساس شادی داشتید؟
شادی شگفت‌انگیز
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان
آیا به‌طور ناگهانی بنظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمیدید؟
همه چیز در مورد خودم یا دیگران
آیا صحنه‌هایی از گذشته به یادتان آمد؟
نه
آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟
نه

خدا، روحانیت و دین

آیا قبل از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟
دیگر یا چند ایمان: من با هیچ دینی بزرگ نشدم. مادر من عرفانی بود. من زمانی که شاید 9 ساله بودم، کتاب مقدس را خواندم و خدا را پذیرفتم. با ادامه زندگی، دیگر ادیان را دیدم و بخش‌های کمی از آن‌ها که با من هماهنگ بود را پذیرفتم.
آیا شیوه‌های مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟
بله، دانش قطعی من از وجود واقعی ما و ارتباط‌مان به من حس وظیفه‌ای برای به اشتراک گذاشتن دانش خدا داده است.
اکنون دین شما چیست؟
غیر مذهبی- هیچ چیز خاصی- غیرمذهبی: من فقط زمانی به کلیسا می‌روم که بخواهم چیزی خاص از خدا بپرسم. برای مثال، وقتی که به کلیسای سنت پیتر در رم رفتم، برای دو دختر دوقلو دعا کردم و در عرض یک ماه باردار شدم. من در سن 21 سالگی وقتی با یک مرد یونانی ازدواج کردم، به مذهب یونانی ارتدوکس تعمید شدم، اما سعی کرده‌ام بیشتر فلسفه بودایی را در زندگی دنبال کنم، در حالی که همچنان به خدا ایمان دارم.
آیا تجربه شما شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای دنیوی شما سازگار باشد؟
محتوایی که هم سازگار و هم ناسازگار با باورهای شما در زمان تجربه‌تان بود
آیا به دلیل تجربه‌تان در ارزش‌ها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله من همیشه سعی کرده‌ام که شخصی خوب و دوست‌دار باشم. اما اکنون می‌دانم که هر عمل عشق، هرچقدر کوچک، بسیار مهم است. درک من از یک‌دستی‌مان باعث شده که کمی احساس مسئولیت کنم تا دیگران را آگاه کنم. من باور دارم که اگر کافی از مردم به این حقیقت پی ببرند، این دنیا تغییر خواهد کرد
آیا به نظر می‌رسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شده‌اید یا صدایی ناشناس شنیده‌اید؟
من با یک موجود مشخص یا صدایی که به وضوح منشا عرفانی یا غیرزمینی داشت، مواجه شدم
آیا ارواح مردگان یا روحانیان را دیدید؟
من در واقع آنها را دیدم. دو فرشته مرد پشت خدا بودند، چند متر دورتر. آنها به نظر مشغول بودند. من به آنها توجهی نکردم و آنها نیز به من توجهی نداشتند.
آیا با موجوداتی مواجه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با نام توصیف شده‌اند؟ (مثلاً: عیسی، محمد، بودا، و غیره؟)
بله من می‌دانستم که موجودی که ملاقات کردم خدا، خالق ما بود. او نیازی به معرفی خود نداشت. من او را می‌شناختم و او من را به طور عمیق‌تری از هر ارتباط زمینی که تا کنون داشته‌ام می‌شناخت؛ مگر اینکه این ارتباط بسیار عمیق‌تر بود. من چهره‌اش را برای چندین ماه با جزئیات به خاطر سپردم، اما اکنون نمی‌توانم آن را به یاد بیاورم. او لباسی بر تن داشت، مانند لباسی که عیسی مسیح در مسیحیت می‌پوشید.
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
بله به خاطر نمی‌آورم آیا او به من گفت، یا اینکه فقط به یاد آوردم، زیرا در آن زمان وضوح زیادی داشتم. درباره وجودمان می‌دانستم، اما همچنین می‌دانستم که آن واقعیت است. می‌دانستم که زندگی بر روی زمین مانند بازی با یک آواتار است، اما این تجربه اهمیت زیادی داشت؛ چرا که ما باید تجربه می‌کردیم، چیزی نبود که فکر کنم می‌دانستم.
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟
بله در داستان تجربه‌ام در بالا توصیف شده است.
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
بله من با او صحبت کردم و او را شناختم.

در مورد زندگی‌های دنیوی ما غیر از دین

در طی تجربه‌تان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
خیر
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره معنی زندگی به دست آوردید؟
بله همانطور که در بالا گفته شد
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله من فقط می‌دانستم. این احساس بازگشت به حالت واقعی خودم بود
آیا اطلاعاتی درباره چگونگی زندگی کردن به دست آوردید؟
خیر
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره سختی‌ها، چالش‌ها و دشواری‌های زندگی به دست آوردید؟
بله همان‌طور که گفته شد
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره عشق به دست آوردید؟
بله عشق تنها چیزی است که اهمیت دارد. عشق، مهربانی و مراقبت از یکدیگر خدا را خوشحال می‌کند. حتی با غریبه‌ها، کارهای کوچک عشق می‌تواند زندگی کسی را به‌طور کامل تغییر دهد
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربه‌تان رخ داد؟
تغییرات متوسطی در زندگی من اتفاق افتاد
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
من می فهمم که همدلی هدیه من است و به من داده شده است که به دیگران کمک کنم

پس از NDE

آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
خیر
چقدر دقیق تجربه خود را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داد به خاطر دارید؟
من تجربه را دقیق تر از سایر رویدادهای زندگی که در اطراف زمان تجربه اتفاق افتاد، به یاد می آورم
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
نامشخص من با موردی که قبلاً ذکر کردم مواجه شدم؛ جایی که قرار بود به دلیل یک مجرای شیری عفونی جراحی کنم، 2 یا 3 سال پیش. بیمارستان ساعت 11 شب مرا به خانه فرستاد تا برای جراحی ساعت 7 صبح آماده شوم، و وقتی که در حال رانندگی بودم شروع به گریه کردم و از خدا خواستم که به من کمک کند، زیرا از جراحی بسیار ترسیده بودم. صدایی آمد و به وضوح و به طرز بلندی به من گفت: 'بدن ها برای درمان خود ساخته شده اند.' تقریباً به لبه جاده رفتم و فکر کردم کسی در صندلی عقب نشسته است. اما سپس دوباره آمد: 'بدن ها برای درمان خود ساخته شده اند.' من لحظه ای به آن فکر کردم و کاملاً دچار وحشت شدم. سپس دوباره و دوباره آمد، تا اینکه شروع به گفتن آن به صورت بلند کردم. ابتدا، من با آن صدا بودم، و سپس، صدا ناپدید شد و فقط من بودم که آن را گفتم. وقتی به خانه رسیدم، می دانستم که باید چه کار کنم. ساعت 9 صبح بیدار شدم، به خرید همه غذاهایی که باید بخورم، رفتم، با برخی از آن ها سوپ درست کردم و بقیه یا nibble می کردند یا سالاد خام درست می کردند، و خوابیدم، با فرکانس hz در هدفون. ساعت 11 شب، حالا 2 روز بعد از ترخیص از بیمارستان، دوباره به اورژانس رفتم. از بابت عدم حضور در جراحی روز قبل عذرخواهی کردم و از آن ها خواستم که به پستان من نگاهی بیندازند. آنچه قبلاً دو برابر اندازه، رنگ قرمز روشن و داغ بود، با سه بار آنتی بیوتیک IV در روز، غیرقابل درمان شده و به من مسمومیت خونی داده بود. به معنای واقعی، تقریباً چیزی برای دیدن نبود به جز علامت های مدادی که آن ها برای ارزیابی نرخ گسترش عفونت گذاشته بودند. آن ها تقریباً به زمین افتادند وقتی که مرا دیدند. من به آن ها درباره تجربه ام گفتم و آن ها به نظر می رسید که انگار عقل خود را از دست داده ام.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟
بله شاید یک سال. فقط احساس می کردم که این موضوع بسیار شخصی است و باید آن را پردازش کنم
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
بله، من هیچ دانش شخصی نداشتم، فقط اینکه چیزی به نام NDE وجود دارد. پس از مرگ پدربزرگم، از اینکه به او نگفته بودم چقدر او را دوست دارم، ناامید شدم. من خوابی دیدم که خواب نبود. این واقعیت بود. او را در یک کلیسا پیدا کردم و در آغوشش گرفتم. به او گفتم که از اینکه به او نگفته‌ام چقدر دوستش دارم، پشیمانم. او به من دلداری داد و با صدای شیرین و نرمش گفت: 'اشکالی ندارد عزیزم، من می‌دانم.' من بیدار شدم و هنوز فشار آغوشش را احساس می‌کردم. این یک NDE نبود، اما تجربه‌ای از دنیایی دیگر بود که واقعی بود.
شما درباره واقعیت تجربه‌تان در کوتاه مدت (روزها تا هفته‌ها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه به وضوح واقعی بود. من آن را احساس کردم، بیش از زندگی واقعی در زمین. من همیشه نوعی حس کرده‌ام که در زندگی چیزی واقعی نیست، مثل اینکه در یک فیلم نقش بازی می‌کنم. تجربه من به من نشان داد که در برخی جهات، در مورد آن حق داشتم.
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربه‌تان دارید؟
تجربه به وضوح واقعی بود. این شیوه وجودم را تغییر داد؛ نه واقعاً شیوه عمل کردنم، چون همیشه سعی کرده‌ام خوب و مهربان باشم. اما حالا می‌دانم چرا اینقدر مهم است.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
خیر
آیا سوالات دیگری وجود دارد که بتوانیم بپرسیم تا به شما در بیان تجربه‌تان کمک کنیم؟
من فکر می‌کنم برخی از سوالات در ساختار کمی پیچیده بودند. درک من از زبان خوب است و برخی از آن‌ها گیج کننده بودند.