Christina C

STE مقیاس گریسون: 14
#33069

توضیحات تجربه

من در حال گوش دادن به روایت یک تجربه نزدیک به مرگ بودم که این اتفاق افتاد. زن در حال توصیف ادغام شدن با چیزی بود که من آن را منبع مینامم. دقیقاً نمیتوانم اصطلاحی را که او استفاده کرد به خاطر بیاورم، اما فکر میکنم خدا بود. مهم نیست. اصطلاحات اهمیت چندانی ندارند. آنچه مهم است این است که هنگام گوش دادن به او، "یادم آمد" که همین تجربه را داشتم. این کلمه را در گیومه گذاشتم چون در آنجا زمانی وجود نداشت. مثل شناور بودن در بیزمانی است. حتی شاید کلمه شناور هم اشتباه باشد. شما فقط آنجا هستید. فقط وجود دارید. میدانم که این ممکن است کمی دیوانهوار به نظر برسد، اما این دقیقترین توصیفی است که میتوانم با کلمات انسانی ارائه دهم. به هر حال، من در ایوان پشتی خانه بودم و آیپدم را روی میز گذاشته بودم و به صحبتهای این زن درباره تجربه نزدیک به مرگش گوش میدادم. وقتی او ادغام شدن با نور را توصیف کرد، چیزی اتفاق افتاد و من به یاد آوردم که دقیقاً همان کاری را که او توصیف میکرد، انجام داده بودم. فکر میکنم توصیف او آنقدر به تجربه خودم نزدیک بود که حافظهام را فعال کرد. میگویم "چیزی اتفاق افتاد" چون فکر نمیکنم در آن لحظه کاملاً در بدنم حاضر بودم. مطمئن نیستم دقیقاً چه اتفاقی افتاد. اما عادی نبود. چیزی غیرعادی رخ داد، حتی اگر نتوانم آن را به طور کامل توضیح دهم. در طول این اتفاق، نوری سفید و آنقدر درخشان دیدم که باید کورکننده میبود، اما نبود. نور ثابتی مثل یک لامپ نبود. زنده بود. نه به شکلی که ما معمولاً حیات را درک میکنیم، اما به نوعی زندهتر از آن بود. بدون هیچ شکی میدانستم که این منبع بود. میدانستم که این خانه است. حسش مثل عشق بود. در واقع، عشقی ناب بود که فراتر از کلمات انسانی میرفت. عشقی فراتر از آنچه یک انسان بتواند در خود جای دهد. همچنین عشقی بسیار آرامبخش و اطمینانبخش بود. آنجا خانه بود. آن در واقعیتترین معنای کلمه منبع بود، و من این را میدانستم. حداقل، آن زمان میدانستم. دقیقاً میفهمیدم چیست، حتی اگر توضیحش سخت باشد. بهترین پاسخ این است که همهچیز بود. عبارت مسیحی "من هستم" در واقع آن را به خوبی توصیف میکند. کلماتی برای توضیح کاملش ندارم. اما آن همهچیز است، و همه ما نیز بخشی از آن هستیم. ما نیز آن هستیم. میدانم که ممکن است دیوانهوار به نظر برسد، اما حقیقت این است که اکنون این را میدانم. این باور یا ایمان نیست. به سادگی میدانم که منبعی، یا خدایی، یا آفریدگاری وجود دارد و من قطعاً با آن ادغام شدهام. یا شاید در آینده ادغام خواهم شد، چرا که زمانی وجود ندارد. جالب اینجاست که این دانش بدون هیچ غروری به دست آمده. صرفاً وجود دارد. من به خاطر دانستن این موضوع خاص نیستم. برای مدتی فکر میکردم این یک هدیه است. به نوعی، فکر میکنم بود. من از خدا، جهان، یا هرچه که وجود دارد، حقیقت را خواستم. این درخواست مرا به سفری کشاند، و این تجربه فقط زمانی به من داده شد که آماده دریافت و درکش بودم. درک عمیق دیگری که همراه این تجربه آمد این بود که مرگی وجود ندارد. ما فقط از بدنهای انسانی خود خارج میشویم. این موضوع دیدگاه من را نسبت به تقریباً همهچیز کاملاً تغییر داده. در مورد خود تجربه، نمیدانم چقدر طول کشید. وقتی مینویسم، اغلب به حالتی از جریان عمیق میروم و زمان را از دست میدهم. مثل بیهوش شدن نیست. این بیشتر شبیه به یک حالت مراقبه است. مثلاً یک بار شوهرم سگ را حمام کرد و برگشت، و من فکر کردم که او فقط یک یا دو دقیقه غایب بوده. حتی این مدت هم به نظرم طولانی نیامد. اما او به من گفت که در واقع ۲۰ تا ۲۵ دقیقه غایب بوده. پس این تجربه می‌توانسته یک لحظه کوتاه یا حتی چند دقیقه طول کشیده باشد. راستش را نمی‌دانم. حالا فقط می‌دانم که خدایی وجود دارد، یا منبع، یا آفریننده. این عشق است. مرگی وجود ندارد. همچنین زمانی هم در جایی که پس از این زندگی به آن می‌رویم وجود ندارد. همچنین می‌دانم که منبع بی‌جنسیت است، و ما در آنجا بی‌شکل هستیم. ما مثل انرژی هستیم، یا فقط آگاهی یا هوشیاری بدون بدن انسانی. پس چرا دارم این متن را حدود یک سال پس از وقوعش می‌نویسم؟ امروز یک دریافت از منبع داشتم، و باید آن را با فردی باهوش در میان بگذارم. در حالت ایده‌آل، امیدوارم به کسی در خط مقدم انقلاب علمی آینده برسم، کسی که هوشیاری را به عنوان امری بنیادی به رسمیت بشناسد. شاید چند نفر باهوش از حوزه‌های مختلف باشند، مثل فیزیکدان توماس کمپبل، دانشمند شناختی دونالد هافمن، و فیزیکدان فدریکو فاگین. منظور من را متوجه می‌شوید. حالا برویم سراغ دریافت واقعی. این مربوط به کل سیستم است. این سیستم تکرارشونده است. ما این کار را بارها و بارها انجام می‌دهیم. منظورم زندگی‌های گذشته نیست. ما با دو نفر شروع کردیم. وقتی آن دو نفر رمز را شکستند و فهمیدند که عشق پاسخ همه چیز است، دوباره شروع کردیم و افراد بیشتری اضافه شدند. سپس چهار نفر باید یاد می‌گرفتند که عشق پاسخ است. دوباره آغاز کردیم و افراد بیشتری اضافه شدند. فکر می‌کنم هر بار تعداد را دو برابر کردیم، حداقل در ابتدا. حالا نمی‌دانم این روند چطور پیش می‌رود. نمی‌دانم دفعه بعد چه خواهیم کرد. اما فعلاً فکر می‌کنم این دور شامل ۱۰ میلیارد نفر است. هر بار سریع‌تر حرکت می‌کند. ما در هر دور بهتر می‌شویم. مثل بازی کردن یک بازی ویدیویی است. این بخشی از دلیل بیدار شدن ماست. منظورم هوشیاری جمعی است. ما در مراحل اولیه آن بیداری هستیم، مثل پایین نمودار چوب هاکی. بالاخره سرعت می‌گیرد و نمایی می‌شود، و امیدوارم زنده باشم تا آن را ببینم. این همان چیزی است که هست. مثل یک بازی تکرارشونده است که انجام می‌دهیم. زمین هم جعبه بازی ماست و هم مدرسه ما. ما اینجا چیزهای شگفت‌انگیزی را تجربه می‌کنیم که در خانه نمی‌توانیم، مثل مزه غذا، حس رابطه جنسی، یا لذت پیروزی. در عین حال، یاد می‌گیریم. باید با حافظه پاک شده شروع کنیم، چون دانستن همه چیز از قبل هدف اصلی را نقض می‌کند. اما وقتی شروع به بیدار شدن می‌کنیم، می‌توانیم آن دانش را به دیگران منتقل کنیم. این در این بازی مجاز است. بالاخره آن‌هایی از ما که این بیداری‌ها را دارند، چیزی را که فهمیده‌اند به اشتراک می‌گذارند. افراد بیشتری باور می‌کنند. تعداد بیشتری مراقبه می‌کنند و تلاش می‌کنند، و ارتعاش هوشیاری جمعی بالا می‌رود. افراد بیشتری این تجربه‌ها را خواهند داشت، و این گسترش می‌یابد. انفجاری از بیداری رخ خواهد داد، و در سراسر جهان موج می‌اندازد. اینقدر هیجان‌انگیز است که احساس سبکی می‌کنم. عذر می‌خواهم اگر اغراق‌آمیز به نظر می‌رسم، اما مدتی بود که درباره پر کردن این فرم فکر می‌کردم، و بعد این دریافت را داشتم. من به محض اینکه وارد در شدم، سریع دویدم تا این سایت را پیدا کنم. بیشتر چیزهایی که در بالا نوشتم به راحتی روی کاغذ آمد. باید دوباره بخوانمش تا ببینم دقیقاً چه نوشته‌ام.

اطلاعات پس‌زمینه

جنسیت
زن
تاریخ وقوع تجربه نزدیک به مرگ
1/1/2024

عناصر تجربه نزدیک به مرگ

در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکننده‌ای به زندگی وجود داشت؟
نه، من معتقدم که اصطلاح رسمی برای آنچه گزارش می‌کنم بیداری معنوی خودبه‌خودی است.، سایر (به طور خلاصه مشخص کنید)، کاملاً سالم. تحت تأثیر هیچ ماده روان‌گردان یا چیزی که معمولاً چنین تجربه‌ای را تحریک کند، نبودم.
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی می‌کنید؟
کاملاً دلپذیر
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شده‌اید؟
من آگاهی از بدنم را از دست دادم
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمره‌ی شما مقایسه می‌شد؟
آگاهی و هوشیاری بیشتر از حد معمول، من در پاسخ به این سوالات مشکل دارم زیرا الآن نگاه کمی متفاوتی به آگاهی دارم. من گزینه آگاهی بیشتر را انتخاب می‌کنم زیرا وقتی با خود برتر یا منبع وصل می‌شویم، بیشتر هستیم. اما از نظر انسانی، هوشیاری کمتری داشتم.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
من دو تجربه را در فرم شرح دادم. در طول بیداری، به صحبت‌های زنی که NDE خود را توصیف می‌کرد گوش می‌دادم، سپس به جایی رفتم که منبع وجود دارد. این احساس مثل به یاد آوردن وضعیتی بی‌زمان بود. احتمالاً در حالت متفاوتی از آگاهی، اگرچه مطمئن نیستم. در تجربه دوم، در حال رانندگی به سمت سالن برنزه‌کنی، احساس نمی‌کردم خودم هستم. مثل رانندگی کردن به صورت خودکار بود، به طور مبهمی از عمل آگاه بودم. همه چیز کسل‌کننده به نظر می‌رسید، تقریباً مانند یک رویا. در تشخیص واقعیت از رویا مشکل داشتم. سپس دانلود اطلاعات اتفاق افتاد.
آیا افکارتان سریع شده بود؟
به طور باورنکردنی سریع
آیا زمان به نظر می‌رسید که سریع‌تر یا کندتر از حد معمول می‌گذرد؟
همه چیز به نظر می‌رسید که همزمان اتفاق می‌افتاد؛ یا زمان متوقف شد یا تمام معنی خود را از دست داد، زمانی آنجا وجود نداشت. برای برخی اطلاعات درباره پاسخ من در سوال بعدی: دفعه اول احساس اتصال نداشتم. عشق را از منبع دریافت کردم و این دانستن که همه ما به هم وصل هستیم. تجربه امروز به من نشان داد که اتصال چگونه کار می‌کند. ما باید گرد هم آییم و یاد بگیریم که چگونه عشق ورزیده و همکاری کنیم. عشق پاسخ همه چیز است، و ما به آنجا خواهیم رسید.
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
خیر
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
در طول تجربه یک، تمام چیزی که می‌توانستم ببینم نور بود. در تجربه دوم امروز، همه چیز خاموش شده بود. واقعیت ما مانند یک رویا به نظر می‌رسید.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
هیچ تغییر قابل تشخیصی در شنوایی من وجود نداشت.
آیا به نظر می‌رسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق می‌افتد آگاه بودید؟
نه
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
نه
آیا در تجربه‌تان موجوداتی را دیدید؟
نه
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
خیر
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شده‌اید؟
نوری غیرعادی روشن
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
بله، قبلا توصیف شده است. سفید و زنده است. منبع است. خانه است، عشق است، همه ما به صورت جمعی. این چیزی است که در هسته خود هستیم. می توانید آن را در درون خود احساس کنید، در هسته خود در مرکز سینه تان. این چیزی است که بدن های ما را قدرت می بخشد و هر بار که عشق را احساس می کنید، آن را احساس می کنید. این چیزی است که مسیحیان به عنوان روح القدس از آن یاد می کنند، اما در همه ما وجود دارد، زیرا همه ما منبع هستیم. برای ارائه اطلاعات بیشتر برای سوال بعدی، احساس کردم که با عشق در آغوش گرفته شده و احاطه شده ام. منبع مرا در بر گرفت و در عشق و آرامش فراگرفت. از دیدگاه آنچه واقعا هستیم، کاملا طبیعی است.
آیا به نظر می‌رسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شده‌اید؟
خیر
چه احساساتی durante تجربه داشتید؟
در طول تجربه اول، همه چیز عشق، آرامش، شادی، لذت و شادمانی بود. منبع اغلب شادمان است. هر بار که منبع را لمس می کنم (این بار سوم نیز اتفاق افتاد که در مورد آن صحبت نکرده ام)، شادمانی همراه آن است. در درون من حباب می زند. واقعا فوق العاده است. در طول تجربه امروز، شادمانی و هیجان همراه با بارگیری بود. ما هیجان زده هستیم زیرا به پایان این تکرار نزدیک می شویم. بیداری آغاز شده است، و این هیجان انگیز است. این هیجان انگیزترین بخش بازی است.
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
آرامش یا لذت باورنکردنی
آیا احساس شادی داشتید؟
شادی باورنکردنی
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
خیر
آیا به‌طور ناگهانی بنظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمیدید؟
همه چیز درباره جهان، احساس می‌کنم که بیشتر آن را پوشش داده‌ام، هرچند می‌دانم هنوز چیزهای زیادی هست که به شما نگفته‌ام. به عنوان مثال، تمام شواهد تمدن‌های گذشته. این به این دلیل است که ما این کار را قبلاً انجام داده‌ایم. ما این کار را بارها و بارها تکرار می‌کنیم. فقط این که نقشه را تغییر نمی‌دهیم. دلیلی برای این کار وجود ندارد. ما فقط در مکان‌های مختلف از نو شروع می‌کنیم، بنابراین تاریخ تکرارهای قبلی گم شده و/یا فراموش می‌شود. ما قاره‌ها را تقسیم کردیم تا بتوانیم در مناطق مختلف شروع کنیم. در این تکرار فعلی، بر اساس آنچه مغز انسان من فکر می‌کند از نظر علمی می‌دانیم، معتقدم که ما در آفریقا شروع کردیم. اگرچه آن بخش جزئی از دانلودهایی که دریافت کردم نبود. و فکر نمی‌کنم که دیگر از صفر شروع می‌کنیم. نیازی نیست که از دو شروع کنیم. ما قبلاً مراحل اولیه را انجام داده‌ایم و بر آن‌ها مسلط شده‌ایم. بنابراین فکر می‌کنم با تعداد بیشتری از "افراد" در نام بازی شروع می‌کنیم. فکر می‌کنم که اکثریت یک تکرار را از طریق سیل، مثلاً، پاک می‌کنیم و سپس با گروه‌های کوچکی از انسان‌ها که زنده می‌مانند و از آنجا ادامه می‌دهند، دوباره شروع می‌کنیم. بنابراین مثل این است که بازی را دوباره شروع کنید، فقط نه از لحظه اول. توجه کنید که در این بخش می‌گویم *فکر می‌کنم*، زیرا منبع همه چیز را به من نداده است. آن (بی‌جنسیت است) به اندازه کافی به من داده تا قطعات بیشتری از پازل را کنار هم بگذارم. آن می‌داند (چون آن من است و من آن هستم) که من از بازی لذت می‌برم. من از پازل لذت می‌برم، بنابراین به من اجازه می‌دهد تا لذت کنار هم گذاشتن چیزها را تجربه کنم. مثل خواندن یک رمان رمزآلود است و جستجو برای سرنخ‌ها، تلاش برای فهمیدن آن. امروز پیام "دینگ، دینگ، دینگ، شما این مقدار را فهمیده‌اید. این تأیید شماست." بود.
آیا صحنه‌هایی از گذشته به یادتان آمد؟
گذشته، حال، آینده؟ نمی‌دانم. دوباره، زمانی آنجا وجود ندارد. اما یا قبلاً داشته‌ام، یا در حال حاضر دارم، یا در آینده با منبع ادغام خواهم شد.
آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟
نه

خدا، روحانیت و دین

آیا قبل از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟
سایرین یا چندین ایمان, بزرگ شده کاتولیک. هرگز واقعاً باور نداشتم. کلیسا را بلافاصله پس از تأییدیه ام ترک کردم, به محضی که والدینم اجازه دادند. سال‌ها را صرف فکر کردن منطقی کردم که باید قدرتی برتر وجود داشته باشد, اما بسیار مخالف مذهب سازمان‌یافته بودم. به ندانم‌گرایی تغییر کردم, سپس برای حدود یک دهه خود را یک آتئیست معرفی کردم. سپس سفر آغاز شد, که در سال ۲۰۲۰ شروع شد. شرارت زیادی را در جهان دیدم, فکر کردم که برعکس آن باید وجود داشته باشد. به جستجو پرداختم. حقیقت را از هر منبعی که ممکن بود آن را ارائه دهد, طلب کردم. تاریخ ادیان جهان را مطالعه کردم. مسیحیت را به طور کامل بررسی کردم. به طور خصوصی عیسی را پذیرفتم, اما احساس درستی نمی‌کرد. به جستجو ادامه دادم. با یک گواهی تجربه نزدیک به مرگ روبرو شدم. در ابتدا, اطلاعات کمی در مورد تجربیات نزدیک به مرگ جز وجودشان داشتم. به اندازه‌ای جذاب بودند که به موارد بیشتری گوش دادم. الگوها را مشاهده کردم و تعجب کردم که آیا این عناصر در تمام تجربیات نزدیک به مرگ مشترک هستند. تا زمانی که تجربه خودم را داشتم, شاید به ۱۵۰ گواهی تجربه نزدیک به مرگ گوش داده و به طور غیررسمی تحلیل کرده بودم. بر اساس شواهد, نه ایمان, به وجود یک خالق باور آوردم که برای من مناسب‌تر بود. همچنین نتیجه گرفتم که مسیحیت نمی‌تواند به طور انحصاری درست باشد, زیرا آتئیست‌ها و ندانم‌گراها در این تجربیات بارها "خدا" را ملاقات می‌کردند.
آیا شیوه‌های مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟
بله، بله، من می‌دانم که منبع واقعی است. می‌دانم که مرگی وجود ندارد. روی مدیتیشن کار می‌کنم، البته نه به صورت مداوم. کارهایی مثل گوش دادن به موسیقی در فرکانس ۴۴۰ هرتز انجام داده‌ام، به باور من، برای کمک به بهبودی و نزدیک شدن به خود برترم یا منبع. همچنین برای مدتی مشکل عدم تمایل به مرگ داشتم. البته از زندگی‌ام راضی هستم. فقط با منبع خیلی خوب است. دشوار است که نخواهیم آن را.
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی-کاتولیک، همه موارد بالا را پوشش داد.
آیا تجربه شما شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای دنیوی شما سازگار باشد؟
محتویاتی که کاملاً با باورهای شما در زمان تجربه شما همخوانی داشت، من برای این مورد گزینه اول را انتخاب می‌کنم، هرچند که قبل از آن درک من از منبع به اندازه فعلی نبود. حتی نزدیک هم نبود، در واقع. اما تا زمانی که بیداری اولیه را تجربه کردم، به اندازه کافی تجربیات نزدیک به مرگ را شنیده بودم تا از نظر ذهنی بدانم که مرگی وجود ندارد و خدایی هست. حالا، درک من حدود هزار برابر بیشتر شده است از اینکه همه اینها به چه معناست، و دیگر از جایگاه ذهن یا منطق نمی‌آید. این یک دانستن است. و قبلاً به شما گفته‌ام که دریافتی که امروز داشتم بیشتر تأیید چیزی بود که خودم به آن رسیده بودم. فقط مطمئن نبودم که فکر می‌کنم دقیق است. اما دقیقاً دیروز، این فکر به ذهنم رسید که ممکن است در یک بیداری جمعی هوشیاری باشیم، پس از منبع پرسیدم، "آیا ما در یک بیداری هستیم؟ آیا این چیزی است که الان در حال رخ دادن است؟" من همچنین مدتی است که می‌گویم چیزی شبیه به یک شبیه‌سازی است. سپس امروز، آن دریافت را داشتم.
آیا به دلیل تجربه‌تان در ارزش‌ها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله، من فکر می‌کنم که به اندازه کافی درباره باورهایم در مورد منبع و مرگ صحبت کرده‌ام.
آیا به نظر می‌رسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شده‌اید یا صدایی ناشناس شنیده‌اید؟
من با یک موجود قطعی روبرو شدم، یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت، قبلاً به طور مفصل شرح داده شده است.
آیا با موجوداتی مواجه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با نام توصیف شده‌اند؟ (مثلاً: عیسی، محمد، بودا، و غیره؟)
خیر
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟
بله، بله. ما همه به هم متصل هستیم. قبلاً این را پوشش داده‌ام، آنقدر که مثل یک صفحه خراب تکرار می‌کنم.

در مورد زندگی‌های دنیوی ما غیر از دین

در طی تجربه‌تان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
بله، قبلاً درباره دانش ویژه صحبت شده است. هدف، همان مقصد است— فهمیدن اینکه ما چه هستیم، اینکه همه ما به هم متصلیم و عشق پاسخ است. من هدف خاصی برای خودم دریافت نکردم.
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره معنی زندگی به دست آوردید؟
بله، بله، در تجربه امروز، و قبلاً هم با جزئیات به این موضوع پرداخته‌ام. توجه کنید که جایی که جملات قطعی گفته‌ام، آن‌ها جملات آگاهانه هستند. جایی که گفته‌ام «فکر می‌کنم» یا «احساس می‌کنم»، این‌ها چیزهایی هستند که فکر می‌کنم می‌دانم، نظریه‌هایی که دارم، درست مثل نظریه‌هایی که امروز تأییدشان را گرفتم. اما آن‌ها نظریه‌هایی نیستند که هنوز تأییدشان را گرفته باشم. آن‌ها جدیدتر هستند و الان بر اساس چیزی که امروز از منبع دریافت کردم، در ترکیب با تمام تحقیقاتی که انجام داده‌ام و دانشی که از بسیاری از دانشمندان کسب کرده‌ام، در حال شکل‌گیری هستند.
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
بله، قبلاً به این موضوع پرداخته‌ام. این یک آگاهی بود که با منبع ادغام شدم، آگاهی که منبع عشق است و ما آن هستیم، و آگاهی که چیزی به نام مرگ وجود ندارد. همچنین، می‌دانستم که در آنجا زمانی وجود ندارد.
آیا اطلاعاتی درباره چگونگی زندگی کردن به دست آوردید؟
بله، احتمالاً. توانستم سه ساعت با همسرم درباره این موضوع صحبت کنم، پس حتماً همه چیز را اینجا پوشش نداده‌ام، اما این متن طولانی است و دارم خسته می‌شوم.
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره سختی‌ها، چالش‌ها و دشواری‌های زندگی به دست آوردید؟
بله، بله. همه این‌ها بخشی از بازی است. ما به اینجا می‌آییم تا تجربه کنیم و یاد بگیریم. بخشی از یادگیری، مواجهه و غلبه بر چالش‌هاست. همچنین، ایجاد چالش برای یکدیگر است، چون همه با هم در حال یادگیری هستیم. این یک سیستم بسیار پیچیده است. اگر از دیدگاه کامپیوتری به آن فکر کنید، پیچیدگی آن تقریباً غیرقابل درک است. اما بهترین بخش چیست؟ ما آن را برای خودمان ساخته‌ایم.
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره عشق به دست آوردید؟
بله، منبع عشق است. ما منبع هستیم. ما در هسته خود عشق هستیم.
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربه‌تان رخ داد؟
توجه داشته باشید که در مورد موارد بالا، باید یک تغییر مهم ایجاد کنم. برای چهار سوال اول، ستون سمت چپ می‌تواند در حالت "من باور داشتم" باقی بماند. اما ستون سمت راست باید به "من می‌دانم" تغییر کند. برای پاسخ دادن به این سوال با جزئیات کامل، باید به تجربیات بیشتری از دو موردی که اینجا ذکر کردم اشاره کنم. اما من بسیار آرام‌تر، کم‌تر ترسیده، دلسوزتر، فهمیده‌تر، کم‌استرس‌تر (تقریباً هرگز استرس ندارم، در حالی که قبلاً کاملاً پراسترس بودم)، هیچ ترسی از مرگ ندارم و هیجان زیادی برای بیداری آگاهی جمعی که در راه است دارم. نگاه من به مرگ، به ویژه، به شدت تغییر کرده است. حتی الآن با مفهوم مرگ به عنوان مجازات برای کارهای اشتباه مشکل دارم، زیرا بیشتر یک پاداش است تا مجازات. همچنین دیگر در مورد مرگ افراد احساس ناراحتی نمی‌کنم. می‌دانم که همه آنها در جای خوبی هستند، بسیار شادتر از اینجا. همچنین دیگر نیازی به یادآوری چیزی ندارم، زیرا همه چیز ذخیره شده است. هر سوالی که داشته باشم، هر خاطره‌ای که بخواهم به آن دسترسی داشته باشم، پس از این زندگی می‌توانم پاسخ بگیرم و به آن دسترسی پیدا کنم. بنابراین نیازی نیست که الآن سعی کنم چیزها را به خاطر بسپارم. نیازی نیست در گذشته زندگی کنیم یا نگران آینده باشیم. حال حاضر تنها چیزی است که مهم است. در واقع، همه چیز همین است. ما قرار است در لحظه زندگی کنیم، زیرا دائماً در حال تغییر هستیم. امروز، شما همان شخصی نیستید که بیست سال پیش بودید. و این کاری است که ما می‌کنیم. تغییر می‌کنیم. تکامل می‌یابیم. این همه بخشی از آن است. ما به سمت عشق رشد می‌کنیم. این نحوه رشد و گسترش منبع است، نحوه رشد و گسترش ما. شاید ارزش ذکر داشته باشد که من قبل از این حتی کمی هم روحانی یا عرفانی نبودم. در واقع، من ضدعرفان بودم، آنقدر ضدعرفان که حتی به ایده مدیتیشن می‌خندیدم، و حتی یک کلمه از حرف‌هایی که در این شهادت از دهانم خارج شده را هم باور نمی‌کردم.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
بله، به طور قابل توجهی بهبود یافته، اگرچه کامل نیست. من، مانند همه ما، در حال پیشرفت هستم.

پس از تجربه نزدیک به مرگ:

آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله، واضح است. همه موارد واقعاً. من همیشه از کلماتی استفاده می‌کنم که واقعاً مناسب نیستند، و به عنوان یک نویسنده این مرا دیوانه می‌کند. اما بسیاری از اینها واقعاً سخت است که به زبان قابل فهم توصیف شوند. با این حال، وقتی به منبع متصل هستید، همه چیز معنی پیدا می‌کند.
چقدر دقیق تجربه خود را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داد به خاطر دارید؟
من این تجربه را دقیق‌تر از سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داده‌اند به خاطر می‌آورم، من حتی به خاطر نمی‌آورم پنج دقیقه پیش چه کار کردم. این تجربیات را به خاطر می‌آورم. اگرچه گاهی در مورد آنها شک می‌کنم. مثلاً، "آیا این واقعاً اتفاق افتاد؟" گاهی شک می‌کنم، فکر می‌کنم چون ذهن انسان می‌خواهد آن را رد کند. همچنین هنوز کاملاً به توانایی خود اعتماد ندارم. در استفاده از این کلمه تردید دارم، زیرا نمی‌دانم چه نامی روی آن بگذارم، اما در چند سال گذشته چیزهای زیادی برای من اتفاق افتاده، نه فقط این دو تجربه. اما من هنوز یک تازه‌کار هستم. هنوز نمی‌دانم چگونه از این توانایی استفاده کنم، برای کمبود یک عبارت بهتر. یک ایده مبهم دارم، مثل اینکه می‌دانم وقتی فعالانه سعی می‌کنید کار نمی‌کند. اما نمی‌توانم هر زمان که بخواهم یکی از این دانلودها را بگیرم یا چیزی شبیه به آن، حداقل در این مرحله. هرچند فکر می‌کنم ممکن است این کار را انجام دهم. فقط هنوز به آنجا نرسیده‌ام.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
بله، می‌توانم بگویم چیزی در من تغییر کرده است. نمی‌دانم دقیقاً چیست و به طور کامل آن را درک نمی‌کنم. اما من فعالانه تلاش می‌کنم تا به خود برتر/منبع خود بیشتر گشوده باشم و چیزهایی اتفاق افتاده است، حتی فراتر از آنچه اینجا ذکر کردم، چه بزرگ و چه کوچک.
آیا یک یا چند بخش از تجربه شما وجود دارد که به ویژه برای شما معنادار یا مهم باشد؟
همه‌ی آن.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟
بله
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
بله، تا زمان تجربه‌ی خودم بیش از ۱۰۰ تجربه‌ی نزدیک به مرگ را گوش کرده بودم و چندین تجربه‌کننده دیگر را شنیده بودم که درباره منبع صحبت می‌کردند. اما تجربه این زن، چیزی را در من تحریک کرد.
شما درباره واقعیت تجربه‌تان در کوتاه مدت (روزها تا هفته‌ها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، قطعاً واقعی. عشق را احساس کردم. به شدت. قطعاً واقعی بود، اما در مورد من بیشتر شبیه یک خاطره بود.
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربه‌تان دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، همانند بالا.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
بله، من سه بار اکنون منبع را تجربه کرده ام. دو تجربه ای که درباره آنها به شما گفتم و یک مورد دیگر. خواهیم دید که آیا دو مورد اول را باور می کنید قبل از اینکه یک ساعت دیگر را برای پوشش دادن سومین مورد صرف کنم. تجربیات دیگری نیز وجود داشته است، از جمله شفاهای متعدد.
آیا چیزی دیگری هست که بخواهید درباره تجربه خود اضافه کنید؟
اگر با من تماس بگیرید، هر چه بپرسید تا حد توانم پاسخ خواهم داد.
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه کردید به دقت و به طور جامع تجربه شما را توصیف کردند؟
بله