توضیحات تجربه
اما آن سال که سال نهم یا کلاس سوم دبیرستان در مالزی بود، سال امتحانات میانه دبیرستان به نام PMR بود. دانشآموزان باهوشتری که دوستانم بودند من را احاطه کرده بودند. سیستم آموزشی مالزی بسیار عقبافتاده و واقعاً بد است. در کلاس هفتم یا کلاس اول، من در کلاس بچههای باهوش بودم اما تصمیم گرفتم که فقط به عنوان یک بچه 'باهوش' یا بچه احمق شناخته نشوم بلکه به عنوان یک فرد و یک شخصیت، بنابراین خیلی به نمرات یا درسهایم اهمیت ندادم. من فقط میخواستم 'عادی' باشم.
آن سال، با مشاجرات و مشکلاتی که در خانه بود، در سن کم اشتباه و تصمیم احمقانهای گرفتم. تصمیم گرفتم که در امتحانات PMR نمرات A تمام بگیرم با این امید که اگر والدینم افتخار کنند و خوشحال باشند، دعواها را متوقف کرده و اوضاع به حالت عادی و آرام بازگردد. بزرگترین اشتباه زندگیام زیرا گاهی بچههایی که میبینند والدینشان در حال دعوا هستند بحرانهای بزرگسالان یا موقعیتها را درک نمیکنند، بنابراین خود را سرزنش میکنند. معمولاً این احساس گناه، اندوه و ناامیدی در زندگی است که باعث آسیب افسردگی میشود و ما به حالت 'دفاعی' درآمده و خود را از دنیای خارج یا واقعیت محافظت کرده و به حالت تقریباً 'کودکانه' برمیگردیم.
یک هفته قبل از امتحانات PMR من به مدت یک هفته کامل بدون خواب رفتم، تنها مشغول مدیتیشن و تلاش برای 'به خاطر سپردن' تمام پاسخها برای امتحانات بودم که این یک اشتباه بزرگ بود. با رسیدن روز امتحان، من دچار یک بحران عصبی شدم، والدینم مجبور شدند من را از مدرسه به منزل بیاورند و من هرگز نتوانستم امتحاناتم را تمام کنم.
در ابتدا میخواستم والدینم مرا به یک روانشناس یا مشاور بفرستند تا بتوانم مشکلاتم را با روانشناس در میان بگذارم که او احتمالاً به عنوان یک 'میانجیگر' برای من و والدینم عمل کند و شاید به آنها کمک کند تا متوجه شوند که چه کاری با من انجام میدهند. اما والدینم مرا به یک روانپزشک بردند (من هنوز هم تا به امروز از آنها متنفرم). روانپزشکها شما را به عنوان یک حالت ذهنی نمیبینند بلکه به عنوان یک دسته هورمون و عدم تعادل شیمیایی در مغز و داروهایی به شما میدهند که باعث میشود احساس 'انسانی کمتری' کنید زیرا نمیتوانید بعضی احساسات را 'احساس' کنید و تقریباً مانند یک 'ربات' بدون احساس میشوید.
اما در یک مقطع، دکتر من را به اشتباه به عنوان اختلال کمتوجهی و هایپر اکتیویته (ADHD) تشخیص داد در حالی که در واقع من آن چیزی هستم که آنها آن را 'افسردگی مانیک' یا دو قطبی توصیف میکنند. او چیزی به من تزریق کرد تا من را آرام کند و آرامش بخشم. اما نتوانستم آرام شوم و اوضاع حتی بدتر شد. من یادم میآید که در ماشین خیلی گریه میکردم و سپس اعصابم شروع به کشیده شدن کرد و عضلاتم شروع به کرمپ زدند. آنقدر گریه کردم که فکم سفت شد و به سمت چپ کشیده شد و تمام سمت چپ بدنم احساس بیحسی کرد به همراه زبانم. والدینم مرا به خانه برگشتند و به مدت سه ماه متوالی، تقریباً فلج در سمت چپ بودم و به سختی میتوانستم بازوی چپم را به درستی حرکت دهم یا به درستی راه بروم. زبانم بیحس بود و فکم به سمت چپ کشیده شده بود؛ نمیتوانستم به درستی بخورم و نه صحبت کنم. والدینم بیشتر به من فرنی، نوشیدنیهای ایزوتونیک و هر از گاهی شکلات برای انرژی میدادند. فکر میکردم که این حالت همیشه ادامه خواهد داشت. اما نمیدانستم که تاثیرات داروها ممکن است چقدر بر روی سیستم عصبی بدنم جدی باشد. بعضی اوقات واقعاً فراموش میکردم که نفس بکشم و ضربان قلبم به مدت چند ثانیه متوقف میشد. یک شب به قدری بد شد که در روی زمین نشسته بودم. تنفسم به جایی رسید که قفسه سینهام به سختی حرکت میکرد، به طوری که فقط میتوانستم به یاد بیاورم که پاهایم خیلی سرد بود. پدر و مادرم در اتاق نشیمن بودند. پدرم از یکی از همسایهها خواست که کمک کند، در حالی که من میگفتم: «نمیخواهم بمیرم! نمیخواهم بمیرم!» و به شدت گریه میکردم زیرا واقعاً احساس میکردم که سردی به آرامی از پاهایم بالا میرود و دیگر نمیتوانستم پاهایم را احساس کنم. احساس آن سردی که به آرامی بدنم را میپوشاند، ترسناکترین و ناامیدکنندهترین احساسی بود که تا به حال در زندگیام تجربه کردهام. از آنجا که خانوادهام مسلمان بودند، پدرم که در سمت چپم بود در گوشم 'شهادت' را نجوا میکرد که میگوید: «تنها یک خدا وجود دارد» و این را بارها و بارها تکرار میکرد، که این من را بیشتر میترساند زیرا 'شهادت' تنها در نزدیکی لحظه مرگ در گوش کسی میشود. من بیشتر گریه کردم. به یاد دارم که عموی محرم، همسایه نزدیکم برای کمک آمد، اما من از قبل در روی زمین ناامید شده بودم. به آرامی آن احساس سردی آغاز به بالا خزیدن به سمت بالای بدنم کرد و تنفسم را بیشتر کند کرد و باعث میشد احساس گیجی کنم. هنگامی که شروع به رسیدن به تمام بدنم کرد - به طوری که دیگر به سختی میتوانستم بدن فیزیکیام را احساس کنم زیرا همه چیز بیحس و به نظر میرسید که اصلاً وجود ندارد. بیناییام شروع به تیره شدن به دودی کرد و سپس به آرامی به سفیدی تبدیل شد تا جایی که دیگر نمیتوانستم ببینم. من بسیار ترسیده بودم و در آن لحظه به قدری ترسیده بودم که به نوعی میدانستم دارم میمیرم. هنگامی که بیناییام به سفیدی تبدیل شد، تنها صداهایی که میتوانستم بشنوم، صداهای اطرافم بودند، اما به آرامی حتی شنواییم هم شروع به محو شدن کرد. در حالی که آن احساس سردی و بیحسی به سمت سرم بالا میرفت. در آن لحظه، دیگر نمیتوانستم احساس کنم که 'بدنی' دارم، اما به نوعی از محیط اطرافم آگاه بودم. در آن لحظات ترس، به نوعی احساس یک حضور در سمت راست خود کردم که به نوعی مرا در این روند آرامش میبخشید، زیرا به آرامی احساس میکردم که انگار بلند میشوم یا از جایی برده میشوم. آنچه که بدنم اکنون احساس میکرد این بود که من فقط یک 'مه سرد' هستم؛ احساس میکردم که دستهایم و پاهایم حتی وجود ندارند. آن احساس شناوری به سمت بالا و دور تنها میتوانست معادل غواصی به داخل یک استخر شنا و دراز کشیدن در قعر آن باشد و به خود اجازه شناور شدن به سمت بالا را بدهید - در حالی که آب آنقدر یخزده است که تمام بدنت بیحس میشود.
برای چند ثانیه، خودم را از بالا دیدم که روی زمین دراز کشیدهام، عموی محرم را در سمت چپ و پدرم را در سمت راست خود دیدم، مادرم نزدیک مبل با نگرانی ایستاده بود، اما به شناور بودن به سمت بالا و دور ادامه دادم. برای یک لحظه کوتاه، سقف خانهام را دیدم. منطقه مسکونی که در آن زندگی میکردم را از بالا دیدم و هر چه بالاتر میرفتم، میتوانستم برخی از ابرهای شب را در آسمان ببینم. احساس غم میکردم که والدین و خانوادهام را ترک میکنم - که این جهان را ترک میکنم، زیرا میدانستم که ممکن است هرگز به اینجا برنگردم.
زمانی که به سمتی که به آن کشیده میشدم، چرخیدم، لحظهای که برگشتم - نوری درخشان و خیرهکننده بود، همانطور که انتظار دیدن ماه را داشتم. اما در آن لحظه دقیق که به سمتی که به آن شناور یا کشیده میشدم، چرخیدم. احساس میکردم مانند یک «خلاء» آنی، گویی با سرعت باورنکردنی به سمت آن نور کشیده میشدم.
احساس میکردم مانند یک تونل با نوری در انتهای آن - احساس میکردم که در فضا هستم و مانند یک خلاء به سمت نوری در انتها کشیده میشوم در حالی که نقاطی مانند ستارهها را در اطرافم میدیدم و به سمت آن نور میرفتم. تنها راه توصیف این احساس تقریباً مانند سواری با موتور سیکلت با سرعت بسیار زیاد بدون کلاه ایمنی، یا شیرجه زدن از آسمان با وزش باد شدید به سمت خود بود - آن احساس سریع و حیرتانگیز که شما هیچ کنترلی بر روی آن ندارید.
بسیار ترسان بودم، زیرا فکر میکردم شاید به جهنم بروم به خاطر برخی از کارهایی که کردهام. فقط آنها را شنیده بودم که دربارهاش صحبت میکنند، اما این بار متوجه شدم که ممکن است به آنجا بروم. بدتر از همه، این بود که بسیاری از افکار به طور همزمان به من حمله کردند، در حالی که همچنین فکر میکردم چقدر جوان هستم. هنوز عشق را احساس نکردهام، هنوز ازدواج نکردهام، دوباره خانواده یا دوستانم را نخواهم دید و هنوز فرصتی برای تجربه بسیاری از چیزها در زندگیام نداشتهام، همه این افکار غمانگیز به طور همزمان به سراغم آمدند و من را غمگین کردند.
اما هر چه بیشتر به نور نزدیک میشدم و درخشش آن را احساس میکردم، ناگهان خنکی و آرامش بر من مستولی شد. زیرا نور به طور ناگهانی باعث شد احساس آرامش کنم هر چه بیشتر نزدیک میشدم. این نوعی از آرامش و سکون بود که هرگز در طول عمرم احساس نکرده بودم، حتی تا به امروز. از دور، هر چه به نور نزدیکتر میشدم، میتوانستم تقریباً تصاویری در نور ببینم، مانند سرها، افرادی که همه در لباس سفید پوشیده بودند، گویی نوعی مجمع یا جمعیت بود. هر چه بیشتر نزدیک میشدم، بیشتر احساس میکردم که میخواهم «بمانم» و غم و ترسهایم ناپدید شدند. این احساس مانند راحتی «خانه» بود.
ذهنم با آن احساس قوی از آرامش، راحتی و سکون تغییر کرد، نوعی شادی که هرگز هنگام نزدیک شدن به نور احساس نکرده بودم. این آرامش و راحتی مانند در آغوش گرفتن یا بغل شدن توسط یک معشوق بود، و سکون مانند احساس دراز کشیدن در آغوش معشوق پس از عشق ورزیدن به کسی خاص بود. احساس امنیتی که به من میداد تقریباً مانند احساس ایمنی و راحتی بود که وقتی بچه بودیم در آغوش والدینمان قرار میگرفتیم و حمل میشدیم.
زمانی که بالاخره به نور رسیدم یا به آن برخورد کردم، برای چند ثانیه یک جوان را دیدم که به نظر میرسید حدود هفده تا بیست و چند ساله باشد. او کمی آشنا به نظر میرسید و به من لبخند زد گویی که او مرا 'میشناخت'. او دستش را بالا برد تا به من علامت دهد که متوقف شوم و در همان لحظه دقیق، دوباره شروع به نفس کشیدن کردم.
از خواب بیدار شدم، و این احساس را داشتم که مثل اینکه مدت طولانیتری زیر آب نفس نگه داشتهام. به آرامی آگاهی فیزیکیام به من برگشت. کمکم شروع به 'شنیدن' کردم، سپس به آرامی همه چیز سفید و سپس خاکستری شد. به تدریج توانستم دوباره ببینم. حس کردن آن احساس بدنم به آرامی به من بازگشت؛ کمکم شروع به احساس بازوها و سینهام کردم، و به آرامی، پاهایم.
زنده بودم! بیدار بودم. پدرم درست در کنارم بود و عموی محرم در سمت راست من ایستاده بود. اولین کاری که کردم این بود که سعی کردم پاها و انگشتانم را حرکت دهم. آنها حرکت کردند.
از جهاتی احساس راحتی کردم، اما از جهاتی هم آن احساس آرامش نور را دوست داشتم و مبهوت شدم.
اما به آرامی، بعد از این تجربه، سمت چپ بدنم که فلج شده بود کمکم شروع به بهبودی کرد و وضعیت فیزیکیام در حال بهبودی بود. به محض اینکه بهتر شدم و دوباره 'عادی' شدم هنوز هم به شدت گیج و مبهم بودم به دلیل آن تجربهای که گذرانده بودم - زیرا نمیدانستم با زندگیام چه کنم. اما بدترین موضوع که هرگز نتوانستم بهطور کامل درک کنم، وجودی بود که در سمت راست خود احساس میکردم، که در آن لحظات تا حدی به من آرامش میداد - آن حس هرگز واقعاً مرا ترک نکرد و شروع به احساس چیزها به 'طور متفاوتی' کردم.
به یاد دارم بعد از اینکه بهتر شدم، به زادگاه پدرم در ساحل شرقی مالزی نزدیک ترنگانو رفتیم. وقتی که به آلبومهای عکس قدیمی مادربزرگم نگاه میکردم. در آنجا کسی را دیدم که در آن نور بود و ابتدا او را واقعاً نشناختم. پدربزرگ مرحومم یک سال قبل فوت کرده بود. نتوانستم او را بشناسم، زیرا فقط او را به شکلی میشناختم که زمانی که حدود هفتاد ساله بود، به نظر میرسید، اما عکس پدربزرگم در اواخر بیست سالگی دقیقاً شبیه آن جوانی بود که در نور دیدم و به من لبخند زد. حدس میزنم او میگفت متوقف شو، زیرا هنوز زمان من نبود.
از آن زمان به بعد، تمام زندگیام تغییر کرده است. شروع به دنبال کردن رویاها و آرزوهایم در زندگی بدون هیچ ترسی برای امتحان کردن چیزهای جدید کردم که مرا به دستاوردهای بسیار دوری در زندگی و کار رسانده است. اما از همه مهمتر، شروع به احساس یا خواندن مردم بسیار راحتتر شدم، میتوانستم دردها، خشمها، ناامیدیها و اندوههای آنها را حس کنم، همچنین امیدهایشان را. گاهی اوقات وقتی در کنار مردم بودم میتوانستم تصاویری از گذشته آنها ببینم و گاهی، اگر به اندازه کافی تمرکز کنم، حتی میتوانستم آینده آنها را ببینم. در برخی مواقع میتوانستم آنچه را که مردم 'روحهای بیقراری' یا 'ارواح' مینامیدند در مکانهایی که برخی افراد آنها را 'جن زده' میدانستند، حس کنم حتی قبل از اینکه به من بگویند این مکانها 'جن زده' هستند.
به طرز عجیبی، خروجی احساسی که از این 'روحهای بیقرار' میآمد بسیار شبیه به خروجیهای احساسی بود که میتوانستم از افراد 'زنده' حس کنم زمانی که به مشاهده یا احساس آیندههایشان میپرداختم. این حواس ویژه به من کمک کردهاند تا انسانها، زندگی، خدا و خلقت را درک کنم. هر چه بیشتر درباره انسانها فهمیدم، بیشتر درباره زندگی فهمیدم و به وجود خدا و اینکه او وجود دارد و اینکه زندگی پس از مرگ و فرشتگان وجود دارند، ایمان آوردم. امروز سعی میکنم از نظر نژادی یا حتی مذهبی دچار تعصب نشوم، با اینکه به ایمان خودم اعتقاد بسیار دارم، اما باور دارم که انجام کار خوب به یکدیگر به عنوان انسانها بسیار مهمتر است زیرا این چیزی است که خدا میخواهد. من باور دارم که همه چیز در زندگی به دلایلی اتفاق میافتد و اینکه این هدیه ویژه به من داده شده است تا به اطرافیانم کمک کنم.