توضیحات تجربه
تجربه مرگ
یک خیر بالاتر (همچنین نقد کتاب توسط دیو وودز)
قسمت ۱، فصل ۱
مرگ آسان میآید
مرگ گاهی سخت است، اما مرگ به سادگی اتفاق میافتد.
دوست من، ران، و من با سر زدن به یک روستای کوچک دیگر حدود هشت مایل از زادگاهمان، به دنبال این بودیم که در یک بار که شناخته شده بود به خاطر پذیرش افراد نوجوان، خود را مانند بزرگترها نشان دهیم. من ۱۵ ساله بودم.
حدود ساعت ۱ صبح، ما با یک جوان از شهرمان به نام ریچارد ترتیب یک راه برگشت به خانه دادیم. نوشیدن الکل اخیراً برای ریچارد قانونی شده بود و او در حال استفاده از حقش به بهترین شکل بود.
من در صندلی جلو نشسته بودم. ران در عقب با دوست ریچارد که نامش از یادم رفته بود، نشسته بود.
به جای اینکه از بزرگراه عبور کنیم، جایی که پلیس ممکن است متوجه چرخیدن ما شود، ریچارد از جادههای فرعی عبور کرد و با سرعت بر روی یک جاده ی سیاه و صاف به جلو رفت. تیرکهای حصار به شکل تاری درآمدند وقتی که ماشین به ۹۰ مایل در ساعت رسید.
ماشین ریچارد نسبت به اواخر دهه ۵۰ نسبتاً سریع بود، اما قدیمی و شلخته بود و در آن سرعت، صدای جاده بر مکالمه ما و بیشتر رادیو غلبه کرد. ما همه ساکت شدیم و سرم شروع به خوابیدن کرد.
من مطمئن نیستم که آیا ریچارد هم خوابش برده بود یا نه، اما او تَبِ جاده را ندید و هرگز ترمزها را لمس نکرد. من پلک زدم و همینطور که به کنار جاده برخورد کردیم، آن را دیدم. این جَست، حصار سیمخاردار را از بین برد و ما در هوا پرتاب شدیم.
ضربه به جاده، سرم را به شیشه جلو کوبید. این مرا گیج کرد، اما به هوش نگه داشت. سرم زنگ میزد در حالی که ماشین در ۵۰ یارد مرتع میلرزید و تکان میخورد. همه چیز به نظر میرسید که به آرامی اتفاق میافتد. احتمالاً ما آن فاصله را در چند ثانیه طی کردیم، اما به نظر میرسید که بسیار بیشتر است. من نگاهی به ریچارد انداختم که به سمت فرمان خم شده بود درست در زمانی که تصادف کردیم.
ماشین احتمالاً هنوز با سرعت ۵۰ یا ۶۰ مایل در ساعت به سمت یک درخت سیب وحشی قدیمی و غیرقابل جابجایی برخورد کرد. به آرامی، بدنم به جلو پرتاب شد و به تدریج با سرعت به سمت شیشه جلو نزدیک شدم. یادم میآید که سرم کج شد در حالی که صورتم به شیشه برخورد و به آن فشار آورد. دردی وجود نداشت - فقط فشار. سپس بیهوش شدم.
در حین برخورد، سرم به سمت شیشه جلو و پشت نگهدارنده فلزی که آینه عقبنگاه را نگهداشته بود، سر خورد. ران بعداً به من گفت که وقتی او و ریچارد به هوش آمدند، مرا دیدند که آنجا آویزان بودم و غرق در خون بودم. ریچارد میخواست مرا جدا کند، اما ران او را متوقف کرد تا نترسد که در طول این فرآیند، سرم را قطع کنند. آنها به من نگاه کردند و فکر کردند که من قبلاً مردهام.
هر دو صدمههای جدی داشتند، اما آنها با پا به سوی نزدیکترین مزرعه رفتند و من را جلوی ماشین و دوست ریچارد را در صندلی عقب بیهوش در حال عقب ماندن گذاشتند.
وقتی آنها با کمک برگشتند، دوست ریچارد و من رفته بودیم. در این میان، این جوان، که احتمالاً گیج و زخمی شده بود، بیدار شد و مرا از خرابی خارج کرد.
من یادم نمیآید که چطور بیرون کشیده شدم، اما به خاطر دارم قطعاتی از سفرمان را. مانند یک خواب مبهم، صدای بوق ماشین را که به طور مداوم میزد، شنیدم در حالی که ما دور میشدیم. من به یاد میآورم که بر روی ریلهای راهآهن میلغزیدم و میخواستم دراز بکشم و بخوابم، اما این مرد مدام اصرار میکرد که ادامه دهم. فکر میکنم که دراز کشیدم یا بیهوش شدم و او حتماً مرا حمل کرده است.
هنوز مانند یک خواب مبهم، چیزی که بعداً به یاد میآورم این است که به طور افقی بر روی زمین دراز کشیده بودم. چراغها در حال چشمک زدن بودند و مردم دور من در دایره ای ایستاده بودند. یکی از آنها گفت: «این یکی به نظر بد میرسد. بهتر است او را سریع به بیمارستان ببریم.» فکر کردم باران میبارد، اما گفته شد آن شب بارانی نباریده، بنابراین باید کاملاً غرق در خون بوده باشم. دوباره به بیهوشی فرو رفتم.
ناگهان کاملاً هشیار شدم - هشیارتر از هر زمان دیگری در زندگیام - هشیارتر از خود زندگی. من کاملاً از نگرانیها و شک و تردیدها و احساسات فیزیکی ناراحتکننده و محدودیتها آزاد بودم. من در نزدیکی سقف بلند یک اتاق در بیمارستان Breeze Community معلق بودم. در آن زمان، این کاملاً طبیعی و عادی به نظر میرسید.
برخی از افراد مرگ را به عنوان یک خواب یا استراحت طولانی مینگرند. خواب فقط برای زندهها ضروری است. مردگان به قدری از نیروی فوقالعاده، خودزندهساز و نامحدود انرژی میگیرند که خواب هرگز نیاز نیست.
دکتر کتر را در اتاق شناختم. او و دو پرستار به شدت بر روی کسی کار میکردند. خون و مایعات به یکی از بازوهای او جریان داشت و یک شیشه دیگر خون به بازوی دیگرش میريخت. یکی از پرستاران در حال انجام ماساژ قفسه سینه بود. دیگری محکم چانهاش را با یک دست نگه داشته و دست دیگرش را به سمت گردن او فشار میداد تا خونریزی را کند کند. دکتر کتر با مهارتی و سرعتی تحسین برانگیز زخمها را بخیه میزد.
در آن لحظه فهمیدم که آنها روی بدن من کار میکنند. مجبور شدم دقت کنم تا مطمئن شوم. یک بدن بیروح بدون روح هیچ تمایزی ندارد. در واقع، بیشتر تمایزاتی که ما در چهرهها و شکلهای بدن همنوعان خود مشاهده میکنیم عمدتاً بزرگنماییهای ذهن ما هستند. این عادت من ego است که ما را از دیگران جدا میکند و قضاوت دیگران را بر اساس ظاهرشان انجام میدهد. وقتی ما میمیریم و ارتباط جهانی با تمام بشریت از طریق همان نیروی زندگی را درک میکنیم، این ویژگیهای متمایز در هم میآمیزند و به شکل و ظاهر کلی انسان محو میشوند.
سپس متوجه شدم که من مردهام و این واقعاً مرا خوشحال کرد. همچنین با سپاسگزاری دانستم که کاری که پزشک و پرستاران انجام میدهند جواب نمیدهد. آخرین چیزی که میخواستم این بود که به عقب برگردم. بدنی که آنجا دراز کشیده بود هیچ معنایی نداشت. این فقط یک توده گوشت بود. بدن فیزیکی فقط یک ابزار است و میتوانستم آن را با همان اشتیاقی که برای یک چکش شکسته داشتم دور بیندازم.
«بگذار مردگان مردگان را دفن کنند.» او گفته بود. و به خاطر میآورم که فکر کردم مقدار زیادی زمین مرغوب و تنها پول برای تشییع جنازهها هدر میرود. بهتر است اندامهایتان را به زندهها اهدا کنید یا کل بدنتان را به علم.
در طول ۱۵ سال گذشته من در وضعیت جسمانی فوقالعادهای بودم، اما هرگز چنین حس فوقالعادهای نداشتم. هیچ تجربهای، یا حالت شیمیایی القا شدهای، در زمین وجود ندارد که با آن مقایسه شود. بهترین چیزی که میتوانم به آن برسم این است: در بهترین روز زندگیتان، در مقایسه با این حالت «خارج از بدن»، در درد شدیدی هستید.
من یک احساس برتر از صلح و عدم ترس مطلق را احساس کردم. من در نور کامل و مطلق امنیت غوطهور بودم. سادگی و پاکی مانند اسمز در درونم جریان داشت. همه چیز شیطانی، ترسناک یا گیجکننده پشت آن توده گوشت باقی ماند. هویت واقعی من سالم بود و من به طرز شگفتانگیزی فروتن، پاک و دوستداشتنی احساس میکردم.
مرده بودن به ما برکت میدهد تا از همه اطلاعات حسی رها باشیم. ما با افکار و احساسات واقعیمان - وجدان واقعیامان - باقی میمانیم بدون تأثیر overpowering غرور بر رفتار بقا. از طرف دیگر، تمام محرکهای حسی انسانی، شلوغی گیجکنندهای است. به طرز عجیبی، خود چیزهایی که زندگی را واقعی میکنند (ادراکهای حسی ما) همان چیزهایی هستند که زندگی را جهنمی میکنند. بودا درست میگفت: زندگی درباره رنج است. در حالی که زنده هستیم، ما زندانیانی هستیم که به دردها و لذتهای نورونهایمان زنجیر شدهایم. تا زمانی که به دنبال لذت حسی هستیم، باید درد را تحمل کنیم. صلح معنوی، از طرف دیگر، بالاترین خوشبختی است که در غیاب ادراکهای حسی معلق است و گیجی «خوب» و «بد» را نادیده میگیرد.
نحوهای که من اکنون توصیف کردم ممکن است برای برخی از عدم وجود به نظر برسد، اما این تنها وجود واقعی از صلحی بزرگ و غیرقابل بیان، امنیت و درک است. ادراک غرور از جهان یک توهم تقویت شده به صورت جمعی است. بدون خواسته یا آرزو بودن، عدم وجود نیست. این یک حالت است که در آن تمام خواستهها و آرزوهای ما برآورده میشوند.
در حالی که کشتی میزدم، احساس میکردم نیروی فوقالعادهای از بالا به من اشاره میکند. به خانه میرفتم. تنها چیزی که باید انجام میدادم این بود که آن را بخواهم و از نیروی آن پیروی کنم، یا بهتر بگویم، بگذارم مرا بالا بکشد. به برادرانم، خواهرم، مادرم و پدرم فکر کردم. دردشان، مشکلاتشان، و گیجیشان را میدانستم. من راهحلهای ساده برای هر یک را میدانستم. اما همچنین میدانستم که آنها باید راه خود را پیدا کنند. خوشبختی خالی است اگر کسی آن را به سادگی به شما بسپارد یا بهطور کورکورانه شما را به آن هدایت کند.
بنابراین، توجه و ارادهام را به سمت نیرو معطوف کردم و شروع به بالا رفتن کردم. سقف حل شد و صدای بلندی مانند آزاد شدن بزرگمکندهای به گوش رسید، و ناگهان در یک بعد دیگر بودم.
هرچند به نور درخشانی سفر میکردم، اما از هیچ تونلی عبور نکردم. سفر مانند یک پلک زدن بود. در طول راه کسی را ملاقات نکردم. من مسیر را بهخوبی میشناختم.
خیر بالاتر
قسمت 1، فصل 2
دشتهای آسمانی
آنچه من «دشتهای آسمانی» مینامم مملو از صلح دوستداشتنی بود. یک گسترش بینهایت از نور باشکوه همهچیز را در بر گرفته و نفوذ کرده بود. این نور بهطور یکنواخت توزیع شده و به نظر میرسید که به آرامی با یک میدان نیرو نوسان میکند.
مستقیماً در مقابل من، اما کمی پایینتر، گروهی از ارواح ایستاده بودند: کمتر از 100، اما بیشتر از 50. هر روح نوعی هویت داشت، اما آنها بخشی از یکدیگر بودند - یک موجودیت واحد، یک آگاهی واحد، همه بخشی از یک نیروی واحد. در مرکز ردیف جلو سه زن شرقی قرار داشتند. متوجه شدم که تمام ارواح تشکیلدهنده آن موجودیت، زندگیهای گذشته من بودند و آن زنان شرقی نزدیکترین زندگیهای من بودند.
چهرههای آنها به وضوح انساننما بود، اما از شانهها به پایین، شکلهای آنها به تدریج محو میشد. دستان و پاهای آنها در نزدیکی انتهاهایشان حل میشد. آنها در همان سطح، در ردیفها معلق بودند و به نظر میرسید که به آرامی در شانهها به هم متصل شدهاند. هویتهای آنها از هر دو جنس و از تمام ملیتها بود. هیچکدام از آنها بستگان فوت کرده نبودند و من هیچکدامشان را از زندگی اخیرم نشناختم.
هر یک از ارواح، زمانی زنده بودند، اما حقیقت و تجربه و حکمت هر زندگی، جزئی جداییناپذیر از کل گروه بود. وقتی هر روح بازمیگشت، زندگی آنها توسط همه جذب میشد، بنابراین هیچ تمایزی بین افکار و نگرشها درون گروه وجود نداشت. هر یک از آنها بهطور کامل هر تجربه و هر دانش از هر زندگی را در یک وجدان مشترک به اشتراک میگذاشت. مانند ادویهجات و سایر مواد افزوده شده به خورش ملافه، هر کدام به ترکیب اضافه میشد، اما طعم نهایی یکی بود. من آنها بودم و آنها من بودند. آنها همه گذشتههای من بودند و آنها حال من بودند.
آنها با من به عنوان یک واحد ارتباط برقرار کردند، نه با کلمات، بلکه با نوعی تلپاتی. هر فکر، چه تنها یک احساس ساده باشد و چه حجمهای زیادی از اطلاعات، همراه با درک فوری و کامل به بستهبندی آمده بود. هیچ پیامی نمیتوانست دچار سوءتفاهم، مشکلات نثر یا تفاوتهای هوش شود.
کلمات ابتدایی و غیرقابل اعتماد هستند و بیشتر برای فریب دیگران و خودمان استفاده میشوند تا برای ارتباط حقیقت. زبان ممکن است شاهدی بر هوش برتر ما در زمین باشد، اما در دشتها معادل با صداهای خشن و جیغ است. ما کلمات را برای برچسبگذاری، تمایز و جداسازی هر چیزی ایجاد کردیم. به همین دلیل است که ما هر چیز و هر شخصی را به عنوان جدا تصور میکنیم. کلمات افکار و ارتباطات جهان را شکل میدهند، اما آنها بهطور کامل برای توصیف یا توضیح ارتباط عاطفی دنیای روح ناتواناند.
در دشتها تنها حقیقت وجود دارد، اما این حقیقت بهطور مخفف نه بهعنوان مفاهیم، بلکه بهعنوان احساسات بیان میشود. حتی حقیقتهای ابدی نیز به معنای لفظی شناخته نمیشوند - آنها به صورت عاطفی حس میشوند. این، به باور من، معنای 'تائوی ناشناختنی' در متون باستانی شرقی است.
در زمین، ما نه تنها با کلمات ارتباط برقرار میکنیم - ما با کلمات فکر میکنیم - و گرچه ممکن است بتوانیم به مفاهیم 'یکپارچگی'، 'کامل بودن' و 'وحدت همه چیزها' ارادت کنیم، اما این کار را با کلمات ناسازگار طراحی شده برای جداسازی انجام میدهیم. انگار در تلاش برای دیدن ته دریاچه از طریق آب کدر هستیم. واقعیت استوار این مفاهیم فرضی نمیتواند بهطور کامل توسط ذهنی که به شیوه کلمات تربیت شده است، درک شود.
زبانهایی که ما برای ایجاد واقعیتهای جدا شده و محدود خود توسعه دادهایم، دلیل تنهایی ذاتی ماست، زیرا در آنجا ما به طور عاطفی و فکری برای مدت کوتاهی از دیگر موجودات روحی و ارتباط جهانی عشق عالی جدا میشویم. این جداسازی ما را ترسان و قضاوتگر میکند. این کل فرهنگ و اخلاق جهان را تحت تاثیر قرار میدهد. زیرا ما به واقعیت حسی خود، قابلیتهای هوش خود و علوم ایجاد شده با آن ایمان کامل میگذاریم، ما محکوم به زندگی واقعیتی هستیم که در حین زندگی در زمین ایجاد میکنیم. زیرا ما به آن چنان باور داریم - این واقعیت ماست. ما واقعاً از درخت معرفت چشیدهایم و از باغ عاطفی بهشت رانده شدهایم.
در دشتها، همه چیز بیپایان است. آگاهی از این و مکان شما در لحظه ابدی امنیتی غیرقابل انکار را فراهم میکند. این مکانی است از هستی بینهایت و شادی بینهایت.
در دشت خاصی که من بازدید کردم، نیازی به استراحت نبود. نه غذا، نه آب و نه هیچ چیز جامدی از زمین لازم نبود. هر نیاز، خواسته و آرزویی از طرف نیروی همهجانبه عشق تأمین میشود. این عشق چنان قدرتمند و بهطور فوقالعادهای ارضاکننده بود - همه چیز دیگر بیاهمیت بود. این قدرت قوی عشق فراتر از تفسیرهای خودخواهانه ما از این عاطفه است. این خود نیروی زندگی و همه آفرینش است. این بیطرف نیست، بلکه برابر با همه است - خوب و بد - زیرا هر کسی که هنوز باید در زمین رنج بکشد، ترکیبی است از خوب و بد. فقط ما تفاوتهای درجات را ایجاد میکنیم. روح نهایی نیروی بیطرف عشق جهانی و بدون قید و شرط است - یک خیر بالاتر.
این عشق عالی از موجود به من سرازیر شد و من نیز همین احساس را نسبت به آنها داشتم. این بخشش و دریافت واقعی عشق بدون قید و شرط غیرقابل توصیف بود. هیچ چیزی در زمین قابل مقایسه نیست. این حقیقتی است که در اعتماد کامل پیچیده شده است.
نه تنها من از این نیروی عظیم عشق از موجود خودم احساس میکردم، بلکه از همه موجودات در سرتاسر دشتها نیز همین احساس را داشتم. موجودات زیادی وجود دارند و سطوح زیادی هستند، اما همگی به وسیله همان میدان نیرو از عشق عالی مرتبط هستند - که همچنین ماده اساسی جهان است.
دستاورد نهایی علم نه اطمینان از جاودانگی با کشف و تسلط بر قوانین اساسی طبیعت جهانی است - بلکه مقصد آن اثبات وجود خدا و اطمینان از این آگاهی است که جاودانگی در قلمرو دیگری از وجود متعلق به ماست.
بهجای محدود کردن رازهای عشق به مطالعات روانشناختی یا فلسفی، علم روزی نیروی همهجانبه عشق را کشف خواهد کرد و آن را همانطور که اکنون برق، گرانش و نیروهای زمینگرمایی را اندازهگیری میکند، اندازهگیری خواهد کرد. وقتی علم نیروهای عشق را کشف کند و یاد بگیرد که چگونه آن را از قفلهای خودخواهی آزاد کند، به هر سوال و بدبختی که بشر را آزار داده است، پاسخ خواهد داد.
عشق که ما بر روی زمین احساس میکنیم محدود است. ما آن را به صورت قطعهقطعه به چند نفر با شرایط میدهیم. اما در دشتهای آسمانی، عشق بیپایان است. هویتهای مذکر و مونث برابرند زیرا میل جنسی انسانی وجود ندارد تا احساسات را پیچیده کند. در دشتها، ما همسایه خود را همانند خود دوست داریم، زیرا همسایه ما خود ماست. هر روح در هر جا، بهشت و زمین، بهطور یکسان سزاوار عشق ماست.
من مجبور شدم همه این را در یک لحظه از ارتباط، در یک احساس، از این موجود درک کنم و فهمیدم که مادر، پدر و خواهر و برادرانم به اندازه دورترین روح در دشت مهم نیستند، اما همچنین کمتر مهم نیستند. عشق واقعی جهانی نمیتواند طرفدار داشته باشد.
برای مدتی فقط کمی بالاتر و خارج از موجود باقی ماندم و عشق را مبادله کردم. آنها به من فهماندند که در انتظار من بودند و من در حال بازگشت برای راهنمایی آنها هستم. آنها مرا به پیوستن به خودشان دعوت کردند و از من خواستند تجربیاتم را برای نفع و پیشرفت کل موجودیت به اشتراک بگذارم.
هدف اصلی زندگی، رشد معنوی است و به طور ساده، این فرآیند یادگیری حکمت و قدرت عشق جهانی و بدون قید و شرط است. تمام دگماهای مختلف ادیان فقط مانع میشوند و نوعی جداییطلبی قضاوتی و خودخواهانه را تحمیل میکنند که نیازهای ابتدایی و بربرانه انسان را ارضا میکند. در نهایت، تنها چیزهایی که اهمیت دارند، افرادی هستند که به آنها کمک میکنیم و افرادی که به آنها آسیب میزنیم. این کشف تا زمانی که به دشتها بازنگردیم و آن را تحت نور حقیقت مطلق بررسی نکنیم، به طور کامل درک نمیشود.
موجودیت من دستان بدون دستش را به سوی من دراز کرد و من به سمت آنها حرکت کردم، دوباره با اراده خود در فضا شناور شدم. میخواستم از طریق زنان شرقی به آنها بپیوندم، اما به محض اینکه شروع کردم، احساس کردم نیروی خدا مرا صدا میزند.
موجودیت نیز این را احساس کرد و دستانش را پایین آورد. به جای اینکه ناامید شوند، آنها بسیار هیجانزده و خوشحال بودند که من میخواستم به شورای عشق بروم.
به چپ چرخیدم، با ارادهام این کار را انجام دادم و بلافاصله در آنجا بودم.
خیر بالاتر
قسمت 1، فصل 3
شورای عشق
این مرکز همه چیزهای دیده شده و نادیده است. نیرویی غیرقابل تصور به عنوان نوری درخشان در تمام جهات از یک تثلیث از ارواح تابش میکند. این نور از خورشید بسیار درخشانتر است، اما به آن نگاه کردن آزاردهنده نیست. رنگ آن توصیف خاصی ندارد، اما ترکیبی از سفید و نقرهای به آن نزدیک است.
سه روح مانند موجودیت من بودند: جدا، اما به نوعی متصل. آنها یکی بودند و به عنوان یک واحد ارتباط برقرار میکردند. آنها از نظر فرم عمومی شبیه موجودیت من بودند، اما فاقد ویژگیهای چهرهای مشخص بودند. روح مرکزی کمی بالاتر از آنهایی که در هر طرف بودند، معلق بود.
اولین ارتباط غیرکلامی آنها (که اکنون درک میکنم) مهمترین بود. من متوجه شدم که این تثلیث دقیقاً خدا نیست. آنها بیشتر شبیه اصل الهی هستند. آنها تجسم همیشه حاضر نیروی بیطرف هستند. نیرویی که آنها بر آن تسلط دارند ترکیبی نیست، بلکه یک کل خودپایداری است. این 'علت نخستین' است. این نیرو نه خوب و نه بد را میشناسد. این نیرو خنثی است. با وجود اینکه قابل لمس و همهجا حاضر است، نیروی مطلق یک موجود نیست، بلکه یک اصل است. این روح یا اصلی است که مسلمانان صوفی به آن 'فراتر از فراتر' یا 'فراتر از الله' میگویند. این عشق کامل است - بدون قید و شرط و جهانی. توصیف آن دشوار است، زیرا توصیف آن به معنای دادن ساختار به آن است و هیچ چیزی که ساختار یافته باشد نمیتواند نامحدود یا بینهایت باشد. بنابراین هر بار که تلاش میکنیم خدا را در چارچوبهای ذهنهای ساختاریافته خود تعریف کنیم، با خطا مواجه میشویم، با استفاده از کلمات ساختاریافته و افکار ساختاریافته برای تصور موجودات ساختاریافته. تنها تثلیث به طور کامل نیروی مطلق را درک میکند. ما فقط میتوانیم آن را حس کنیم.
تثلیث به درک قدرتهای پارادوکسیکال نیرو رسید و بدین ترتیب تبدیل به تجلی فکری نیروی مطلق شد. این تثلیث را هر نامی که میخواهید بنامید، اما هیچ نامی مناسب نیست، زیرا با mastery بر اسرار نیرو، آنها هویت فردی خود را از دست دادهاند. فقط سه نفر میدانند که چه کسانی هستند یا کجا هستند. آنها روح مطلق، نور مطلق و عشق مطلق هستند.
این نیروی نهایی تا زمانی که سعی در توصیف آن در چارچوب تجربه خود داریم، غیر قابل تعریف باقی میماند. اما من سعی میکنم.
فرض کنید که این نیروی بدون شکل به طور نامحدود و به طور یکنواخت در سراسر بینهایت پراکنده شده است. اگرچه این نیروی کامل، منحصر به فرد و کل است، به خاطر بلاغت واضح، مجبورم آن را به داشتن سه ویژگی توصیف کنم. این نیرو جهانی، بدون قید و شرط و خیرخواه است. خیرخواهی به سرعت و قدرت زیادی منجر شد که این نیرو تمایل داشت چیزهای دیگری را که دوست داشته باشد، به خود جذب کند و این باعث ایجاد غلظت فوقالعادهای از انرژی خالص شد که باعث یک انفجار داخلی شد و انرژی را به مولکولهایی پیوند داد که ما آنها را "ماده" مینامیم. از این لحاظ، هر چیزی که وجود دارد شبیه قطعهای شکسته از این نیروی نهایی است. بقیه، همانطور که میگویند، تاریخ است.
بنابراین، پاسخ ساده به بزرگترین معمای همه، کلیشه مشترک "خدا عشق است" است.
این نیروی نهایی عشق خالص نمیتواند متعلق به هیچ روح یا موجودی از ارواح باشد و نه حتی به خود این نیرو. این نیروی عشق توسط هر روح احساس، پذیرفته و درک شده است (در درجات متفاوت)، اما دانش کامل از طبیعت دقیق آن فقط برای تثلیث شناخته شده است. تثلیث مجرای کاربرد بیطرف و جزئی عشق است. از این لحاظ، تثلیث خدا است.
اما توصیف خدا به عنوان یک تثلیث یا موجود، هدف را از دست میدهد. "خدا یک روح است و باید مانند یک روح پرستش شود." این نیروی خیرخواه عشق در روحهای ما وجود دارد و ارتباط کمی با ظاهر فیزیکی ما دارد.
برعکس، ما خدا را به تصویر خود درآوردهایم و به او ضمیری اختصاص دادهایم. این انسان سازی خدا وارونه است از اینکه ما صفات انسانی را به یک موش حقیر انتساب میدهیم و او را میکی مینامیم. ما خدا را انسانوار میسازیم. خدا نه او، نه او، و نه آن است. خدا این است که وجود دارد. اما به دلیل محدودیتهای زبانها و چارچوب مرجع ما، باید از ضمیری استفاده شود، بنابراین من از "او" معمولی استفاده میکنم.
تصویر خدا در شکل انسانی نشسته بر تخت، یک بت کاذب است، از همان نوعی که یک گوساله طلایی است. ریشی بلند و سفید و تمام تصاویر فیزیکی دیگری که ما برای توصیف خدا ایجاد میکنیم تنها نقاط مرجع هستند. چرا باید موجودی که میتواند جهان را با افکارش شکل دهد، به ابزارهای سادهای مانند دست نیاز داشته باشد؟ تنها راهی که میتوانیم خلق کنیم با دستانمان است، بنابراین ما خدا را با دستان مجسم میکنیم. آنچه انسان در تمام این بتها انجام میدهد ایجاد تصویری است که انسان میتواند شخصاً به آن مرتبط باشد. (هرچه بیشتر دینها را مطالعه میکنم، بیشتر مشکوک میشوم که تنها چیزی که انسان واقعاً پرستش کرده است، خود اوست.) آیا ممکن است سردرگمی و نزاع درباره ماهیت خدا ناشی از نحو، ترجمهها و تفسیرها باشد؟ آیا ممکن است عبارت "تصویر او" در اصل "تخیلات او" بوده باشد؟
من در جلوی این تثلیث، اندکی پایینتر از سطح آنها معلق بودم. در حضور عشق بسیار نیکوکار ایشان، هیچ ترسی احساس نکردم و مطمئن بودم که هیچ آسیب جدی به من نمیرسد. با این حال، تحت تأثیر شگفتی بودم، مانند کودکی که تحت نگاه یک والدین کامل قرار دارد.
به من یک بازبینی از زندگی داده شد. این بازبینی اوج زندگیهای فعلی ماست. جایی است که از تجربیات زمینیمان حداکثر بهره را میبرد. در طول بازبینی، به صحنههایی از زندگیمان بازمیگردیم و درد یا رنج، لذت یا عشق واقعی که بر دیگران وارد کردهایم را احساس میکنیم. ما خودمان را موضوع اعمالمان میدانیم. با این حال، درک کنید که این تجربیات فقط مدت زمان کوتاهی طول میکشد، بهاندازه کافی طولانی برای اینکه به نکته پی ببریم. هدف از بازبینی، تنبیه نیست، بلکه رشد معنوی از طریق درک پیامدهای اعمالمان است و به این ترتیب، همدلی بیشتری برای دیگران به دست میآوریم. اما در نهایت، ایراد بزرگ این است که هر بار که به کسی آسیب میزنیم، در نهایت به خودمان آسیب میزنیم.
ما هنوز در قلمرو روح آزاد هستیم، اما از آنجا که صداقت کامل برقرار است، ارادههای ما بیشتر به اراده خدا شبیه است. تاریکی شک نمیتواند به روشنی حقیقت نفوذ کند. ما حقایق ساده را میدانیم یا احساس میکنیم و ایمان تبدیل به واقعیت میشود. نیازی به تفکر، تحلیل، مقایسه، توجیه یا تمرین هیچ یک از فرآیندهای ترسناک و فکری که وجود زمینی ما را تشکیل میدهند، نداریم.
در نور حقیقت مطلق، زندگیهای خود را برای روشنسازی بازبینی میکنیم. این 'قضاوت نهایی' که به ما آموختهاند از آن بترسیم هیچ ارتباطی با تصمیمگیری بین بهشت یا جهنم ندارد، هرچند که درک اینکه این تصور اشتباه چگونه توسط افرادی که خود را محور قرار دادهاند و دانش کامل از عشق خداوند ندارند، ترویج شده است، آسان است.
ترینیته همچنین به من نماهایی از رویدادهای گذشته و رویدادهای ممکن و محتمل آینده را مانند یک فیلم خبری نشان داد که بعدا به آن میپردازم.
در این نقطه، باید توجه داشت که رویدادهای جهان از سوی خدا مقدر نشدهاند. یک قانون ایمن در مورد خوب بودن وجود دارد (شر یک ویرانگر است که در نهایت خود را از بین میبرد و تنها خوبی باقی میماند)، اما آنچه در طول مسیر اتفاق میافتد نتیجه مستقیم انتخابهایی است که به عنوان افراد و به عنوان جوامع انجام میدهیم. با این حال، درست مانند اینکه ما دانش محدودی از علت و معلول داریم، خدا دانش عالی از علت و معلول در مقیاس جهانی دارد.
در اواخر جلسه، به من فهماندند که میتوانم تأثیر بر این رویدادهای آینده را، شاید حتی نتیجه آنها را، تحت تأثیر قرار دهم - اگر به زمین بازگردم. آن تنها زمانی بود که در طول تجربه مرگم احساس نگرانی کردم.
کاملاً و قاطعانه، رد کردم. پس از دیدن دنیای بهشتی، زمین آخرین جایی بود که میخواستم باشم. علاوه بر این، میدانستم که آنچه آنها پیشنهاد میکنند شامل درد عظیمی است - بسیار بیشتر از آنچه که قبلاً تجربه کرده بودم. آیا نمیتوانستند شخص دیگری را بفرستند؟
آنها به من فهماندند که هر روح در مشارکت منحصر به فرد خود در برنامه امور اهمیت دارد. آنها هیچ دستوری صادر نکردند و به من فهماندند که انتخاب برای بازگشت به من مربوط میشود. اما آنها بیشتر با حقایقی که نمیتوانستم به آنها اعتراض کنم به من مشاوره دادند و به همدلی و محبتی که از بررسی زندگیام به دست آورده بودم، استناد کردند.
وقتی احساس کردم ارادهام در حال همراستا شدن است، به شدیدترین اقدام ممکن خود متوسل شدم. من با خودم دست و پنجه نرم میکردم، نه با آنها، و بر زانوهای خود فرود آمدم و از آنها خواستم که مرا از این وظیفه خلاص کنند. میخواستم بمانم.
آنها به این عمل با انفجاری از عشق شگفتانگیز پاسخ دادند که وجودم را مانند یک نسیم گرم و قوی پر کرد و به من فهماند که هر چیزی که انتخاب کنم عشق آنها به من را کاهش نخواهد داد.
سپس، با کمال شرمندگی اعلام میکنم، مانند یک کودک کوچولو، خود را به زمین انداختم و در یک رفتار احساسی شروع به لگد زدن و جیغ زدن کردم. ترینیته تنها به من لبخند زد و مرا با انفجاری دیگر از عشق پر کرد. آرام شدم. انتخاب من انجام شد.
من زمان بیشتری را در حضور آنها گذراندم و نیرو را تبادل کردم. آنها بینهایت با من صبور بودند، زیرا تاریخچه کل جهان تنها در برابر ابدیت یک پلک زدن است و مشاوره با خدا مانند یک زمان استراحت است که در آن هیچ زمانی وجود ندارد.
بعد از مدتی، احساس تجدید و قوت و شجاعت کردم. بنابراین به راست گردش کردم، آن را اراده کردم و ترک کردم.
بلافاصله دوباره بر روی دشت بودم، دوباره در جلوی موجودیت خود، کمی بالاتر از آنها نسبت به قبل معلق بودم.
شروع به اشتراکگذاری آنچه در مشاوره اتفاق افتاده بود با آنها کردم، اما متوجه شدم که برخی از آن قبلاً مسدود شده است. شاید آنها دانشهایی را با من به اشتراک گذاشته بودند که یا نمیتوانند حفظ شوند یا نمیتوانند توسط هر کسی که به زمین باز میگردد درک شوند. یا، شاید آنها بینشهایی را به اشتراک گذاشته بودند که هنوز باید خودم کشف کنم. این مسئولیت اراده آزاد است.
موجودیت من از Departure من ناامید شد، اما بدون هیچ گونه تردید تصمیم من را قبول کردند. اگرچه من آگاه بودم که بسیاری از آنچه مشاوره فاش کرده بود، قبلاً مسدود شده بود، در آن زمان متوجه نشدم که بسیاری از دانشهایی که از تجربه مرگم حفظ کرده بودم، وقتی به زمین باز گردم، بسیار بیمعنا خواهد بود. من به دانشی باز میگشتم که قادر به رمزگشایی آن برای سالها نخواهم بود.
بدتر از همه، من بدون دانشی درباره این که دقیقاً چه کاری باید انجام دهم، به عقب باز میگشتم.
این باعث hesitation من شد، اما فقط بهطور موقت. من نوعی توافق با خودم و با خدا ایجاد کرده بودم - تفاوت چندانی نداشت - زیرا وقتی ما به عمیقترین خواسته روح خود وفاداریم، به خدا وفاداریم.
من ارادهام را به سمت پایین گردش دادم و با یک صدای دیگر بزرگ خلا، دوباره در اتاق بیمارستان بودم.
اطلاعات پسزمینه
عناصر NDE
خدا، روحانیت و دین
در مورد زندگیهای دنیوی ما غیر از دین
پس از NDE
بخش 2، فصل 5
سازگاری مجدد با جهان
اگر پیرتر بودم، شاید فرق می کرد. اما من هم مانند بیشتر نوجوانان به شدت تاثیر پذیر بودم بدون اینکه متوجه باشم. تصورات من از جهان توسط یک شهر کوچک در جنوب ایلینویز شکل گرفته بود. بادی عمدتاً آلمانی و اکثراً کاتولیک بود. این شهر 3000 نفر را در خود جای داده بود که 30 میخانه را اداره می کردند.
من یک حرامزاده از یک خانه شکسته بودم که در سمت اشتباه شهر زندگی می کردم. اکثر افراد «قابل احترام» شهرک بادی یا به صراحت از اجازه دادن به فرزندان خود برای معاشرت با من خودداری می کردند، یا همیشه بهانه های مناسبی داشتند. بنابراین من روابط محکمی با افراد بی گناه مشابه که طرد شده حومه شهر بودند، ایجاد کردم.
به گمانم همه ما تحت حقی متولد شده بودیم که دائماً ما را با پیام های حقارت خود بمباران می کرد.
ما پسران گروه کر نبودیم، اما بچه های بدی هم نبودیم. واقعیت این بود که ما خیلی بهتر از بیشتر افرادی بودیم که ما را به شدت قضاوت می کردند. ما که جوان بودیم، بر ضد این بی عدالتی بیش از حد انتقادی عمل کردیم، که فقط توجیهی برای نظرات کلیشه ای آنها ایجاد کرد. به نوعی، ما حکم تحقیرآمیز آنها را پذیرفتیم و اجازه دادیم آنها هویت ما را تعریف کنند. ما با هم فرار می کردیم، بنابراین ما را "گروه" می دیدند. برخی حتی ما را "گروه سمت شرق" می نامیدند.
علاوه بر این، اکنون من زخم هایی روی صورتم داشتم و چشمان عجیبی که خیلی ها را ناراحت می کرد.
چند ماه اول پس از حادثه، من در یک حس شدید آرامش باقی ماندم. حتی به این فکر نمی کردم که با دوستم بیرون بروم، زیرا ایده آنها از تفریح دیگر برای من جذاب نبود. وسواس های قدیمی من برای رابطه جنسی و پذیرش از بین رفته بود. من به همه عشق می ورزیدم. با خیره شدن به چشمان آنها، می توانستم با جوهر وجود آنها به همان شیوه ای که در تجربه مرگ با موجودیت و خدا ارتباط برقرار کردم، ارتباط برقرار کنم.
متاسفانه، این یک ارتباط یک طرفه بود. من می توانستم دریافت کنم، اما نمی توانستم بفرستم و به ندرت می دانستم چه بگویم.
بسیاری از آنها از احساس گناه رنج می بردند. برخی از آنها، من معتقدم، حس می کردند که من می توانم گناه آنها را بخوانم، و این باعث ناراحتی آنها می شد. مهمتر از همه این بود که اکثریت قریب به اتفاق آنها تحت تصور نادرستی از خدا کار می کردند. آنها از خدای انتقام جوی که انسان خلق کرده بود و کاتولیک گرایی اواسط قرن به شدت در خلق و خوی پر از گناه آنها ریشه دوانده بود، سنگینی می کردند.
اکثر آنها صمیمانه برای گناهان خود طلب بخشش کرده بودند. همه کاتولیک های خوب اغلب به اعتراف می روند، اما تعداد کمی از آنها واقعاً فکر می کنند که این امر منجر به آمرزش کامل می شود. آنها نمی دانستند که قبل از اینکه حتی بپرسند بخشیده شده اند، اما ناتوانی آنها در بخشیدن خودشان آنها را در یک زندان تنهایی از گناه منزوی می کند. باور داشتن خدا بسیار آسان تر از این است که باور کنید خدا به شما باور دارد.
من به شدت می خواستم این سردرگمی را برطرف کنم، اما نمی دانستم چگونه. چند تلاش اول من شکست های اسفناکی بود. به نظر می رسید که هیچ کس نمی خواهد یک پسر پانزده ساله با شهرت بد و ظاهری زخمی را باور کند. در واقع، من به جای اینکه آنها را بیشتر به عشق خدا نزدیک کنم، آنها را بیشتر دور می کردم. همه برخوردهای اولیه من این تصور را به من داد که من به جای صلح و عشق، به ترس و خشم آنها می افزایم.
آنها می توانستند ببینند که من تغییر کرده ام، درست است، اما مطمئناً فکر می کردند که من دیوانه هستم. هر بار که به چشمان کسی خیره می شدم، به نظر می رسید که حداقل باعث ناراحتی آنها می شود. یکی حتی لرزید، اما دلیل خوبی داشت. وقتی به چشمانش نگاه کردم، دیدم که کارهای وحشتناکی با بچه ها انجام داده است.
هر بار که چیز وحشتناک یا دردناکی را پشت چشمان کسی می دیدم، تقریباً به همان اندازه که به آنها آسیب می زد، به من هم آسیب می زد. بچه های خیلی جوان و بیشتر افراد خیلی پیر خوب بودند، اما تقریباً همه افراد میانسال رازهای کثیفی داشتند که از درون آنها را می خورد و قضاوت آنها را تیره می کرد.
این ناامید کننده و دردناک بود. من فهمیدم که این مردم واقعاً من را قبلاً نمی شناختند، فقط در مورد من شنیده بودند. شاید با افرادی که قبلاً من را می شناختند و به من اهمیت می دادند بهتر عمل کنم؟
مادر بیچاره ام از افسردگی رنج می برد و وقتی الکل را به آن اضافه می کرد، اوضاع واقعاً بد می شد. من اشتباه کردم که سعی کردم با او استدلال کنم و در حالی که نوشیدنی می خورد درباره عشق خدا صحبت کنم.
او گفت: «این آشغالی را که آن ریاکاران لعنتی در اینجا انجام می دهند به من نده». من به چشمانش خیره شدم و دردی عمیق را دیدم که توسط پدری که در کودکی به او تجاوز جنسی کرده بود، ایجاد شده بود و شروع به گریه کرد.
بعد از آن، بیشتر وقت خود را در فضای باز می گذراندم. در جنگل ها و در امتداد نهرها بود که جهان منطقی بود و احساس راحتی می کردم. من بخشی از این دنیای طبیعی بودم، اما در میان ساختمان های آجری و نفس های متورم احساس بیگانگی می کردم. هیچ مرد و هیچ چیز ساخته دست بشر با من موافق نبود.
تجهیزات الکترونیکی در حضور من به درستی کار نمی کردند. ابتدا فکر کردم این یک تصادف است. با این حال، پس از مدتی متوجه شدم که هر بار که به مادرم نزدیک میشدم در حالی که از مخلوط کن برقی استفاده میکرد، به طور نامنظم کار میکرد، انگار که اتصال کوتاه داشت. ما یک دستگاه تلویزیون فیلکو داشتیم که یک دکمه در بالای آن داشت که با فشار دادن آن کانال ها را عوض می کرد. هر بار که به مجموعه وسایل نزدیک می شدم، به سرعت در کانال ها می چرخید و تا زمانی که دور نمی شدم متوقف نمی شد.
روزی مادرم که نگران بیکاری و آرامش من بود، اصرار کرد که با او به یک باشگاه محلی بروم که از او خواسته شده بود آواز بخواند. او می خواست من پشت میزی که نزدیکترین میز به صحنه بود، بنشینم، اما به زودی متوجه شدم که تا زمانی که در نزدیکی صحنه هستم، هیچ یک از تجهیزات به درستی کار نمی کنند. میکروفون ها اعتراض وحشتناکی از خود نشان می دهند و آمپلی فایرهای گیتار از کار می افتادند. مهم نبود چه تنظیماتی را انجام می دادند، جیغ ها و استاتیک برمی گشت. چند میز به عقب رفتم و نمایش ادامه یافت. بعداً، به جلو برگشتم و همان جیغ ها بازگشت.
همه اینها گیج کننده و بیگانه کننده بود. من می خواستم به خانه بروم - به خانه واقعی خود - به موجودیت خود برگردم.
چند ماه پس از حادثه، ران آمد و من با او رفتم. 'گروه' همان کارهای قدیمی را انجام می دادند، که معمولاً شامل الکل بود. آنها این طرز تفکر و عمل را سرگرمکننده و آزادی میدانستند. اکنون من آن را به عنوان یک سرپوش رقت انگیز برای درد، ترس، سردرگمی و خشم خود می دیدم - و حس می کردم که این در نهایت بیشتر آنها را به نوعی می کشد. اغلب این عزم ما نیست که سرنوشت ما را هدایت می کند، بلکه سردرگمی ماست.
من که تحت تاثیر دلسوزی قرار گرفته بودم، شروع به صحبت با همه آنها با حکمت و بیانی کردم که مرا شگفت زده کرد. انگار شخص دیگری از طریق من صحبت می کرد، کسی که دقیقاً می دانست چه بگوید، بدون هیچ پیش فکری از طرف من.
مدتی همه لال شده بودند. سپس یکی از آنها منطق یکی از اظهارات من را زیر سوال برد. از آنجا که می توانستم روحش را بخوانم، آن را به روشی فرضی توضیح دادم که مستقیماً به مشکلی که او را آزار می داد، اشاره می کرد، بدون اینکه بقیه راز او را بدانند. او به وضوح آرام شد و من مملو از آرامش و عشق شدم.
بالاخره! کار کرده بود. روح کسی را لمس کرده بودم.
همه ما چند ثانیه سکوت کردیم و سپس یکی از پسرها که به او لقب «دکتر» داده بودند، سرش را از من برگرداند، لیوان آبجو را به دهان برد، تمام آن را سر کشید و گفت: «این آشغال را ول کن. بیایید مست کنیم.»
جلو رفتم و آرنج دکتر را به آرامی گرفتم، اما نمی دانستم چه بگویم. ما دوستان خوبی بودیم و من استعدادهای فراوان او را تحسین می کردم، اما می دانستم که او نیز از جمله کسانی است که جوان می میرد. قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، دکتر آرنجش را عقب کشید، به من نگاه کرد و با طنزی تمسخرآمیز گفت: «رونی - او مادری برای همه ماست».
همه خندیدند، به جز کسی که من آرامش کرده بودم. او از گروه عقب نشینی کرده بود و بی صدا من را تماشا می کرد. سرم را انداختم و با ناراحتی دور شدم.
رفیقم، ران، بازوهای دکتر را با زور گرفت، از او پرسید چرا این کار را کرده است و به او گفت که احساسات من را جریحه دار کرده است. (این تنها باری بود که به یاد دارم کلمه "احساسات" در بین این گروه مردانه ذکر شده است.)
دکتر از دست ران بیرون جهید، به سمت من نگاه کرد و گفت: "او من را می ترساند و من دیگر نمی خواهم با او کاری داشته باشم."
برگشتم و به آرامی به سمت خانه رفتم. ران به دنبالم آمد و از من خواست برگردم. من از نگرانی و مهربانی او قدردانی کردم، اما به او گفتم: "من دیگر در اینجا جا نمی شوم."
و من ... هیچ جا جا نمی شدم. می دانستم که این تجربه من را تغییر داده است. حتی با گذشت ماه ها، هنوز واقعی تر و زنده تر از خود زندگی به نظر می رسید، اگرچه جهان در آن زمان مقداری از فضای رویایی خود را از دست داده بود و دنیای طبیعی مقداری از زیبایی زنده خود را از دست داده بود. من ماجرا را به هیچکس نگفته بودم و سالها این کار را نخواهم کرد.
آنچه در آن تلاش های اولیه متوجه نشدم این بود که وقتی شکل انسانی خود را از سر گرفتم، نفس من نیز همراه من آمد. نفس حیله گر، گیج کننده، قدرتمند و صبور است. احساس ناامیدی و طرد شدن می کردم، زیرا انتظار داشتم تلاش هایم نتیجه خاصی داشته باشد. وقتی این اتفاق نه تنها نیفتاد، بلکه برعکس بیشتر اوقات اتفاق می افتاد، نفس پر از غرور و بیچاره رنجیده می شد. احساس بی کفایتی می کردم و این تمام چیزی است که نفس برای شروع به کار نیاز دارد. دلسوزی به خود فقط غروری است که وارونه شده است.
من داشتم خدا را بازی می کردم و نمی فهمیدم که تمام کاری که می توانم انجام دهم، تمام کاری که قرار است انجام دهم، حمل پیام است. پذیرفته یا رد شدن آن کاملاً به عهده فرد بود. حتی خدا هم در اراده آزاد دخالت نمی کند. تمام کاری که می توانیم انجام دهیم کاشتن بذر است.
همراه با شک به خود، شروع به شک در سلامت عقل و اعتبار تجربه خود کردم. سعی کردم به خودم بگویم که این فقط یک رویای ناشی از ضربه است. هر بار که به این تجربه فکر می کردم، می دانستم که واقعی است. اما مدام به خودم می گفتم این یک رویا است و هر چیزی که یک فرد بارها و بارها به خود بگوید، به حس واقعیت او تبدیل می شود.
یک خیر بالاتر
بخش 2، فصل 6
دو دهه انکار
چند ماهی بی سر و صدا به کارم رسیدگی می کنم. هنوز آرامش زیادی داشتم، اما خودم را منزوی کردم و از نگاه کردن به چشمان هیچ کس امتناع کردم. تمام اوقات فراغت خود را در فضای باز می گذراندم و از آنجا که تعطیلات تابستانی بود، این تقریباً همه روز و هر روز به این معنا بود. وقتی پاهایم از یک بانک بریده شده روی خمیدگی خلوتگاه نهر آویزان بود، یا وقتی خیلی عقب در جنگل های زمین باتلاقی بودم، بهترین حس را داشتم.
من عاشق شکار و ماهیگیری در کودکی بودم و در آن کار خوب بودم، اما در این دوره، وقتی فرصت پیش می آمد، تفنگم را شلیک نکردم و طعمه ای را به قلابم نزدم. چوب و تفنگ فقط وسایلی بودند که از پرسیدن اینکه چه کار می کنم جلوگیری می کردند، اگر به من برخورد کنند.
اینطور نبود که من از گرفتن و خوردن شکار و ماهی بیزار شده باشم. فقط متاسفانه دلتنگ خانه بودم. آرزو داشتم بمیرم و در یکی از گردش های بعدی ام در فضای باز، مشتاقانه دعا کردم تا خدا مرا به خانه ببرد. با این حال، به محض اینکه آن را گفتم، هجوم آرامش و عشق مانند یک باد گرم من را فرا گرفت.
فریاد زدم: "قرار است چه کار کنم؟"
از پیمانم، هر چه که بود، رنجیدم. برای من خیلی سخت بود و احساس می کردم روی سومین سنگ دیوانه وار پر از درد از خورشید به دام افتاده ام.
انکار تجربه غیرممکن به نظر می رسید. هیچ رویایی نمی تواند چنین تاثیری داشته باشد. نمی توانست طرز فکر و احساس من را اینقدر کامل تغییر دهد. مهارت های حرکتی من و به ویژه توانایی من در درک بهتر از قبل از حادثه بود، بنابراین می دانستم که این تأثیر آسیب به سر نیست.
من «دیوانه» نبودم - اما «عادی» هم نبودم. می توانستم جنون ترس برانگیخته از نفس را ببینم که عادی تلقی می شد. تقریباً تمام روشی که جهان رفتار می کند ناشی از نوعی ترس تحقق یافته یا غیرواقعی است و من هیچ یک از آن ترس ها را نداشتم، بنابراین عادی نبودم.
برای هفته ها، فقط زمانی صحبت می کردم که با من صحبت می شد، و حتی در آن زمان پاسخ های من نوعی تندنویسی کلامی بود. از صحبت های کوچک بیزار بودم. به طور کلی کلمات بی اثر به نظر می رسیدند و آرزو داشتم همانطور که در دشت ها داشتم، با حقیقت مطلق، درک کلی ارتباط برقرار کنم.
با این حال، پس از یک جفت ماه، مدرسه شروع شد و من مجبور شدم دوباره به جامعه برگردم. شروع کردم به کمی صحبت کردن با اعضای خانواده ام و تبادل تعارف با افرادی که در طول کارهای روزمره ام با آنها برخورد می کردم. اما به چشمان هیچ کس نگاه نکردم - هیچ کس. نمی خواستم درد آنها را بدانم. تصور نمی کردم که بتوانم به هر حال به آنها کمک کنم و نمی خواستم دیگر کسی را ناراحت کنم.
همانطور که به فعالیت های عادی می پرداختم، سعی کردم تجربه را از ذهنم بیرون کنم. به تدریج به دنیا بازگشتم. با تلاش برای راضی کردن مردم، به آنها چیزی را که می خواستند، یا عمل کردن به روشی که می دانستم از من انتظار دارند، شروع شد تا آنها به من چیزی را که می خواستم بدهند. در ابتدا تمام چیزی که می خواستم پذیرش بود.
اینگونه همه چیز شروع می شود. اینگونه است که جوامع بر اساس کمترین مخرج مشترک شکل می گیرند و اندیشه واقعاً فردی خفه می شود. یک اندیشه جزئی خودمحور بر فکر دیگری استوار شد، زیرا خواسته ها و نیازهای خارجی من چند برابر شد و لذت طلبی من افزایش یافت. من شروع به بازسازی یک ابرخود معمولی فرویدی کردم.
بیشتر صداقتی که هنوز از آن استفاده می کردم با پیش بینی عواقب مهار می شد، بنابراین بیشتر آن ویرایش، پیچ خوردگی یا کمی اغراق آمیز بود. هنوز فکر می کردم در مقایسه با افراد دیگر صادق هستم. دوستانم به دلیل صداقتم به من اعتماد داشتند - حتی گهگاهی به آن می بالیدند. دیگر در مورد چیزهای مهم دروغ نمی گفتم، اما دیگر با صداقت مطلقی که در دشت ها آموخته بودم کار نمی کردم.
نمی دانم چقدر طول کشید، یا دقیقاً چه زمانی اتفاق افتاد، اما یک آخر هفته با بچه ها مست می کردم، شوخی می کردم و احمقانه رفتار می کردم. یکی از اعضای گروه حتی به من گفت: 'خوشحالم که ران قدیمی برگشته. همه ما مدتی بود که نگران تو بودیم».
دوباره مورد پذیرش قرار گرفتم و برخی از گفته ها و استدلال های نوجوانانه آنها - گاهی اوقات - حتی برای من کمی منطقی به نظر می رسید، اما حقیقت مطلق این است که من شروع به نادیده گرفتن حس روحم برای استدلال یک هنجار اجتماعی کردم.
ما زیاد می خندیدیم و آزادانه می دویدیم - مانند غزال ها در یک دشت. اما هنوز می دانستم که یک شیر منتظر است تا به زودی برخی از آنها را ببلعد. نمی دانستم دقیقاً چگونه یا چه زمانی - فقط اینکه این اتفاق می افتد. دیگر هیچ چیز در این مورد نگفتم و تا به امروز از این بابت پشیمانم.
اولین نفر دوست دوران کودکی من، تری بود که واقعاً او را دوست داشتم. من و تری قبل از حادثه از هم جدا شدیم و بعد از حادثه نتوانستم درد او را تحمل کنم. او مانند مایک تایسون ساخته شده بود و هرگز در یک دعوای خیابانی شکست نخورده بود، که در آن روزها بیشتر شبیه مسابقات بوکس تنظیم شده بود تا دعواهای خونین امروزی. این مسابقات جزئی فقط آزمایش قدرت نبودند، بلکه آزمایش یکپارچگی نوجوانان نیز بودند. اما تری فقط به این دلیل که می توانست شروع به کتک زدن شدید مردم کرده بود. ترس ها و خشم او را فرا گرفت و جنبه شیطانی او بیشتر کنترل مشترک او را ربود. دیدن نحوه تغییر و رنج او به خاطر آن بسیار دردناک بود. من می دانستم که او خیلی بیشتر از افرادی که از نظر جسمی به آنها آسیب می رساند رنج می برد.
یک روز بامداد، تری با سرعت بالا از جاده ای در شهرستان خارج شد و به یک پل بتنی برخورد کرد و سه مسافر را فورا کشت. چند ساعت بعد، تری نیز در بیمارستان درگذشت. این حادثه جنجال زیادی در جامعه به پا کرد و برخی از دشمنان زیادی که او ساخته بود گمانه زنی کردند که تری خودکشی کرده و سه نفر دیگر را با خود برده است. می دانستم که او پشت فرمان به خواب رفته - یا بیهوش شده - است.
برادرم، تد، نیز آن شب دیر وقت بیرون بود و وقتی به خانه آمد، مرا بیدار کرد تا این خبر را بگوید. من چند سوال در مورد جزئیات پرسیدم، اما همین بود. تد می دانست که من و تری چقدر به هم نزدیک بودیم و وقتی هیچ غمی از خبر نشان ندادم، گفت: "ناراحت نیستی؟ او بهترین دوستت بود!»
تنها چیزی که گفتم این بود: "قرار بود اتفاق بیفتد".
تد نگاهی عجیب به من انداخت، شانه هایش را بالا انداخت و به رختخواب رفت.
تجربه مرگ نه تنها ترس از مرگ را از بین می برد، بلکه کل دیدگاه فرد در مورد روند نهایی زندگی را تغییر می دهد. فرآیندی که منتهی به آن می شود ممکن است ترسناک باشد، اما مرگ یک رهایی و انتقال فوق العاده برای همه ما است. برای برخی، این یک نعمت بزرگ است. مطمئن بودم که دلم برای تری تنگ می شود، اما این یک شکل خودخواهانه از غم بود. برای تری واقعا خوشحال بودم. شک دارم که شخص دیگری از میزان آشفتگی و رنج او در چند سال آخر عمر کوتاه خود آگاه باشد.
با این حال، من برای آنچه در هنگام ملاقات با مراسم تشییع جنازه رخ داد آماده نبودم. رفیقم، ران، که واقعاً به تری اهمیت نمی داد، برای حمایت معنوی با من رفت. من تنها در مقابل تابوت ایستاده بودم و بی سر و صدا برای او آرزوی خیر می کردم، تقریباً به او تبریک می گفتم، که پدرش، باد، از پشت سر به من نزدیک شد و دستش را دور شانه هایم انداخت.
چیزی گفت، اما من هیچ تصوری ندارم که چه بود، زیرا به محض اینکه به من دست زد، از اندوه باد غرق شدم. از طریق لمس او وارد من می شد و آنقدر شدید بود که نمی دانم او چگونه آن را تحمل کرد. تصاویری از تری و من که با تراکتورهای اسباب بازی در گرد و غبار بازی می کردیم، با صحنه هایی از بدن شکافته شده تری که روی برانکارد دراز کشیده بود، آمیخته شد. روده هایش را دیدم که بیرون زده بود و صورتش غیرقابل تشخیص له شده بود. من شاهد آن نبودم. اینها تصورات من از تری نبود و متوجه شدم که حضور من درد باد را تشدید می کند.
من به سادگی نمی توانستم آن را اداره کنم. خودم را از زیر بازویش بیرون انداختم. به محض اینکه تماس باد را قطع کردم، غم و اندوه و دیدها متوقف شدند. سریعا سالن تشییع جنازه را ترک کردم.
ران به من رسید. پس از اینکه حدود یک بلوک پیاده روی کردیم، پشت یک پرچین رفتم و شکستم.
لازم نیست از گریه کردن خجالت بکشی، ران. می دانم تو و تری چقدر به هم نزدیک بودید.
نمی توانستم به ران بگویم که به خاطر از دست دادن دوستم گریه نمی کنم، بلکه به خاطر اندوه پدرش گریه می کنم. نمی توانستم به او از ارتباط روانی بگویم. و نمی توانستم به او بگویم که در آن لحظه بیشتر برای خودم گریه می کردم. من تمام این قدرت های عجیب و غریب ادراک را داشتم و تمام کاری که انجام می دادند این بود که مرا و همه اطرافیانم را بدبخت تر می کردند. این هدایا را به عنوان یک نفرین می دیدم.
شروع به فرار با الکل کردم، زیرا تحت تاثیر این دارو تنها راهی بود که می توانستم تجربه مرگم را انکار کنم و تا حدودی از توانایی های روانی خود فرار کنم.
داک نفر بعدی بود که کشته شد - او هم در ماشین.
پس از چند سال انکار و نوشیدن، تلاش من برای انکار تجربه ام شروع به کار کرد. با این حال، این سوء مصرف مواد مخدر و خودفریبی من را در مسیری قرار داد که 'گریه و دندان قروچه وجود داشت'، سفری از طریق جهنم زنده.
با این حال، در طول آن دوره طولانی، من به حفظ سه اصل اساسی از تجربه مرگ خود ادامه دادم: نامعقول بودن خودکشی، ناتوانی در آسیب رساندن عمدی به مردم، و عدم ترس از مرگ. بدون این اصول اساسی و غیرقابل انکار، به راحتی می توانستم به یکی از بدنام ترین شرورهای تاریخ تبدیل شوم، و در یک مقطعی، مطمئناً خودم را می کشتم.
با این حال، به دلیل این سه اصل اساسی، عذاب و رنج روانی که تحمل کردم بسیار تشدید شد. اغلب از نقطه عذابی که اکثر مردم را به خودکشی سوق می دهد، می گذشتم، اما به دلیل پیمان، حتی نمی توانستم بیش از چند ثانیه این ایده را بپذیرم.
اگرچه من در طول این دو دهه انکار به شدت تلاش کردم تا راهی آسان تر و نرم تر پیدا کنم، اما واقعاً راهی برای خروج وجود نداشت - مگر از طریق تسلیم کامل به یک قدرت بالاتر در پایین ترین نقطه ناامیدی. در همان نقطه ورشکستگی کامل جسمی، ذهنی و معنوی - دوباره نزدیک به در مرگ - من اولین سری طولانی از تجربیات معنوی را داشتم که در اواخر دهه 30 زندگی ام به روشنگری نهایی رسید.
این دوره روشنگری فکری نه تنها تمام شک و تردیدهای مربوط به تجربه مرگ من را از بین برد - بلکه آن را با درک روشنایی بخشید. این دو تجربه معنوی عجیب و غریب به همان اندازه عمیق و مکمل بودند. در مجموع، آنها فلسفه ای نسبت به زندگی و مرگ به من دادند که اکنون، بیست سال بعد، احساس می کنم مجبورم آن را توضیح دهم.
با حکمت گذشته نگر، من سپاسگزار درد و رنجی شده ام که در طول دو دهه انکار تحمل کردم. آنها دردهای زایمان روشنگری واقعی معنوی بودند. هیچ تجربه ای در زندگی نمی تواند به اندازه تجربه مرگ من عمیق باشد، با این حال درک کاملی از 'راه' به من نداد. من مجبور بودم خودم بفهمم چه چیزی واقعاً با رنج از آنچه واقعاً اشتباه است درست است، همانطور که همه ما باید این کار را انجام دهیم.
جزئیات بیشتری از زندگی ام را بیان نمی کنم به چند دلیل. اول از همه، فضای زیادی را اشغال می کند و ممکن است شما را خسته کند. من چیزهای بسیار مهم تری برای گفتن در مورد بهشت و زمین و زندگی و مرگ دارم که بر همه ما تأثیر می گذارد. در طرح بزرگ چیزها، زندگی من از زندگی شما مهمتر نیست و من واقعاً هیچ توجهی نمی خواهم. به هر حال، نمی خواهم با شرح مفصلی از جزئیات درهم و برهم این شانس را داشته باشم که به کسی که هنوز زنده است صدمه بزنم.
کافی است بگویم که من معتقدم آن دو دهه انکار قسمت ترسناک معامله من با خدا بود. هنوز از جزئیات دقیق پیمانم مطمئن نیستم، اما شاید این کتاب این وعده را تکمیل کند و من بتوانم به خانه بروم.