توضیحات تجربه
17 دسامبر 1979 برف را به دریاچه تاهو آورد. این یک روز مدرسه بود، نوعی روز مدرسه که ما به رادیو گوش میدادیم، یا شاید با گاراژ اتوبوس تماس میگرفتیم تا ببینیم آیا مدرسه را به خاطر برف تعطیل میکنند یا نه. چنین چیزی در طول ماههای زمستان در سواحل شمالی کاملاً عادی است. البته، به عنوان یک نوجوان، هیچ چیز بهتر از داشتن یک روز تعطیل از مدرسه نبود، مثل یک هدیه غیرمنتظره که بدون هیچ سوالی قبولش میکردیم.
معمولاً، چنین روزهایی برای اسکی خوب خیلی طوفانی بودند و جادهها در صبحها حداقل بد بودند. اما شهرستان پلاسر و ایالت کالیفرنیا همیشه به وظیفهاش عمل میکردند و به زودی جادههای اصلی را به اندازهای پاک میکردند که اتوبوسهای مدرسه بتوانند رانندگی کنند. به نظر میرسید یکی از وظایف آنها، پاکسازی مسیرهای اصلی اتوبوسهای مدرسه در اولویت باشد. این را تقریباً همیشه به آنچه که به حق cursed credit مینامیدند، به انجام میرساندند و در این 17 دسامبر، کار خود را به خوبی انجام داده بودند.
من یک دانشآموز سال سوم دبیرستان تاهو شمالی 17 ساله بودم. از حدود یک سال پیش خودم را به مدرسه میرساندم، یا با ماشینهای والدینم یا بعداً با ماشین خودم که با لاستیکهای برفی با میخ تجهیز شده بود. بدون چهارچرخ متحرک یاد گرفتم، هر محلی که به خود احترام بگذارد از لاستیکهای برفی با میخ استفاده میکند، مثل لاستیکهای خودم. به نظرم استفاده از زنجیر لاستیک نشانه ضعف و بیتجربگی بود. در تاهو، یا در برف رانندگی میکردی یا سوار ماشین دیگران میشدی. آن صبح به مدرسه رانندگی کردم. رانندگی در برف برای اکثر دوستانم و من سرگرمکننده بود و راحت بود که برای تفریح سر بخوریم و بچرخیم و همچنین تجربه زیادی در بازگشت از لغزشهای غیرمنتظره داشتیم. جادهها با توجه به نرخ بارش برف در وضعیت نسبتاً خوبی بودند. من در رانندگی مشکلی نداشتم، اما به خاطر دارم که فکر میکردم برف زیادی در حال باریدن است.
زمانی که صبح روز برفی را اعلام نکردند، دانشآموزان دبیرستان تاهو شمالی و بسیاری دیگر از مدارس، به نظر میرسد، از پنجره تماشا میکردند یا بین کلاسها خارج میشدند تا ببینند برف چقدر جمع میشود. گاهی اوقات، آنچه که اداره تحصیلات تاهو تراکی انجام میداد، این بود که اجازه میدادند مدرسه زودتر تعطیل شود. ایده این بود که وضعیت برف و جاده بدتر خواهد شد و آنها میخواستند اتوبوسها را روانه کنند قبل از اینکه خطرناک شود.
با وجود اینکه هدیه صبح ما نیامده بود، امیدوار بودیم که در هر لحظه صدای معاون مدیر از طریق بلندگو اعلام کند که پاداش ما برای خروج زودرس است. این نیمروزها از جهاتی بهتر از روزهای برفی بودند، زیرا نیازی به جبران آنها در پایان سال نبود و مزیت اضافی اینکه با دوستانمان بودیم و از برنامههای یکدیگر برای بقیه روز باخبر بودیم. هرگز نمیدانم آیا آن روز مدرسه زودتر تعطیل شد یا نه.
در نوامبر 1979، گروه پینک فلوید یکی از محبوبترین آلبومهای دهه، "دیوار" را منتشر کرد. من اولین بچه در بلوکم، یا حتی به نظر میرسید در کل مدرسه، بودم که این آلبوم را روی نوار کاست داشتم. من چند روزی این موسیقی را برای دوستانم پخش میکردم و از یکی از دوستانم پرسیدم آیا میتوانیم در خانهاش در زمان ناهار چند آهنگ را با صدای بلند پخش کنیم. تیم، که پدرش یک توسعهدهنده املاک یا حرفهای مشابه بود، یکی از دوستان زیادی بود که والدین ثروتمند داشتند. دوستانی با والدین ثروتمند به اندازه دوستانی با حیوانات خانگی در دیگر جاهایی که زندگی کرده بودم، در تاهو رایج بودند. آپارتمان آنها در کنار دریاچه بود و سیستم صوتی بسیار گرانی در اتاق نشیمن داشت. والدین تیم معمولاً دور بودند؛ حدس میزدم که آنها در جایی دیگر مشغول کسب درآمد بیشتر هستند، بنابراین آن خانه زیبا و سیستم صوتی خوب. بسیاری از دوستان «پسر بچههای پولدار» من والدین غایبی داشتند. تیم همچنین یک جیپ CJ کاملاً جدید داشت. این جیپ تایرهای عالی و چهار چرخ متحرک داشت، بهترین وسیله بازی برفی برای رانندگان جوان. بنابراین زنگ ناهار به صدا درآمد و ما به سمت جیپ از پارکینگ مدرسه رفتیم. من با پیادهروی به سمت جیپ در کت پفی جدیدم کاملاً راحت بودم. داشتن یک کت پفی مانند داشتن چهار چرخ متحرک یا تایرهای برفی میخدار بر روی ماشین بود، بخشی از کیت بقا در تاهو برای محلیها. برخی از نوعهای محلی به وصلهپینه کردن کتهای بزرگ پفی خود با چسب برق علاقه داشتند، کت من به خاطر نو بودنش چسب برق نداشت. برف شدت یافته بود؛ در واقع، به طوفان برفی تبدیل شده بود. طوفان به آن لحظه جادویی رسیده بود که طوفانهای سیرا بعضی اوقات به آن میرسند، زمانی که برفروبیها نمیتوانستند با بارش برف همراه شوند. در طول روز وقتی این اتفاق میافتد، ترافیک محلی مادران در کارها و افراد تجاری که به رفت و آمد هستند، کافی است تا برفروبی را با فشردن محکم برف در خیابانهای سطحی جایگزین کند. جایی که برفروبیها برف را از جادهها پاک میکنند، این فرآیند فشردگی و سخت کردن برف را نزدیک به سطح سختی بتن بر روی آسفالت ایجاد میکند. موسیقی از «دیوار» همراه با برفروبیهای شیشه جلو تمام مسیر تا خانه تیم بر روی چنین سطحی بود. او فقط حدود دو مایل از دبیرستان فاصله داشت و در حالی که چند بار لیز خوردیم، جیپ مشکلی با شرایط نداشت وقتی تیم سرعتش را تنظیم کرد تا با این سطح خطرناک همزیستی کند. وقتی به آپارتمان کنار دریاچه رسیدیم، در حالی که در حال خوردن ساندویچ و نوشیدن سودا بودیم، به موسیقی پینک فلوید از بلندگوهای سانسوی بزرگ با ووفرهای بزرگ گوش دادیم. زمان آن رسیده بود که کاسِت را به جیپ برگردانیم و به مدرسه بازگردیم. کنار آپارتمان، «ستاره بندر» بود، خانه ایستگاه گارد ساحلی در شمال دریاچه تاهو و رمپ قایق با یک پارکینگ بزرگ. با بیش از دو فوت برف تازه در این پارکینگ، کمتر راننده جیپ جوانی میتواند در برابر چنین زمین بازی مقاومتی کند و تیم هم استثنا نبود. تیم به سرعت به پارکینگ رفت و ترفندش را به من نشان داد. این ترفند شامل افزایش سرعت به سرعت ممکن و سپس چرخاندن فرمان به یک طرف یا طرف دیگر در حالی که ترمز پارکینگ را میکشید، بود. این maneuver در میان ما تاهوییها به عنوان «چرخش E-Brake» شناخته میشد؛ تیم و من از پارکینگ تا آخرین ثانیهای که باید از ناهار برمیگشتیم لذت بردیم. تیم آرام از «ستاره بندر» خارج شد و به سمت جاده «لک فارست» به دبیرستان رفت. در حالی که ما در آپارتمان ناهار میخوردیم، یک وضعیت جادهای زمستانی دیگر پدیدار شده بود. یک برفروبی به جادهٔ لیک فارست مراجعه کرده بود. وقتی برفرویی که با تیغهٔ مستقیم معمولی تجهیز شده است با این وضعیت برف سخت و فشردهٔ سفید مواجه میشود، برف زیادی را برنمیدارد. این تنها لایهٔ خشن را از بالای سطح فشرده مانند یک تیغهٔ تیغی که رنگ را از شیشه برمیدارد، میکند. این عمل لایهبرداری یک سطح کاملاً تمیز و صیقلی شبیه به مرمر سفید را به جا میگذارد. این نوع سطح جاده آنقدر لغزنده است که کسی بهسختی میتواند بر روی آن بایستد یا راه برود. به این وضعیت، شاید یک چهارم اینچ برف اضافه شود و ما بهطور حتم روی پیست یخ رانندگی میکردیم. این جادهٔ لیک فارست بود. هرگز نپرسیدم، اما فرض میکنم تیم آنچه را که بهعنوان یک جای خوب برای انجام یک چرخش با ترمز E میدانست، حدود یک چهارم مایل پایینتر از جادهٔ لیک فارست دید. فکر نمیکنم هیچیک از ما انتظار داشتیم که چه چیزی در ادامه اتفاق بیفتد، اما وقتی که سر خوردن آغاز شد، جیپ واقعاً به نظر میرسید که تسریع میشود. جیپ کاملاً خارج از کنترل سر میخورد. این احساسی آشنا بود، که در برف خارج از کنترل سر بخورد؛ قبلاً این کار را بارها انجام داده بودم، معمولاً بهخاطر تفریح، گاهی بهطور تصادفی. ما به سمت راست سر خوردیم، ابتدا از سمت راننده به سمت یک ورودی راه. سرعت احتمالاً حدود سی و پنج مایل در ساعت بود اما ما به هیچ وجه کند نمیشدیم. در حالی که به جهت سر خوردن نگاه میکردم، دیدم که به سمت یک تیر چراغ برق میرویم. در ذهنم، دیدم که تیر مانند یکی از تیرکهای چوبی برف که قبلاً روی آن رفته بودم، بهطور غیرمعناداری میشکند. سپس تصور کردم که بعد از آن در برف عمیق گرفتار شده و باید خود را بیرون بکشیم. در ذهنم فکر کردم، 'عالیه، ما گیر خواهیم کرد و باید خود را بیرون بکشیم، سپس از تعطیلی نهار دیر میرسیم'. جیپ به سر خوردن ادامه داد، در حالی که زمان به نظر میرسید که کند شده است. در حین سر خوردن، همچنان به تیر نگاه میکردم و به نظر میرسید که ممکن است از آن بگذریم. آنچه واقعاً اتفاق افتاد بسیار متفاوت بود. آخرین یادآوری من از این موضوع صدای بلندی بود، بیشتر از یک اختلال زنگ مانند که واقعاً بهجای یک تصادف بلند، همراه با یک درخشش کوتاه از نور بود، سپس تاریکی. صدای بعدی که شنیدم موسیقی Pink Floyd، The Wall از استریوی جیپ پخش میشد. آهسته بیدار شدم و تقریباً بیحس بودم. کل بدنم میخورد، مانند احساسی که وقتی پایم به مدت طولانی بهصورت ضربدری نشسته باشد خواب میرود. به نظر میرسید که صدای زنگ یا وزوزی در گوشهای من نیز وجود دارد. وقتی دیدم کمکم واضح میشود، به پشت در کنار دیفرانسیل عقب جیپ دراز کشیده بودم و به محور عقب نگاه میکردم. نمیدانم چقدر آنجا بودم. بسیار گیج شدم؛ واقعاً نمیدانستم چه بگویم. بهنحوی در ذهنم فکر کردم که زیر جیپ تیم خزیدهام اما یادم نمیآمد که این کار را کردهام یا چرا. یادم نمیآید که آیا من را بیرون کشیدهاند، یا خودم از زیر جیپ بهطور مستقل درآمدهام، هرچند بهنظر میرسد که به نحوی خودم را بیرون کشیدم. یادم هست که در خیابان پشت جیپ بودم و فقط بلند شدم تا بلافاصله دوباره بیهوش شوم. وقتی دوباره بیدار شدم، تیم و چند غریبه مرا از زیر بازوها کشیدند و از خیابان بیرون میکشیدند. در بازوی چپم چاقوها و خنجرهایی بود، میتوانستم احساس ساییدگی و چیزی بسیار شل و تیز درون بازو یا شانه یا قفسه سینهام را حس کنم و نمیتوانستم بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد، اما بهنحو احساسی میدانستم که بازوی من شکسته است. من مجبور شدم به تیم بگویم که رها کند، دستم شکسته بود و او به من آسیب میزد. او دستم را رها کرد و دور کمرم را گرفت، در حالی که بیشتر تعادلم را به خانمی که در سمت راست من بود تکیه دادم. کم کم متوجه شدم که نمیتوانم نفس بکشم. به نظر میرسید که دستان دور کمرم یا وزن بدنم در دستان این دو نفر که مرا میکشیدند، به نوعی هوا را از من گرفته است. آنها مرا به خانه خانمی که در زیر بازوی راست من بود بردند و روی کاناپه اتاق نشیمن خواباندند. دوباره بیهوش شدم، هرچند در آن زمان میگفتم که خوابم برده است. بیدار بودم و صداهایی میشنیدم. تیم آنجا بود، خانم غریبه و برخی مردان دیگر نیز در اتاق بودند. به نظر میرسید که من ناله میکردم یا گریه میکردم، زیرا آنها در مورد کاری برای کمک به درد من صحبت میکردند. به نوعی شنیدم که آنها برای آمبولانس تماس گرفتهاند و گشت بزرگراه در راه است. یا خاطرات گم شدهاند یا هرگز تصویر واضحی از آنچه در حال وقوع بود نداشتم. در این زمان، میدانستم که در یک تصادف خودرو بودهام. میدانستم که به تیر چراغ برق برخورد کردهایم و آن نشکسته است. صدای مرد و زن را شنیدم که با هم صحبت میکردند و آنها تصمیم گرفته بودند که یکJoint ماریجوانا برای من روشن کنند، این به تسکین درد کمک میکرد. وقتی مرد آن را به من داد، مجبور شدم به او بگویم که نمیتوانم بخار کنم، زیرا خیلی در نفس کشیدن مشکل داشتم. در واقع، نفس کشیدن با هر نفس برایم دشوارتر میشد. بعداً فهمیدم که ریهام در حال سقوط است. من به شدت به دنبال جلب توجه تیم بودم. چند دارو در جیبم در یک کیسه داشتم. میخواستم آنها را قبل از اینکه پلیس بیاید پنهان کنم، اما نمیتوانستم دستم را حرکت دهم تا آن را به جیبم بزنم. بالاخره توجه تیم را جلب کردم و او باید در کنار کاناپه زانو میزد و گوشش را نزدیک دهانم میگذاشت تا صدایم را بشنود. او دستش را به جیبم فرو برد، کیسه را درآورد و آن را زیر کاناپه گذاشت. صحبت کردن با هر نفس برایم دشوارتر میشد. اما از دانستن اینکه مواد مخدر دیگر در اختیارم نیست، احساس راحتی میکردم. نمیخواستم به خاطر این تصادف کوچک با پلیس به دردسر بیفتم. نمیدانستم که چقدر در دردسر هستم. وقتی مامور گشت بزرگراه رسید، شروع به پرسش از من کرد. در این زمان، نمیتوانستم به اندازه کافی نفس بکشم تا بالاتر از یک زمزمه آرام صحبت کنم. میدانم که او چندین بار از من نامم را پرسید، و هر بار که به او جواب میدادم، او تکرار میکرد: "آیا میدانی چه اتفاقی افتاده است؟ آیا میتوانی نامت را بگویی؟" من به او میگفتم: "من مارک هستم، و ما در جیپ تصادف کردیم"، اما ظاهراً او نمیتوانست صدایم را بشنود. ممکن است دوباره خوابم برده باشد، اما صدای تیم و مامور بزرگراه را شنیدم که در مورد تصادف صحبت میکردند و تیم به او گفت که من کی هستم. راستش نمیتوانم بگویم چقدر آنجا دراز کشیدم. به نظر میرسید حدود چهل و پنج دقیقه باشد، اما ممکن است ده دقیقه یا یک ساعت بوده باشد. همه چیز خیلی تحریف شده بود. به یاد دارم که در حال در رفتن و آمدن به خواب بودم. سپس سر و صدای بیشتری بود و صدای کارکنان پزشکی را شنیدم که وارد شدند. دو پرستار از اداره آتشنشانی شهر تاهو در کنار من زانو زده بودند، و برایم عجیب بود که از من همان سوالات را مانند مامور گشت بزرگراه پرسیدند، "آیا میتوانی نامت را بگویی؟ آیا میدانی کجایی؟ آیا میدانی چه اتفاقی افتاده است؟ کجای بدنت درد میکند؟" من به آنها همان پاسخهایی را دادم که به مامور گشت بزرگراه دادم، اما چون آنها مدام سوالاتشان را تکرار میکردند، تصور کردم که آنها در حال بازی کردن نوعی بازی یا چیزی هستند. این موضوع بلافاصله به ذهنم نرسید که آنها نمیتوانند صدایم را بشنوند. شروع به ناامیدی کردم در تلاش برای صحبت با آنها. آنها با یکی از کیفهایی که آورده بودند دست و پنجه نرم کردند و یک جفت قیچی بیرون آوردند که با آن شروع به بریدن ژاکت جدیدم کردند. به شدت سعی کردم آنها را متوقف کنم، چون من تازه این ژاکت را خریده بودم. به نظر میرسید موفق شدم آنها را مجبور به درآوردن آن کنم اما honestly نمیتوانم به یاد بیاورم.
بعد، آنها شرت من را بریدند. این شرت را به عنوان یک شرت نخی راهراه به یاد دارم. وقتی برای اولین بار تکههای پارچه بریده شده را برداشتند، شروع به درک این کردم که چه بلایی سرم آمده است. وقتی به قفسه سینهام نگاه کردم، دیدم که شانه چپم به شدت در حال جا به جا شدن به سمت مرکز قفسه سینهام است؛ شانهام زیر پستانم بود. هر حرکتی دردناک شده بود. هر چیزی که امدادگران برای من انجام میدادند به شدت دردناک بود، سعی کردم فریاد بزنم اما نتوانستم نفس کافی برای فریاد زدن بکشم.
وقتی به بدن بدشکل خودم نگاه کردم، شروع به احساس کردم که گویی اصلاً به بدنم نگاه نمیکنم. این ممکن است به دلیل شوک یا چیز دیگری باشد، اما اینجا بود که مسائل شروع به عجیب شدن کرد. به یاد دارم که تمام انرژیام را روی نفس کشیدن متمرکز کرده بودم، زیرا به سادگی نمیتوانستم به اندازه کافی نفس بکشم. دیدن من نیز عجیب بود؛ به نظر میرسید که هوا کمی مبهم است، مانند اینکه میتوانستم هوا را ببینم. به بدن پیچ خوردهام نگاه کردم و فهمیدم که چشم اندازم تغییر کرده است. از یک سو، داشتم متوجه میشدم که آسیب خیلی بدی دیدهام، بیشتر از فقط یک استخوان شکسته. به نظر میرسید دارم از بالای جایی که شانهام باید باشد، به بافت بدن و شانهام نگاه میکنم، به سمت چپ و دقیقاً بالای گوش چپم. این باعث افزایش سردرگمیام شد. به یاد دارم که با امدادگران صحبت میکردم و به چشمانشان نگاه میکردم، اما این نمیتوانست درست باشد؛ آنها بالای سرم ایستاده بودند و من به طور کامل به پشت دراز کشیده بودم. دیدن بدنم و تمام این سردرگمی به نظر میرسید بیش از حد است و سعی کردم دوباره بخوابم. اما این بار، نفس کشیدن سختتر از هر زمان دیگری بود.
من خواب را دوست داشتم؛ این تنها راهی بود که میتوانست درد را دور کند. بیدار بودن به معنای احساس درد بود و درد به نظر میرسید که جایگزین هر حس دیگری شده است. نفس کشیدن دردناک بود، صحبت کردن دردناک بود، ذهنم از ناتوانی در برقراری ارتباط با امدادگران درد میکرد، و شانههایم درد میکردند، قفسه سینهام درد میکرد، گردنم درد میکرد، کمرم درد میکرد و عضلات شکمم از تلاش برای کشیدن هوا به داخل قفسه سینه فشرده درد میکشیدند، تمام این قسمتها آسیب شدید دیده بودند.
این درد مانند هیچ دردی که قبلاً احساس کرده بودم نبود. این درد خشک، تیز و سوزناک بود، مانند یک بریدگی که مدام در حال بریدن بود، یا سوختگی از داخل. وقتی گرما از بین رفت، احساس بهتری نداشتم. این درد بدتر میشد و این درد اینجا بود که بماند. هیچ اکتفا به سکون برای دور کردن آن وجود نداشت. امدادگران همچنین در حال جابجایی من بودند و دستهای خود را بر روی بدنم میکشیدند و به دنبال آسیبها بودند. هیچ تسکینی بیداری از این درد وجود نداشت.
من انرژی زیادی را صرف نفس کشیدن کرده بودم، این مرا خسته میکرد و نفس کشیدن دردناک بود. نمیتوانستم نفس بکشم، هرچقدر که تلاش میکردم و این کار بسیار سختتر میشد. واقعاً نمیدانستم چرا، این بسیار گیجکننده بود. من خسته بودم، نه به طریقی که یک روز سخت در کار یا بازی مرا خسته کند، بلکه این خستگی از یک عمر بود. در خواب، این بدن دیگر درد نمیکرد. و، در خواب چیز دیگری وجود داشت. این از یک جای دور و عمیق درون شروع شد، اما هر چه بیشتر میخوابیدم نزدیکتر و نزدیکتر میشد. به نظر میرسید که ریتم تنفسم تنها آگاهیای بود که اکنون داشتم. میگویم خواب بودم، اما در واقع به دلیل ترکیبی از درد، کمبود اکسیژن، شوک، یا احتمالاً همهی موارد فوق بیهوش میشدم. اما به طریقی آگاه بودم. میتوانستم نفسهای سختی را که به داخل میآمد و به بیرون میرفت احساس کنم، که اکنون کند شده بود، نفسها به نظر میرسید زمان زیادی میبرند. یک نفس خاص را به یاد دارم. خیلی به یاد نمیآورم که آن به داخل میآید، اما به وضوح به یاد میآورم که چگونه خارج میشود. این نفس به نظر میرسید بیش از حد بیرون میرود. نمیدانم آنقدر هوا از کجا آمد، اما به نظر میرسید به آرامی و به طور کامل نفس را خارج کردم، به طور کاملتر از هر نفس دیگری که تا به حال تجربه کرده بودم. در واقع، بعد از اینکه تمام هوا به نظر میرسید از ریهی باقیماندهام خارج شده، به نفس کشیدن ادامه دادم. احساسی از حرکت را با این بازدم احساس میکردم. گویی به نوعی میتوانستم هوا را زمانی که از بدنم خارج میشود احساس کنم. در واقع، من همان هوا بودم که از بدنم خارج میشد. احساس میکردم که از بدن جدا میشوم. توضیح این برای من دشوار است و در آن زمان بسیار گیجکننده بود، من از بدنم در درون این آخرین نفس فرار کردم. به نوعی، میتوانستم هر خودی که بودم، را احساس کنم که با نوعی حس وزوز از بدن روی مبل خارج میشود. این احساس جدید در سرم متمرکز شده بود، گویی به نوعی با نیرویی شبیه به خلا از صورتم کشیده شدم. درد از من رفته بود، اما خواب نبودم. میتوانستم ببینم. میتوانستم هنوز هم پارامدیکها را که با من صحبت میکردند ببینم. آنها میدانستند که نفس کشیدنم متوقف شده و با یکدیگر صحبت میکردند و یکی از آنها به من میگفت که با او بمانم. تا الآن، من به چشم در چشم آنها نگاه میکردم. به آرامی دیدم که صورتهایشان به نظر میرسید زیر من غرق میشوند، و به زودی به سمت پارامدیکی که بیشتر صحبت میکرد، به سمت پایین نگاه میکردم. این بسیار گیجکننده بود؛ من متوجه میشدم که چیزی بسیار عجیب در حال رخ دادن است، واقعاً عجیب، گرچه تا حدی آشنا. میدانستم که این صحنه بسیار نادرست است، زیرا من میدانستم که روی مبل دراز کشیدهام. این را میدانستم زیرا میدانستم که بلند نشدهام. همچنین این را میدانستم زیرا قبلاً سعی کرده بودم نشسته شوم و متوجه شدم که اوضاع به تدریج بدتر شده است. همچنین میدانستم که دیگر خواب نیستم. خودم را وادار کردم که میدان دیدم را به سمت مبل بچرخانم. چیزی که تا به امروز برایم عجیب است این است که از دیدن بدنم زیرم تعجب نکردم. این 'آگاهی' چیزها را تغییر داد. باور ندارم که هنوز میدانستم در حال مردن هستم، اما میدانستم که این وضعیت جدی است. در ابتدا، هنگامی که متوجه شدم دیگر در بدنم نیستم، لحظهای از وحشت به وجود آمد. نه وحشت از ترس، بلکه بیشتر از گیجی. احساس گیجی میکردم گویی روی یخ ایستادهام، به طور غیرمنتظرهای سر خوردهام، دستهایم برای حفظ تعادل تکان میخوردند، و تازه پاهایم را دوباره به دست آوردهام، ترس از حرکت به خاطر این که دوباره سر نخورم. احساسی از بیوزنی وجود داشت، مانند اوج قوس یک پرش بلند به داخل آب. یا زمانی که یک آسانسور به طور غیر منتظرهای شروع به پایین رفتن میکند. این احساسات عجیب مدتی باقی ماندند، درست به اندازهای که توجه را جلب کنند وقتی که صحنه دوباره تغییر کرد.
احساسی از حرکت داشتم، نه لزوماً حرکت خودم، بلکه اتاق شروع به تحریف اطراف من کرد. میتوانستم پرستاران، خودم و میدان دیدم را ببینم که تمام اتاق را در بر میگرفت. میتوانستم دیگران، افسر را ببینم، اما همه چیز تحریف شده بود. به نظر میرسید اتاق کشیده میشود، گویی روی سقف هستم، اما سقف در حال بالا رفتن بود. این فقط یک اتاق معمولی با سقفی به ارتفاع هشت یا نه فوت بود، اما دید من از این اتاق طوری بود که مانند سقف به حدود سی فوت بالا رفته است. در این نقطه، حس تغییر کرد از تحریف میدان دید من به یکی از حرکت. احساس میکردم که به دور میشوم. نه لزوماً اینکه در ارتفاع بالاتر میروم، بلکه اینکه از این صحنه جدا میشوم. گویی دنیا از من دور میشد و من به بخشی از چیز دیگری تبدیل میشدم که مرا بازپس میگرفت.
به افرادی که در اتاق بودند نگاه کردم. آنها نیز به نوعی متفاوت به نظر میرسیدند. گویی حاشیههای آنها با یک مداد شمعی نور ترسیم شده بودند که گونهای درخشش در اطراف خطوط بدنشان تولید میکرد. هوا به شکل یک پف بنفش در آمده بود، مانند اینکه مولکولهای هوا نیمه شفاف بنفش بودند. میتوانستم هوا را ببینم، سپس احساسی از صدای جشنگی حس کردم و یک حس عجیب از تاریکی زمانی که از آنچه که باید سقف میبود عبور کردم. اکنون در طوفان بودم، میتوانستم حس کنم برف در حال سقوط است و من همچنان با چیزی که به آن متصل بودم در حال ادغام بودم. حسی از جاذبه بزرگ آمد. این را نمیتوانستم دقیقاً سرعت بگوییم، بلکه بیشتر شبیه به این بود که دنیا به سرعت از من دور میشود و من نیز از آن دور میشوم. صحنه زیر من به صورت نامحدود کشیده میشد.
اگرچه توصیف آن دشوار است، به نظر میرسید که اتاق، ساختمان و طوفان برف بر روی یک کره پارچهای پروتاژ میشد. من به بالای این کره صعود کردم که تحریف شده بود، مانند اینکه یک ورق را از روی تخت با انگشتان فشرده بردارید، صحنه به گونهای دیگر آویزان و تحریف شده بود و من را به سمت بالا میکشید. در حالی که به شدت بالا میرفتم، ورق دنیا در اطراف من آویزان شده و بیشتر و بیشتر تحریف میشد.
در حال بازگشت از جایی بودم که آمده بودم. نمیتوانم این احساس را به طور کافی توصیف کنم، اما این مکان را میشناختم، آشنا بود و قبلاً آنجا بودهام. نه اینکه بدن و دنیا برایم آشنا نباشند یا جایی باشد که به آن تعلق نداشته باشم، آنها نیز آشنا بودند. اما این مکانی که به سمت آن حرکت میکردم، حس home (خانه) داشت، نه مانند خانه امروز من، بلکه مانند یک یادآوری از خانه در دوران کودکی، زمانی که مادرم مراقبم بود. احساسی داشتم که انتظارم میکشیدند و آغوشهای باز منتظرم بودند.
در این لحظه از یک سفر بزرگ آگاه بودم. سفری که تازه آغاز کرده بودم، از مسافت بسیار زیادی که باید سفر میکردم، تنها بخشی از آن را پیموده بودم. حواسم نیز در این حرکت تغییر کرد. من دیگر حسی از بینایی، یا دما، یا حرکت نداشتم. نمیتوانستم درد را احساس کنم و همچنین یادم نمیآید که چیزی بشنوم. تنها حسی که در این لحظه به یاد میآورم، حس عمیق عشق بود. عمیقتر از هر چیزی که قبلاً تجربه کرده بودم، هرچند که این احساس آشنا بود، آن را به عنوان عشق شناختam. این حس به گونهای از همه نقاط به سوی من و از من به بیرون ساطع میشد. این حس گرمی بود، حسی تسکیندهنده، حسی از سلامت کامل.
همچنین حس میکردم که بار بزرگی از من برداشته شده است. من قبلاً اینجا بودهام. تا الآن میدانستم که کجا هستم، هرچند نمی توانم این مکان را نام ببرم. من از جایی که آمده بودم بازگشته بودم و نمیدانم آن چه نامیده میشود. هرچند که برچسبهای زیادی برای آن وجود دارد، این میتوانست بهشت، دورود، نوعی سمادhi، یا جمعی از ارواح باشد، شخصاً نمیدانم آن را چه بنامم. من فقط سعی میکنم توصیفش کنم به همان صورتی که به یاد دارم، چون به عقیده من نامگذاری مکان به این معناست که آن را چیزی بنامیم که تنها بخشی از آن است. من قبلاً اینجا بودهام.
من دیگر تنها نبودم؛ میتوانستم حضور دیگری را احساس کنم. این به گونهای بود که احساسات، هیجانات و دانش ما انگار با هم ترکیب شده بودند. سپس صدایی آمد. استفاده از کلمه "صدا" جالب است، زیرا هیچ حس شنوایی نداشتم و مشکوک هستم که هیچ گوشیم نبوده، هرچند که من یاد خوبی از اینکه "بدن" من در اینجا چگونه بود، ندارم. این بیشتر یک فکر در ذهن من بود، که فکر خودم نبود. این فکر دیگری بود. این نوعی تلپاتی بود، اما برای من کاملاً طبیعی به نظر میرسید زیرا کاملاً آشنا بود. نه تنها سبک ارتباط تلپاتی آشنا بود، بلکه من همچنین شخص خاصی را که افکارش را به اشتراک میگذاشتم، شناسایی کردم.
مشخص نیست که چگونه شروع کردیم، فقط اینکه نتیجه این اولین پیام باعث شد که من سری از احساسات درباره زندگیام را شروع کنم. این همان «زندگی که در برابر چشمانم در حال گذر است» یا مرور زندگی است که بعداً شنیدهام به آن نام گذاری شده است. من این را به عنوان یک سری طولانی از احساسات بر اساس اقدامهای متعدد در زندگیام توصیف میکنم. تفاوت این بود که نه تنها دوباره احساسات را تجربه میکردم، بلکه نوعی حس همدلی از احساسات افرادی که با اقدامات من تحت تأثیر قرار گرفته بودند، داشتم. به عبارتی دیگر، من همچنین آنچه را که دیگران درباره زندگیام احساس میکردند، احساس میکردم. قویترین این احساسات از سمت مادرم بود.
من در infancy به فرزندخواندگی قبول شدهام. من تا حدی مشکلساز بودهام. گاهی اوقات بچههای دیگر را زمانی که کوچکتر بودم، آزار میدادم. به مصرف مواد مخدر و الکل، دزدی، رانندگی دیوانهوار، نمرات بد، خرابکاری، بیرحمی به خواهرم، و بیرحمی به حیوانات روی آورده بودم؛ این فهرست ادامه دارد. تمام این کارها در یک nutshell دوباره تجربه شد، با احساسات مرتبط با خودم و طرفهای درگیر. اما عمیقترین آن حس عجیبی بود که از مادرم میآمد. من میتوانستم بفهمم او چگونه احساس میکرد وقتی از مرگ من مطلع شد. او دلشکسته بود و در درد زیادی بود، اما همه این احساسات با احساس اینکه چقدر در مخمصه بودهام، مخلوط شده بود. من حس کردم که این زندگی که به این زودی به پایان رسیده، هرچند واقعاً چیز خوبی انجام ندادهام، یک فاجعه است. این احساس به من حس انجام ندادن کارهای ناتمام در زندگی را داد. اندوهی که از مادرم و دوستانم احساس کردم شدید بود. با وجود زندگی پرمشکلم، دوستان زیادی داشتم که برخی از آنها نزدیک بودند. من شناخته شده بودم اگرچه محبوب نبودم و میتوانستم احساس کنم که بسیاری از چیزها درباره زندگی و مرگم گفته میشود. حس اندوه مادرم غیرقابل تحمل بود. احساسات دیگری نیز وجود داشت، از دوستان مدرسه، در حقیقت تقریباً کل بدنه دانشجویی به خبر مرگ من واکنش نشان دادند. میتوانستم افکار بسیار زیادی، غم، اندوه و دعا را احساس کنم. میتوانستم افکار اعضای خانواده بزرگتر را نیز حس کنم. حتی افرادی که حتی نمیشناختم نیز تحت تأثیر قرار گرفته بودند، اعضای جامعه، افرادی که خبر را خوانده یا در رادیو شنیده بودند. به نوعی، میتوانستم تمامی عواقب مرگم را به یکباره احساس کنم. هر فکر به عنوان یک احساس فردی، اما به طور قابل توجهی به عنوان یک احساس کلی خلاصه شده بود. نه به اندازه قضاوتی درباره اینکه زندگیام چه معنایی داشت، بلکه بیشتر به شیوهای که من و دیگران درباره عملکردم در زندگی احساس کردیم. دیگری نیز این احساسات را قضاوت نکرد، ما آنها را با هم تجربه میکردیم. من دوباره از افکار دیگری آگاه شدم. این دیگری این احساسات را در همان زمان و به همان شیوهای که من به تازگی تجربه کرده بودم، تجربه کرده بود. انگار که ما تازه یک فیلم را با هم تماشا کردهایم و درباره احساساتمان درباره فیلم بحث میکردیم. به جای اینکه فیلمی باشد که فقط ببینیم، میتوانستیم این فیلم را احساس کنیم. نمیتوانم بگویم آیا این خدا، راهنمای روح من، عیسی یا یکی از خویشاوندانم بود. احساس من این است که آنها به قدری مشابه هستند که این برچسب به این دیگری به طور کامل مربوط نیست. در آن زمان، این دیگری واقعاً بیشتر شبیه یک دوست بسیار نزدیک بود. با اطمینان میتوانم بگویم که این صدا و من در آن زمان در یک شیوه عمیق با هم بودیم و همیشه با هم خواهیم بود. از این نظر، این با برخی از چیزهایی که درباره خدا در کتاب مقدس خواندهام، انطباق دارد. من همچنین چیزهای مشابهی درباره فرشتگان محافظ، راهنمایان روح و خود بالاییم خواندهام. در طول این تبادل، نگران برچسبگذاری نبودم. باید سعی کنم آنچه را که نمیتوان به زبان آورد توضیح دهم. این مکان بخشی از من بود و من بخشی از آن. ما جدا نبودیم و نیستیم، حتی زمانی که این کلمات را مینویسم، سالها پس از تجربه؛ ما هنوز یک کل هستیم، این مکان و من. تجربه بودن در آنجا وجود داشتن به عنوان عشق، در درون عشق، دانستن تنها عشق است. انگار احساس عشق است که در پایان و در آغاز همیشه بودهام. عشق چیزی است که تنها بودهام. و برای استنتاج این به وجود انسانی، ما همه به این شیوه متصل هستیم، در این مکان، که همه چیزها و همه مردم است، زندگی عشق است و عشق زندگی است. هر اتم در جهان به این شیوه متصل است. وقتی از بدنم جدا شدم، به نوعی از مولکولهای هوا آگاه شدم، نه به شیوهای علمی، بلکه به گونهای که بین مولکولهای هوا و آنچه که شده بودم، یا بهتر بگویم، آنچه که همیشه بودهام، ارتباطی وجود داشت. در این حالت ذهنی، همیشه به همه چیزها متصل هستم. همچنین در گفتگوها درباره تجربهام گفتهام و ادامه میدهم که آنچه واقعاً در حال وقوع است خیلی بزرگتر از هر چیزی است که هرگز در کلیسا یا در ادبیات از طریق هر رسانهای تجربه کردهام. این تجربه فراتر از ظرفیت انسانی برای بیان است. در آگاهی من، به بخشی از این هستی تبدیل شدم یا به آن بازگشتم.
پس از خلاصه کردن احساسات یک عمر کوتاه، تبادل افکار ادامه یافت. پرسشی در ذهنم شکل گرفت: "آیا میخواهی بمانی؟" به نظر میرسید که این صدا در واقع بسیاری از سوالات را به طور همزمان میپرسد. در این سوال، حس کردم معانی بسیار متفاوتی نهفته است: "آیا از این زندگی خسته شدهای؟ آیا میخواهی کارهایی را که قرار بود در این زندگی انجام دهی به پایان برسانی؟ آیا میخواهی عزیزانت این اندوه را تجربه کنند؟" تمام اینها در یک لحظه، در یک فکر مطرح شد. به یاد دارم که انتخاب کاملاً به عهده من بود و تصمیمم از آزادی اراده خودم ناشی میشد، اما همچنین احساس میکردم که عواقب و نتایج هر دو تصمیم نیز در این سوال نهفته بود. برای هر نسخه از سوال، احساسات و عواقب تصمیمم حس میشد. احساس اندوهی که مادر من در خبر مرگ من داشت، بر احساسات من تسلط داشت. با این حال، در زیر این احساس overwhelming، حس وظیفه و کاری برای انجام وجود داشت.
در حالی که دیالوگ و تصاویری که در این تبادل وجود داشت به نظر میرسید به نوعی دشوار باشند، باید تأکید کنم که زمینهای از عشق و همدلی عمیق در این تبادل وجود داشت. در واقع، این لحظهای از زندگی من بهطرز عمیقی آرام و صلحآمیز بود. نمیتوانم به خوبی بیان کنم که چقدر این تجربه طبیعی و خوب بود. در این مکان، با این وجود، همه چیز بیشتر از خوب بود. پذیرش و درک تمام احساسات من بهطور آنی با این موجود که به من عشق بیقید و شرط میورزید، به اشتراک گذاشته شد.
هر آنچه دیگری پرسیده شده بود اکنون برای من گم شده است، اما پاسخ من به این سوال این بود: "اگر به عقب برگردم، آیا میتوانم بعداً دوباره به اینجا بیایم؟ همیشه اینگونه خواهد بود؟" پاسخ فوری بود، به وضوح، من تصمیم گرفته بودم و نتیجه آن آنی بود. یک ماسک اکسیژن بر روی صورتم بود و من در تلاش برای بیدار شدن بودم. میدانستم که آنها در حال برنامهریزی برای شروع CPR بر روی من هستند و نمیخواستم این کار را انجام دهند، زیرا سینهام دوباره در درد شدیدی بود. بیدار شدم و یک پارامدیک یک استنشاقکننده آمونیاک را زیر بینیام نگه داشته بود، در حالی که ماسک اکسیژن را کمی بالاتر برده و چشمهای من را پوشانده بود. به قدری درد بیدار شدم که توصیف آن غیرممکن است. یک ناله ضعیف و هولناک کشیدم. این بار پارامدیک میتوانست صدای من را بشنود؛ او از پرسیدن مکرر همان سوال دست برداشت. این بار، پارامدیک واقعی با من صحبت میکرد. من مانترا جدید او را به وضوح به یاد میآورم و بقیه تجربهام برایم بسیار واضح است. او گفت، "مارک، به خواب نرو." او این مانترا را به طور مکرر و با لحن خوبی تا بیمارستان تکرار کرد.
به نظر میرسید که اکسیژن به اندازه کافی بود. با وجود آسیب به قفسه سینهام، هنوز یکی از ریههایم خوب کار میکرد. اعتقاد دارم که ریه فعال به اندازه کافی نبود تا من را حفظ کند، به دلیل فشار مفصل شانهام و خونریزی مرتبط به علاوه این ریه "خوب" و دندهها. اما اکسیژن به مغز و خون تشنهام که به شدت نیاز به تقویت داشت، نیروی لازم را برای زنده ماندن داد. پارامدیک من را از مرگ نجات داده بود، هرچند که من برای دو عمل او و تصمیم خودم در ماههای آینده متأسف خواهم بود. درد با انتقام بازگشت. یادم نیست که آنها مرا روی برانکارد گذاشتند؛ بر این باورم که کمی خوابم برد. تنها چیزی که به یاد دارم، برف بود که روی صورتم میافتاد در حالی که آنها مرا از خانه به سمت آمبولانس جابجا میکردند. در یک لحظه، احساس یک شوک شدید کردم وقتی که یا مرا انداختند یا چرخهای برانکارد به یک ناهمواری بزرگ برخورد کردند. من در برابر این درد جدید با صدای بلند ناسزا گفتم و به وضوح به یاد دارم که از واکنشهای امدادگران مشخص بود که این احتمالاً اولین باری است که صدای مرا میشنوند. آنها توقف کردند و یکی از مردان نزدیک خم شد و گوشش را به دهانم نزدیک کرد. فکر نمیکنم چیز دیگری شنید، زیرا او چند بار گفت "چه". fuzz بنفش دوباره ظاهر شد، به طوفان نگاه کردم و احساس کردم که دوباره دارم میروم. به نظر میرسید که آنچه میخواستم به او بگویم این بود که اگر به انداختن من ادامه دهد، میمیرم. به نوعی، میخواستم او بداند که عصبانی هستم و اگر به آسیب رساندن به من ادامه دهد، میروم. اما هیچ صدایی از لبانم بیرون نیامد؛ دوباره مشغول ترک بدنم بودم در حالی که او گوشش را به دهانم گذاشته بود. آنها دوباره شروع به حرکت کردند. درد بینهایت بود. چند ناهمواری بیشتر و من در آمبولانس بودم. معمولاً سفر از لیک فارست به بیمارستان تایهو فارست در ترکی فقط نیم ساعت یا کمتر طول میکشد، اما امروز سفر بسیار طولانی و سخت بود. این سفر به نظر میرسید که برای ابد ادامه دارد. من خیلی میخواستم بخوابم. جادهها وحشتناک بودند، طوفان برفی بود و آمبولانس زنجیر برف داشت که بدن شکنجهام را بیش از حد تکان میداد و به هم میریخت. در تمام این مدت، دوست امدادگر من مانتراش را تکرار میکرد: "چطوری مارک؟ نیاز دارم که بیدار بمونی، رفیق، ما تقریباً رسیدیم." حدود صد بار دیگر "به خواب نرو مارک" حتی امدادگر دیگر هم وقتی که اکسیژن به من قدرت داد تا اعتراض کنم، شروع کرد به مشارکت در این کار. فکر میکنم توانستم بگویم "وقتی میخوابم درد نمیکند" که گروه گفتند: "باید بیدار بمونیم، رفیق." میخواستم زنجیرها را از آمبولانس جدا کنم و با آنها امدادگران را خفه کنم؛ میخواستم فقط در برف بیرون دراز بکشم. میخواستم بخوابم.
اطلاعات پسزمینه
عناصر NDE
باور دارم چیزهای زیادی میدانم اما به آسانی به یاد نمیآیند. به دلایلی رویدادهای بهظاهر بیمعنی به صورت تصادفی در قالب سکانسهای عجیب آشکار میشوند - اگر دلیلی جز این نباشد که به من یادآوری کنند تمام نقاط در زمان در جایی با هم وجود دارند، اگرچه دسترسی من به اینها تصادفی به نظر میرسد.