من بخشهایی از زندگیام را به یاد میآورم، نه بهعنوان دیدن تصاویر، بلکه بهطور بسیار سریع و مجدد زندگی کردن آنها. به نظر میرسید که من تجربیات دیگر افرادی را که در زندگیام میشناختم یا ملاقات کرده بودم، زندگی میکردم. گویی دقیقاً میدانستم که آنها در آن لحظات خاص چگونه فکر میکردند و چه احساسی داشتند. به نظر میرسید که من همه نوع اطلاعات و احساساتی را میدانستم که هرگز در زندگیام آموزش ندیده یا تجربه نکرده بودم. من فقط میدانستم. آنجا گرم، آرام، صلحآمیز و فقط شبیه خوشبختی بود. هیچ کلمهای برای توصیف آن وجود ندارد. فقط میخواستم بیوقفه شناور شوم زیرا هر چه بیشتر میرفتم، بهتر به نظر میرسید. سپس به ناگاه انگار میدانستم که نمیتوانم بمانم. باید برمیگشتم، کارهایی داشتم که باید انجام میدادم. دقیقاً نمیدانستم آنها چه بودند اما میدانستم دخترم در انتظار من است و کارهایی داشتم که باید انجام میدادم. سپس احساس گناه و سردرگمی کردم زیرا میخواستم در آن مکان گرم و صلحآمیز بمانم و میخواستم به عقب برگردم و آنچه را که باید انجام میدادم به پایان برسانم.
در سال ۱۹۹۲ من جراحی ریه داشتم. در طول جراحی، بیهوش شدم ولی هرگز به طور کامل به نظر نمیرسید که هوش خود را از دست دادهام. به یاد دارم که آنجا دراز کشیده بودم و مانیتورها را تماشا میکردم در حالی که جراح شروع به برش روی من کرد. به یاد دارم که لولهها از دیواره سینهام عبور میکردند و فکر میکردم چقدر احساس عجیبی دارد. سپس به یاد دارم که دیدم اعداد روی مانیتور فشار خون به سرعت در حال کاهش هستند و شنیدم که یک پرستار گفت: "خدای من، داریم فشار خون را از دست میدهیم." فکر کردم: "من میتوانم بمیرم." به طرز عجیبی، همه چیز بسیار آرام و در حالت آهسته به نظر میرسید. میتوانستم صدای زنگ هشدار مانیتور فشار خون را بشنوم و دیدم که مانیتور قلب به خط صاف رفت. به یاد دارم یکی از پرستاران گفت که من مردهام و سعی کردم به او بگویم که من مرده نیستم. هنگامی که تلاش کردم آنها را قانع کنم که مرده نیستم، به نظر میرسید که به یکباره فهمیدم که به آنها نگاه نمیکنم. من بالای آنها، پشت سرشان بودم، انگار که روی سقف هستم. میتوانستم همه چیزهایی را که آنها انجام میدادند ببینم و میتوانستم بدن خودم را که آنجا دراز کشیده بود ببیینم. سپس به نظر میرسید که در حال شناور شدن بودم، نه راه رفتن، بلکه فقط از طریق یک لوله یا یک ورود بسیار باریک حرکت میکردم. به خاطر ندارم که به سمت نوری میرفتم، بلکه در نوری بودم، نوری بسیار روشن و سفید که به نظر میرسید هر چه بیشتر فاصله میگرفتم روشنتر میشد.
به یاد میآورم بخشی از زندگیام را، نه به مانند دیدن تصاویر، بلکه به طور سریع و به طور مختصر دوباره زندگی کردن آنها. به نظر میرسید که تجربیات دیگر افرادی که در طول زندگیام شناخته یا ملاقات کردهام را تجربه میکردم. انگار میدانستم که دقیقاً آن لحظات چه فکری و چه احساسی داشتند. به نظر میرسید که همهی نوع اطلاعات و احساساتی را میدانستم که هرگز در زندگیام آموزش ندیده یا تجربه نکرده بودم. من فقط میدانستم. این مکان گرم، آرام، صلحآمیز بود و فقط احساس خوشحالی میکرد. کلمات کافی برای توصیف آن وجود ندارد. تنها میخواستم همچنان شناور بمانم زیرا هر چه بیشتر میرفتم، بهتر به نظر میرسید. سپس ناگهان، انگار که میدانستم نمیتوانم بمانم. باید برمیگشتم. کارهایی داشتم که باید انجام میدادم. نمیدانستم دقیقاً چه هستند اما میدانستم دخترم منتظرم است و باید کارهایی را انجام دهم. سپس احساس گناه و سردرگمی کردم زیرا میخواستم در آن مکان گرم و صلحآمیز بمانم و میخواستم به عقب برگردم و کارهای لازم را انجام دهم. احساس میکردم که به عقب کشیده میشوم و سپس ناگهان احساس شوک کردم و دیدم که صورت همه به پایین نگاه میکنند و اسمم را میگویند و از آنها عصبانی شدم.
پس از آن روز، کل زندگیام تغییر کرد. گاهی به طرق جزئی و ظریف، گاهی به طرق بزرگ، اما قطعاً از آن پس هرگز مانند قبل نبودهاست. هر چیزی که نسبت به آن فکر میکنم و احساسی که دارم، طرز دیدن و شنیدن چیزها به نوعی تغییر کرده است.
سال اول پس از جراحی و تجربه، احساس سردرگمی، ناامیدی و گاهی ترس کردم. احساس شرمندگی و خجالت میکردم که به کسی بگویم در آن اتاق چه اتفاقی افتادهاست. از این میترسیدم که آنها به من اعتقاد نداشته باشند یا از من تمسخر کنند، به من بخندند یا فکر کنند که فقط عقل خود را از دست دادهام.
من همچنین احساس گناه میکردم. اگر من مرده بودم و حتی به "خدا" یا "بهشت" نزدیک بودم، پس نباید میخواستم برگردم.
من احساس میکردم که گویی به آنچه که به من آموخته شده بود که باید «خدا» و «بهشت» باشد، پشت کردم. اما هیچ «خدا»یی ندیدم و تجربه را «بهشت» نمیدانستم. آنچه که میدانستم این بود که آن کاملاً صلح، عشق، همزیستی، یگانگی و آرامش بود. اما در تجربه و کلامم هرگز آن را «خدا» یا «بهشت» نمینامیدم. میدانم که ترس نداشتم، میخواستم آنجا باشم و بخواهم بمانم و از رفتن به آنجا نمیترسم. در واقع، به روزی که هدفم را تحقق بخشیدم، برگردم و به آنچه برایم بعدی است ادامه دهم، امیدوارم. در این زندگی چیزی بهتر برای ما وجود دارد که بیشتر ما به نظر نمیرسد که متوجه شویم یا اجازه دهیم به آن برسیم، اما اکنون میدانم که چیزی حتی بهتر پس از این زندگی وجود دارد.
در سالهای پس از تجربهام، میل شدیدی به زندگی داشتم و ادامه دادم تا به این هدف برسم. یاد گرفتم که چگونه بهطور واقعی عاشق مردم شوم، بهطوری که گاهی اوقات به شدت دردناک میشود. همیشه بهطور فوقالعادهای به مردم و احساساتشان حساس بودهام، درونی، اما اکنون به نظر میرسد که بیشتر از قبل «احساس» مردم میکنم. دوست دارم مردم را لمس کنم و در آغوش بگیرم، اما اکنون گاهی اوقات لمس کردن مردم دردناک، گیجکننده، ناامیدکننده، ترسناک یا فوقالعاده گرم و شاد است. با این حال، ریسک ناراحتی جسمی بیشتر از آن چیزی است که از لحاظ احساسی میتوانم تحمل کنم و دریافتهام که به جای مواجهه با این احساسات و یادگیری نحوه برخورد با آنها، تلاش کردهام که خود را از احساس آنها جدا کنم. به نظر میرسد که فقط چیزهایی را دربارهی افرادی که لمس میکنم میدانم که میتواند خوشحال، غمگین، خوب، بد، فوقالعاده و در برخی مواقع به شدت ترسناک باشد.
این تبدیل به یک راز بسیار غمانگیز و در عین حال بسیار شاد شده است که باید آن را همراه داشته باشم. میخواهم به مردم بگویم. میخواهم به آنها بگویم که چه چیزی برای من اتفاق افتاد و چقدر شگفتانگیز بود. گاهی اوقات، فقط میخواهم به مردم بگویم که چه میدانم، اما نمیتوانم به آنها بگویم که چرا یا چگونه این را میدانم. بنابراین، هیچ چیزی نمیگویم. خودم را مورد سؤال قرار میدهم و چگونه و چرا این احساسات و دانستهها را احساس میکنم. باید یک توضیح منطقی و معقول برای اینکه چگونه میدانم و چرا این احساسات را دارم وجود داشته باشد. شاید هنوز جوابها را پیدا نکردهام. چگونه میتوانم انتظار داشته باشم کسی دیگر به من باور داشته باشد؟
بسیار ناامیدکننده است که نتوانم با کسی دربارهی این مسائل صحبت کنم. بسیار ناامیدکننده است که نتوانم به مردم بگویم آنچه که میدانم میتواند به آنها کمک کند یا آنها را بهتر کند یا به آنها اطمینان دهد، چون نمیتوانم به آنها بگویم که چگونه میدانم.
ای کاش میتوانستم به مردم بگویم - این به باور به «خدا» یا «بهشت» یا «بودا» یا UFOها مربوط نمیشود. این به باور به صلح، عشق و همدردی انسانی مربوط میشود. این به ارزشگذاری زندگی و زندگی کردن، ملاقات با پتانسیل خود و دنبال کردن قلب و روح شما مربوط میشود. تلاش برای گفتن این مسائل، بدون هیچ حقیقتی، باعث میشود به نظر برسم که مانند نوعی هیپی، فرزند گل در حال سفر به LSD هستم. چگونه میتوانم آغاز به گفتن آن کنم؟
Date NDE Occurred:
نوامبر 1992
در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکنندهای به زندگی وجود داشت؟
نامشخص جراحی مرتبط مرگ بالینی در حین جراحی مشکلات جراحی. به گزارش مراجعه کنید.
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی میکنید؟
مختلط
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شدهاید؟
بله من بدنم را دیدم، میتوانستم ببینم چه چیزی بر روی بدنم انجام میشود، گویی از بیرون به داخل نگاه میکردم.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
نامشخص.
آیا زمان به نظر میرسید که سریعتر یا کندتر از حد معمول میگذرد؟
همه چیز به نظر میرسد که همزمان در حال وقوع است؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنا را از دست داده است
فکر میکنم اینطور باشد، اما هرگز جرات نکردهام از آنها بپرسم به خاطر اینکه میترسیدم فکر کنند دیوانهام یا به من ایمان نیاورند.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
صدای نوعی 'وزوز' مانند هوایی که میگذرد.
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
بله مانند یک لوله یا گذرگاه باریک.
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
خیر
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
بله در واقع بیشتر شبیه به حس کردن آن بود، نوری بسیار قوی و درخشان با گرمای نهایی اما بدون حرارت.
تجربه شامل
تنوع احساسی قوی
چه احساسات دیگری را در طول تجربه احساس کردید؟
تعداد زیادی!
آیا بهطور ناگهانی بنظر میرسید همه چیز را میفهمیدید؟
همه چیز در مورد جهان. گفتن جزئیات برای این سوال دشوار خواهد بود. من چیزهایی درباره مردم میدانستم، چیزهایی درباره خودم میدانستم و به نظر میرسید که دانشی و پاسخهایی دارم که هرگز قبل از این نداشتم.
آیا صحنههایی از گذشته به یادتان آمد؟
گذشتهام در مقابل چشمانم درخشید، بدون کنترل من. اما این مانند 'دیدن' آنها نبود، هیچ تلویزیون یا صفحه نمایش فیلم یا تصاویری وجود نداشت. بیشتر شبیه به تکرار آنها در نسخهای محصور شده بود.
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟
خیر
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
به مرزی یا نقطهای از عدم بازگشت رسیدم؛ یا به میل خود به عقب فرستاده شدم. به نظر میرسید که مجبور به تصمیمگیری هستم، گیج و سردرگم، خواهان و نخواهان و سپس ناگهان، بدون تصمیم نهایی اما به نوعی 'کشیده' شدن به داخل بدنم.
آیا قبل از تجربهتان چه دینی داشتید؟
خانوادهای معتدل مسیحی بود و من در مدارس/کلیسای کاتولیک بزرگ شدم
اکنون دین شما چیست؟
لیبرال
آیا به دلیل تجربهتان در ارزشها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله، تمام زندگی من تغییر کرد، نحوه نگاه کردن به چیزها، درک من و سیستم باورهایم.
آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله، احساسات و افکاری که نمیتوانم برای توصیف آنها کلمات مناسبی پیدا کنم.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
بله، حساسیت بیشتری به افکار و احساسات مردم دارم، سخت است توضیح دهم، دانستن چیزهایی که نمیدانم چطور آنها را میدانم و اینکه آیا واقعاً واقعی هستند یا چگونه میتوانم آنها را بدانم.
آیا یک یا چند قسمت از تجربه شما وجود دارد که بهویژه برای شما معنیدار یا مهم باشد؟ لطفاً توضیح دهید.
بهترین، بدون ترس، عشق و گرمی و پذیرش مطلق. بدترین، کمبود واقعیت منطقی و دلیلی که به من آزادی و آسودگی خاطر بدهد تا بتوانم به مردم درباره تجربهام بگویم و به احتمال زیاد به آنها کمک کنم، زندگی آنها را بهتر کنم یا به آنها امید بدهم.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله در سال اول، شوهرم که به من میخندید و یک کشیش به امید حل احساس گناه مذهبیام. از آن زمان، هیچکس تا اخیراً، یک دوست خوب که ذهن باز و غیرقضاوتی دارد و به من آزادی داده است تا تلاش کنم این را توضیح دهم.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
بله مراقبه، خوابها در خواب و «فلاش بک»های لحظهای به نوعی، همانند این که دوباره در آنجا هستم و میتوانم تمام آن احساسات مشابه را احساس کنم. من الکل نمینوشم و دارو مصرف نمیکنم به خاطر ترس از تغییر این وقایع یا بازسازی آنها به طور نادرست.
آیا سوالات دیگری وجود دارد که بتوانیم بپرسیم تا به شما در بیان تجربهتان کمک کنیم؟
آیا واقعی بود یا ترفند ذهن که توسط درد، بیهوشی، ترس یا واکنش شیمیایی دیگری که در بدن رخ داده است، ایجاد شده؟ آیا مدرک منطقی، علمی وجود دارد که این برای ما اتفاق میافتد؟ آیا کسی هست، به جز کسی که این را تجربه کرده است، که واقعاً به ما ایمان داشته باشد؟