توضیحات تجربه
بیش از ده سال پیش بیهوشی عمومی داشتم، زمانی که در یک فرآیند دندانپزشکی برای کشیدن دندانهای عقل «آگاه» بودم و درد زیادی را تجربه کردم. به طور طبیعی این بار خیلی نگران بودم، با اینکه جراح به من اطمینان داد که بیهوشیهای استفاده شده در دندانپزشکی نسبت به آنچه در جراحیهای عادی استفاده میشود، پایینتر است.
این بار بیهوشیچی بسیار اطمینانبخش بود. او با من صحبت طولانی کرد. او به من اطمینان داد که با توجه به سوابق من و برای آرامش دادن به ذهنم، به من تا حدی که ایمن باشد بیهوشی خواهد داد در حالی که عمل در حال انجام بود. علائم حیاتی من به طور مداوم تحت نظر بود. او و دستیارش تمام تلاش خود را خواهند کرد تا عمل تا حد امکان برای من روان و بدون درد انجام شود. حتی قبل از عمل به من داروهای «پیشدارویی» داده شد. به من گفته شد که خودم نفس نمیکشم، زیرا یک دستگاه نفس کشیدن را برای من انجام خواهد داد. من در تابلوی بیمارستان در اتاق بیهوشیچی دراز کشیده بودم در حالی که او سوزن را در پشت دستم قرار میداد. سعی میکردم «افکار خوشحال» (یک جنگل در تابستان با نور خورشید که از میان برگهای سبز میدرخشد و درخشش زمردی ایجاد میکند، گلهای وحشی اطراف و غیره) را به یاد بیاورم و آخرین چیزی که به یاد دارم شنیدم این بود که پرستار به من گفت که او قرار است ماسک را روی صورتم قرار دهد.
بعد از آن، ناگهان متوجه شدم که به بخش بازگشتهام با ماسکی روی صورتم و پرستاری که به من میگفت ماسک را برندارم بلکه عمیقاً اکسیژن را تنفس کنم، زیرا عمل تمام شده و باید بیهوشی را از بدنم خارج کنم. حس خوبی داشتم، هیچ عارضه بدی نداشتم و مشتاق رفتن بودم. گفتم «خوب» و سعی کردم بنشینم. فراموش کرده بودم که با برش عضلات شکمی و سپس بخیه کردن آنها، نمیتوانند به درستی کار کنند. اما در همان زمان که این گفتوگوی کوچک ادامه داشت، ناگهان یک یادآوری به ذهنم آمد:
من پشت جراح ایستاده بودم در حالی که عمل در حال انجام بود، پشت شانه چپ او و داشتم او را تماشا میکردم. او قسمتی از تجهیزات را با دست چپ خود نگه داشته بود و چیزی درباره یک مشکل میگفت، عمل دشوار بود و این مشکلی نبود که او انتظارش را داشته باشد. به یاد داشتم که کسی در کنارم بود که لباس سفیدی پوشیده بود. نمیتوانست پرسنل جراحی باشد زیرا قبلاً آنها را دیده بودم و همه آنها روپوشهای آبی/فیروزهای پوشیده بودند.
من همچنین یادآور شدم که در آن زمان احساسات را هم داشتم. احساس آرامش و راحتی بسیار بیشتری داشتم، زمان خاصی وجود نداشت بلکه فقط احساسی از «حال» وجود داشت که همه چیز بود. احساس آرامش عمیقی داشتم، اما همچنین احساس میکردم - بزرگ شدهام. این واقعاً از ابتدا عجیب بود زیرا من هرگز در تمام زندگیام احساس بزرگسالی یا بلوغ نکردم! دوم، ناگهان احساس کردم که همیشه کسی با من است. حتی وقتی نمیتوانم آنها را ببینم. به عبارتی، من هرگز تنها نیستم بلکه همیشه یک همراه دارم، یکی روحانی اگر بخواهید و که هیچ کدام از ما هرگز تنها نیستیم. همه ما یک همدم مادامالعمر داریم که به ما داده شده است تا مراقب ما باشد.
در زندگیام برخی از رویدادهای بسیار غمانگیز وجود داشته و به مدت طولانی خودم را سرزنش میکردم که دیگران جای من را گرفته و مردند در حالی که باید این من بودم که میمردم. اما در این تجربه، به من گفته شد که این کار را متوقف کنم. به من گفته شد که همه ما مسیرهای زندگی خود را داریم که باید دنبال کنیم و مسیر من با آنها متفاوت بود، به همین دلیل من نمردهام. بنابراین، باید از سرزنش خودم دست بکشم.
میدانستم که بدنی که روی میز عمل بود، بدن من است، اما مهم نبود. آن فقط یک مکان موقتی بود. جراح بهترین تلاشش را میکرد تا آن را درست کند و من هیچ نگرانیای نداشتم، اما آن فقط یک مکان موقتی بود. من، خودم، اینجا بودم، در پشت جراح ایستاده بودم. این احساس واضح و روشنی بود. مدام احساس میکردم که این دو بار اتفاق افتاده، که من دو بار از بدنم خارج شدهام. همه اینها به ذهنم خطور میکرد در حالی که سعی میکردم بنشینم و سپس به حالت تکیهزده بر آرنجهایم دراز بکشم. در آن زمان چیزی به پرستار نگفتم و چون هنوز نمیتوانستم بلند شوم، دوباره دراز کشیدم و به سرعت دوباره خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، جراحی به دیدن من آمد و به من گفت که عضلات شکمی من واقعاً مشکلساز بودند زیرا بسیار خوب توسعه یافته بودند. اما در مورد تجربهام چیزی نگفتم، زیرا هنوز در تلاش برای کنار آمدن با آن بودم. چیزهایی مانند این برای من اتفاق نمیافتد، مطمئناً؟ چرا باید اینقدر خوششانس باشم که تجربهای مانند این داشته باشم؟ با این که احساس میکردم خیلی واقعی است، چیزی که معمولاً در خوابها اینطور نیست، مدام سعی میکردم آن را توجیه کنم. پس از رفتن جراح، لباس پوشیدم و مدتی در آنجا نشستم و به چیزها فکر کردم و سپس با وجود اعتراضهای پرستار بلند شدم و کمی لنگان لنگان راه رفتم.
یکی از پرستارها، در حالی که داشت تخت یکی از بیماران (یک مرد مسنتر) را درست میکرد، میخندید و با او صحبت میکرد که هنوز بعد از عمل در تخت خوابیده بود. میخواستم ببینم او چه نظری دارد، بنابراین به او گفتم که در حین عمل خواب عجیبی دیدهام. او نگاهی کرد و در حالیکه لبخند میزد، از من پرسید که خواب چه بود. به او گفتم که خواب دیدهام که پشت شانه چپ جراح ایستادهام و او را هنگام عمل کردن به من تماشا میکنم. آیا تا به حال این تجربه را داشتهاید که چیزی بگویید و بعد متوجه شوید که چیزی اشتباه گفتهاید؟ خب، این برای من اتفاق افتاد. پرستار ناگهان لبخندش را متوقف کرد، به پایین نگاه کرد انگار به چیزی فکر میکند و سپس به طور ناگهانی شروع به مشغول کردن خود به درست کردن تخت کناریاش کرد. او به نظر نگران میرسید، گویی نمیخواست این را بشنود. بیمار دیگری که او با او صحبت میکرد، فقط نشسته و به من خیره شده بود. 'اوپس' فکر کردم. این واکنشی نبود که انتظار داشتم.
وقتی آن روز به خانه برگشتم، مدام به این تجربه فکر میکردم. آیا خواب بود یا واقعی؟ احساس بزرگ رضایتی که داشتم، رضایتی که از زمان کودکی احساس نکرده بودم، و من آن را به داروهای مسکن که بیمارستان به من داده بود نسبت میدادم. اما هنوز نتوانسته بودم آن تجربه را از ذهنم بیرون کنم و به این نتیجه رسیدم:
اولاً، خوابها و توهمات چیزهای بسیار فردی هستند که بر اساس تجربیات زندگی و ساختار ذهنی فرد شکل میگیرند.
دوم اینکه، این هیچکدام از نشانههای یک خواب را نداشت. من به ندرت خوابهای خود را به خاطر میآورم، اما وقتی به یاد میآورم، میدانم که خواب بودهاند زیرا کیفیت بسیار "غیرواقعی" دارند. بیدار میشوید و فقط میدانید که خواب بوده است.
سوم اینکه، آنچه من تجربه کرده بودم دقیقاً همان چیزی بود که بسیاری از دیگران تجربه کرده بودند و با توجه به نکته اول، شما خوابهای دیگران را نمیبینید و توهمات دیگران را هم ندارید. اگر دو نفر بهطور جداگانه نشسته و درباره یک بازدید خیالی از یک مکان خیالی بنویسند، داستانها بسیار متفاوت خواهند بود. اگر، با این حال، دو نفر بهطور جداگانه نشسته و درباره یک بازدید واقعی از یک مکان واقعی مانند موزه بریتانیا بنویسند، نقاط زیادی از تطابق وجود دارد.
میدانم که این مدرک قطعی نیست، اما برای بیان نقطهنظرم کافی است. هدف بیهوشی کاملاً از بین بردن آگاهی بود، و اگر من به اندازه کافی فعال ذهنی بودم که بتوانم به طرز زیرکانهای از موقعیت خارج شوم، خدا میداند، من به اندازه کافی آگاه میبودم که درد را احساس کنم و آن درد بسیار زیاد میبود. من به کلی باز شده بودم، در حالی که آنها درون من کاوش میکردند. میبینید که پیامهای زیرآستانه فقط در جایی که پیامی درج شده کار میکند و رفتار ناخودآگاه تنها بر رفتار خودآگاه تأثیر میگذارد. به عبارت دیگر، من باید بیدار و آگاه میبودم، که مطمئناً نبودم. علاوه بر این، به من اطلاع داده شده است که داروهای بیهوشی عمومی حاوی یک ماده حافظهزدای قوی هستند، بنابراین حتی اگر به هوش میآمدم، هرگز آن را به یاد نمیآوردم.
نحوه احساسم در چند هفتهی بعد نیز ارزش گفتن دارد. مدام احساس میکردم که با "کسی" ملاقات کردهام، اما نمیدانستم که او کیست زیرا نمیتوانستم به یاد آورم. به علاوه، بسیار در صلح و خشنودی احساس میکردم، چیزی که سالها تجربه نکرده بودم و قطعاً هرگز به این درجه. در ابتدا این را به داروهای مسکن که مصرف میکردم نسبت میدادم، اما پس از چند روز مصرف آنها را متوقف کردم، با این حال این احساسات برای هفتهها ادامه داشت علیرغم درد و ناراحتی که در طول بهبود داشتم. دیگر چه احساسی داشتم؟ یادآور "ماتریکس" میشوم، نزدیک به پایان که نئو ناگهان همه چیز را بهصورتی که واقعاً هست میبیند و آن اتصال را برقرار میکند؟ اینگونه احساس میکردم، انگار ناگهان به من نشان داده شده است که همه چیز درباره چیست. احساس میکردم که یک پا در این دنیا و پای دیگرم در دنیای کاملاً دیگری قرار دارد. به من چشمان جدیدی داده شده بود، و میتوانستم "ببینم" همه چیز را، طبیعت موقتیاش، چقدر بر روی چیزهایی تأکید میکنیم که واقعاً آنقدر مهم نیستند. همه چیز در این زندگی مرده است، یا از دقیقهای که به دنیا میآید در حال مرگ است. گفتن آن یک چیز است، تکرار کردنش و از نظر علمی دانستن آن چیز دیگری است که واقعاً نشسته و دیدن آن، واقعاً دیدن آن، تجربهای بسیار عجیب است. تمام چیزهایی که همه ما برایشان اینقدر اهمیت قائل هستیم، مانند ثروت، داشتن یک شریک، یک خانه بزرگ، possessions، در صد سال آینده یا از بین خواهند رفت یا به کسی دیگر تعلق خواهند داشت! آنها اهمیتی ندارند، نه در طرح کلی امور. مردم سالها ثروت و امنیت جمع میکنند، و سپس بدون هیچ هشداری به هر دلیلی میمیرند. طبق گفتهها، آنها نمیتوانند آن را با خود ببرند. همه چیز مربوط به این زندگی همینجا میماند و در زندگی بعدی به هیچ وجه اهمیتی ندارد. این زندگی بسیار، بسیار موقتی است، زندگی بعدی برای نگهداری است. تنها چیزی که واقعاً در این زندگی اهمیت دارد، این است که قلب شما کجاست. اینکه شما کی هستید، چه نوع شخصی هستید. مردم به دنبال شناخت و شهرت هستند، اما از نظر زندگی بعدی یک کلمه هم اهمیت ندارد.
پایهگذاری همه چیز در این زندگی معادل این است که یک کلمه از یک دیکشنری بزرگ را بردارید و بگویید که آن یک کلمه کل دیکشنری است. اینطور نیست. چگونه میتوانم بیشتر توضیح دهم؟ قبلاً همیشه رنگهای تیره، تیره و تهدیدآمیز را دوست داشتم، به خصوص در مورد صفحات وبلاگی که مینوشتم. ناگهان هیچ تمایلی به آنها نداشتم. من در مورد بسیاری از چیزها اشتباه کردهام، خیلی از ما اشتباه میکنیم. اکنون میخواستم رنگهای روشن و ملایم داشته باشم، زیرا زندگی واقعاً اینگونه است. خوب است که زنده باشیم، این یک هدیه شگفتانگیز است. چرا خدا اجازه میدهد در جهان اینقدر رنج باشد؟ بدون اینکه بخواهم در جزئیات زیاد بروم، او این کار را نمیکند. من مطلع شدم که ما کسانی هستیم که اجازه میدهیم اینقدر رنج باشد، بشریت خود را رنج میدهد. پس در مورد چیزهایی مثل سونامی که جان بسیاری از مردم را گرفت چه؟ همه ما باید بمیریم، اما همه ما بر اهمیت آن تأکید زیادی میگذاریم. مرگ آن تراژدیای نیست که بسیاری از ما آن را درک میکنیم، بلکه یک بیداری است. در طرح بزرگتری از چیزها، وقتی این اتفاق برای شما بیفتد، خواهید دید، به راستی خواهید دید. این همان چیزی است که عیسی سعی داشت به ما توضیح دهد. بخش بعدی وجود مانند راه رفتن از یک اتاق کوچک و تنگ و کثیف به یک بیابان وسیع پر از رنگها و تجربیات، درختان و مزارع، آسمانهای آبی است. نمیتوانم توضیح دهم. فقط میدانم که اکنون به این گفته پی بردم که «در او زندگی میکنیم و حرکت میکنیم و وجود داریم» و احساس خوششانسی بسیار میکردم. گویی همه زندگیام را در یک اتاق کثیف با پردههای کشیده گذراندهام، اما برای یک لحظه کوتاه پردهها کنار رفته و پنجرهها برای دیدن دنیای واقعی - نور، رنگها، زندگی، خدا، حقیقت، نسیم تازهای که در وجودم میوزید، باز شده بود.
کل درک من از زندگی برای بهتر شدن تغییر کرده است.