SOBE
مقیاس گریسون: 6
#33111
اوت ۱۹۹۰، آوینیون.
من باردار بودم و به انتهای دوران بارداریام نزدیک میشدم. من و پزشک زنانم تصمیم گرفتیم تا برای القای زایمان، یک قرار ملاقات برنامهریزی کنیم. دخترم از قبل اندازه خوبی داشت و بدن من لزوماً برای بچهدار شدن، مخصوصاً بچههای تنومند، ساخته نشده بود. به دنیا آوردن او دو هفته قبل از موعد مقرر، شانس زایمان طبیعی را افزایش میداد.
بنابراین به من یک تزریق از نوعی محصول برای القای انقباضات زایمانی دادند. این وضعیت تمام بعدازظهر طول کشید؛ انقباضات هر سه دقیقه یکبار، اما بدون هیچ گشادشدن. سپس محصول دیگری به من تزریق کردند، این بار برای متوقف کردن انقباضات، تا بتوانم شبی آرام داشته باشم و روز بعد دوباره تلاش کنیم.
۲۱ آگوست ۱۹۹۰، ساعت ۹:۰۰ صبح. یک تلاش جدید: انقباضات هر سه دقیقه یکبار تا ساعت ۶:۰۰ عصر. تا اواخر بعدازظهر کاملاً خسته شده بودم. در آن لحظه، ماما و پزشک زنانم به من گفتند که قصد دارند کیسه آب من را پاره کنند تا به بیرون آمدن نوزاد کمک کنند، چون او هم شروع به خسته شدن کرده بود. بیشتر منتظر ماندن میتوانست خطرناک شود.
پزشک زنانم کیسه آب را پاره کرد و... هیچ اتفاقی نیفتاد. بچه بیرون نیامد. سپس آنها سزارین را پیشنهاد دادند. متخصص بیهوشی آمد و به من اپیدورال تزریق کرد. سپس چند دقیقه بعد برگشت و داخل رانم را نیشگون گرفت. درد داشت. ما مجبور بودیم با این واقعیت روبهرو شویم که اپیدورالعمل نکرده بود.
او تا حدودی دستپاچه، به من اطلاع داد که نمیتواند یک دوز دیگر تزریق کند. پس از مشورت، تصمیم گرفته شد: تنها راهحل باقیمانده، بیهوشی عمومی برای انجام سزارین بود. در این زمان، ساعت уже ۹:۰۰ شب بود و من غمگین، ناامید و خسته بودم.
خودم را در اتاق عمل یافتم و متخصص بیهوشی مرا به خواب برد. دوباره، بیهوشی به درستی عمل نکرد، زیرا به یاد دارم که صدای گریه دخترم را شنیدم. همچنین شنیدم که ماما از این نوزاد "زیبا" تعریف میکند و پزشک زنان او را "تحسینبرانگیز" خطاب میکند. من بسیار احساس غرور میکردم.
در آن لحظه، احساس کردم که از بدنم خارج شدم، به سمت سقف اتاق پرتاب شدم، اما بدون اینکه اصلاً چیزی ببینم. تاریکی مطلق. میدانستم که آنها پایین هستند چون میتوانستم صدای صحبت کردنشان را بشنوم، اما نمیتوانستم کاری انجام دهم. در آن لحظه فهمیدم که ما فقط روح هستیم. این یک شوک اولیه بود، اما یک شوک مثبت، یک حیرت، یک کشف بزرگ.
چند ثانیه بعد، شروع به شنیدن صداهایی کردم. یک مرد و یک زن به من گفتند که اگر با آنها بروم، دیگر دردی نخواهم داشت، که دخترم زیبا است و دیگر به من نیازی ندارد، که من کاری را که باید انجام داده بودم و میتوانم بروم. من امتناع کردم و به آنها گفتم دخترم به من نیاز دارد، که我必须 او را بزرگ کنم، که نمیخواهم با آنها بروم. آنها اصرار کردند و من عصبانی شدم. یک رشتۀ ناسزا گفتم. آنها نتیجهگیری کردند: "آنها از ما بیشترند. دفعه بعد."
برای توضیح، در درونم احساس کردم که این یک نبرد است. یک نبرد اراده، نبرد روح؛ این یک وسوسه بود. آنها استدلال میکردند که با آنها بروم، انگار که میخواستند مرا از مسئولیتم به عنوان یک مادر منصرف کنند. اما من میخواستم به دخترم فکر کنم قبل از اینکه به خودم فکر کنم. هیچ میلی به رفتن با آنها نداشتم. دوباره، چیزی ندیدم، اما از طریق صداهایشان، احساس کردم که آنها خطرناک هستند.
در نهایت، خسته و کوفته شدم، اما بالاخره توانستم به بدنم بازگردم.
بیست سال بعد، دربارهاش تحقیق کردم و فهمیدم که یک تجربهٔ نزدیک به مرگ (Near Death Experience) بوده. و بنابراین، یک تجربهٔ نزدیک به مرگ منفی بود. هنوز هم امروز متقاعد شدهام که اگر پیشنهاد آن صداها را میپذیرفتم، اگر به آنها میگفتم که با آنها خواهم رفت، هرگز به بدنم بازنمیگشتم.
برای من واضح است، کاملاً مطمئنم. میدانم چون آن را زیتم. هیچکس نمیتواند متقاعدَم کند که غیرممکن است چون برای من یک باور نیست، بلکه یک قطعیت است، چرا که این چیزی است که تجربه کردم.
بعدتر، در اتاق ریکاوری، دقیقاً قبل از بیدار شدن، صدای گرم، پرقدرت و رسای یک مرد را شنیدم، گویی در یک کلیسا بود. به من گفت: «مارتین، دیروز با شیطان جنگیدی، این خوب است. بهخاطر تو، گروگانها فردا آزاد خواهند شد.» و بلافاصله بعد از آن با احساس خوشایند بودن در یک حمام گرم بیدار شدم. برای درک بهتر، این به یک گروگیری اشاره داشت که در طول جنگ خلیج فارس با صدام حسین در جریان بود. یک فضای دراماتیک که هر روز اخبار اضطرابآوری به همراه میآورد.
اینکه این صدا نامم، مارتین، را گفت مرا بسیار شگفتزده کرد. فکر کردم: «اوه، آنها مرا میشناسند.» و سپس، بلافاصله احساس کردم که این صدای خداست. این هنوز هم عقیدهٔ راسخ من است. مفاهیم زمانی که در صحبتش گنجانده بود واقعاً به نظر میرسید وسیلهای است که عمداً به من میدهد تا بعداً انسجام رویدادها را بررسی کنم.
در همان حال، احساس بسیار شدیدی از کوچکی داشتم؛ مبهوت شده بودم. اما همچنین احساس میکردم سزاوار این تماس نیستم. بسیاری به جستجوی خدا میپردازند، و با این حال او با من صحبت میکند، یک موجود کوچک که قبلاً به او فکر نمیکردم، و وقتی موضوع در بحثهای خانوادگی مطرح میشد مسخرهاش میکردم.
همچنین اضافه میکنم که وقتی او با من صحبت کرد، اطلاعاتی که منتقل کرد در چندین سطح وجود داشت و فقط شنیداری یا کلامی نبود. مانند هیروگلیفهای مصری بود، که هر حرف صدای خاص خود را تشکیل میداد و وقتی کنار هم گذاشته میشدند، کلمه و کل جمله را میساختند. سپس یک تصویر برای کمک به درک. جملهای که بیان کرد نسبتاً کوتاه بود، سریع شنیده و جذب میشد. با این حال، در ذهن من فضای زیادی را اشغال کرد. پیام اولیه و اصلی را فهمیدم: یک تبریک و تشویق شخصی بود. اما همزمان، وقتی گفت «بهخاطر تو»، بیشتر از فقط آن سه کلمه را فهمیدم. فهمیدم که بهخاطر این حقیقت است که در نهایت همهچیز اینگونه کار میکند. بهخاطر نحوهٔ کار جهان، که انتخاب خوبی، انتخاب دیگری (چون دخترم را انتخاب میکردم)،必然 یک واکنش زنجیرهای مثبت را به راه میاندازد؛必然 تأثیراتی در مقیاسی بسیار بزرگتر و برای خوبی خواهد داشت.
از کوچکترین عمل دلسوزی نسبت به هر چیزی، در هر سطحی، زنجیرهای از نور در جایی از جهان به دنبال خواهد آمد. درست مانند کوچکترین دانه شن که روی آب آرام میافتد سهم خود از امواجی را که تمام سطح را میپیمایند ایجاد خواهد کرد.
وقتی این صدا با من صحبت کرد یک تصویر هم دیدم. توپ کوچکی که زمین بود، سیارهٔ ما را دیدم، و به نظر پیچیده شده در یک تور میرسید.
هر رشته از این شبکه با نوری آبی روشن شد که با سرعتی بالا در این شبکه زمینی به گردش درآمد. بلافاصله دانستم که نور آبی نمایانگر یک عمل نیک است، گویی که نوعی انرژی است، انرژی عشق. به نظر میرسید که زمین در حال احیا است.
جنسیت
زن
تاریخ وقوع تجربه نزدیک به مرگ
1/1/1990
در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکنندهای به زندگی وجود داشت؟
خیر، زایمان، در حالی که تحت بیهوشی عمومی بودم
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی میکنید؟
هم لذتبخش و هم پریشانکننده
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شدهاید؟
من به وضوح از بدنم خارج شدم و خارج از آن وجود داشتم
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمرهی شما مقایسه میشد؟
هوشیاری و آگاهی بیشتر از حد معمول، این مرا بیدار کرد
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
قبل از بیدار شدن
آیا افکارتان سریع شده بود؟
خیر
آیا زمان به نظر میرسید که سریعتر یا کندتر از حد معمول میگذرد؟
خیر
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
خیر
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
من چیزی ندیدم
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
یکسان
آیا به نظر میرسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق میافتد آگاه بودید؟
خیر
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
خیر
آیا در تجربهتان موجوداتی را دیدید؟
خیر
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
خیر
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شدهاید؟
خیر
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
خیر
آیا به نظر میرسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شدهاید؟
یک مکان کاملاً ناآشنا و عجیب، تاریکی مطلق
چه احساساتی durante تجربه داشتید؟
کدوم یکی؟
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
آرامش یا آرامش
آیا احساس شادی داشتید؟
نه
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
نه
آیا بهطور ناگهانی بنظر میرسید همه چیز را میفهمیدید؟
نه
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟
خیر
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
خیر
آیا قبل از تجربهتان چه دینی داشتید؟
بیطرف - آتئیست
آیا شیوههای مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
بله
اکنون دین شما چیست؟
مسیحی - مورمون
آیا تجربه شما شامل ویژگیهایی بود که با باورهای دنیوی شما سازگار باشد؟
محتوایی که کاملاً با باورهایی که در زمان تجربهتان داشتید سازگار نبود، همه چیز
آیا به دلیل تجربهتان در ارزشها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله، زیر سؤال بردن معنای زندگی
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شدهاید یا صدایی ناشناس شنیدهاید؟
من با موجودی قطعی یا صدایی که به وضوح منشأ عرفانی یا غیرزمینی داشت مواجه شدم، گزارش من را بخوانید
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟
بله، گزارش من را بخوانید
در طی تجربهتان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
نه
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره معنی زندگی به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره زندگی پس از مرگ به دست آوردید؟
نه
آیا اطلاعاتی درباره چگونگی زندگی کردن به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره سختیها، چالشها و دشواریهای زندگی به دست آوردید؟
نه
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره عشق به دست آوردید؟
بله، حساب من را بخوانید
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربهتان رخ داد؟
قبل از آن، من هرگز در مورد معنویت، زندگی پس از مرگ، یا حتی معنای زندگی سوال نکرده بودم. این تجربه محرک بود. از آن زمان، من به دنبال اهداف شغلی شخصی خود ادامه دادهام در حالی که دیگران را نیز در نظر گرفتهام. چندین نفر را ملاقات کردهام که مرا به سوالات معنوی و زندگی هوشیاری پس از مرگ باز کردند. نتیجهگیری من امروز این است که این سیاره کوچکی که روی آن زندگی میکنیم یک صحنه است، یک سیاره-مدرسه که به ما آموزش میدهد تا هوشیاری ما روشنتر و روشنتر شود.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
بله
آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله، چگونه کمال را توصیف میکنید؟ همه چیز کامل بود: صدا، ریتم، گرمای صدا. دقت کلمات برای درک من. این روش که مرا به طور همزمان در چند سطح به فهمیدن واداشت.
چقدر دقیق تجربه خود را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داد به خاطر دارید؟
من این تجربه را دقیقتر از دیگر رویدادهای زندگی که در زمان وقوع تجربه رخ دادهاند به خاطر میآورم، مانند تمام تجربیات فوقالعادهای که در زندگی داشتهام، فراموشنشدنی است.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
بله، حتی قبل از آن
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
خیر
شما درباره واقعیت تجربهتان در کوتاه مدت (روزها تا هفتهها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود، شواهد در مجله
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربهتان دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
بله
آیا سوالات پرسیده شده و اطلاعاتی که ارائه کردید به دقت و به طور جامع تجربه شما را توصیف کردند؟
خیر