توضیحات تجربه
پروفایلی از تجربه من در http://soulbared.com/ موجود است. در اوایل تابستان ۱۹۷۹، دیوید اوکفورد (www.soulbared.com) ۱۹ ساله بود و با مشکلاتی در ارتباط با وضعیت زندگیاش مواجه بود. کودکی او به گونهای طراحی نشده بود که بتواند به درستی با زندگی به طور کلی کنار بیاید. او هیچ عزت نفس نداشت و هر کاری که برای پیدا کردن آرامش داخلی انجام میداد، نتیجه نمیداد. او در آن زمان بسیار ناراحت بود و احساس گم شدن و عدم عشق میکرد. به مواد مخدر و الکل روی آورد. او نیاز داشت تا آرامش را در درون خود پیدا کند و احساس میکرد این آرامش او را فراخوانی میکند. در یک مهمانی، دیوید دچار اوردوز مواد مخدر شد و تجربهای نزدیک به مرگ را گذراند. تجربه نزدیک به مرگ او یکی از عمیقترین تجربیاتی است که تا به حال خواهید خواند. در ادامه، شهادت تجربه نزدیک به مرگ او که همچنین در کتاب کوین ویلیامز هیچ چیزی بهتر از مرگ نیست آمده است، آورده شده است.
دیوید درخواست کرده است که تجربهاش در www.near-death.com در اینجا بازنشر شود:
من دراز کشیدم تا از ثبات زمین برای حفظ واقعیت استفاده کنم. میدانستم که باید این کار را انجام دهم تا بتوانم به پایین برگردم.
چیز بعدی که متوجه شدم، این بود که در اتومبیل دوستم نشسته بودم. فکر کردم که به سمت شمال رفتیم، پل مکیناو را رد کردیم و دوباره برگشتیم. ما از کنار خانه کودکیام رد شدیم و دیدم که والدینم روی ایوان نشستهاند.
احساس میکردم به درختان جلب میشوم. میتوانستم strength آنها را ببینم و احساس کنم. ریشههای آنها را دیدم که به عمق زمین نفوذ کردهاند. منظورم این است که واقعاً ریشههای درخت را به طور فیزیکی دیدم که در زیر زمین میرسند. بعد از تجربه، به دوستانم درباره سفر با ماشین گفتم و آنها به من گفتند که تنها جایی که رفتهام روی مبلی است که بعد از بیهوشیام روی ایوان مرا به آنجا بردند.
زمانی که بیدار شدم، در صندلیای بودم که دوستانم میگویند کمی بعد مرا در آنجا گذاشتند. وقتی بیدار شدم، میتوانستم احساس کنم که اندامهای بدنم به طور جداگانه و همچنین همزمان کار میکنند. نمیتوانستم هیچیک از دوستانم را ببینم. میتوانستم در تمام اتاقهای خانه به طور همزمان ببینم. استریو آهنگ "کاملاً زنده" گروه درهای را پخش میکرد، به جز اینکه حجم صدا برای من خیلی زیاد بود. از آنجا که هیچیک از دوستانم را ندیدم، بلند شدم و سعی کردم موسیقی را کم کنم، اما نتوانستم. هر کاری میکردم، موسیقی به پخش ادامه میداد. من هم استریو را میشناختم. من با این سر و صدا واقعاً مشکل داشتم. این صدا مرا میخورد و نمیتوانستم بفهمم چرا و نمیتوانستم حجم را تنظیم کنم.
به دوستانم فریاد زدم و کسی نیامد. سعی کردم بلندگو را جدا کنم اما این هم کار نکرد. هر بار که سعی میکردم به سیم دست بزنم تا آن را جدا کنم، نمیتوانستم آن را بزنم. آن فقط به پخش "LA Woman" ادامه میداد و صدا وجودم را به لرزه در میآورد.
در تمام خانه دویدم و نام دوستانم را صدا زدم، بارها فریاد زدم که موسیقی خیلی بلند است اما کسی نشنید. از موسیقی خواستم که کم شود. سعی کردم به بیرون بروم اما نتوانستم دستگیره در را احساس کنم. نور روز را در خارج میدیدم اما نمیتوانستم به بیرون بروم. در نهایت در حمام پنهان شدم در یک تلاش ناموفق برای فرار از سر و صدا. به آینه نگاه کردم و نتوانستم خودم را ببینم. این مرا به شدت ترساند.
به اتاق خانوادگی برگشتم و بدنم را دیدم که در صندلی نشسته است. به نظر میرسید که خواب است. از خود پرسیدم چگونه میتوانم به خودم نگاه کنم. کمی ترسیدم زیرا میتوانستم از خارج خودم را ببینم، از زوایای مختلف به جز زاویه داخلی که عادت داشتم خودم را ببینم.
من تنها بودم. گیج و بسیار ترسیده بودم. سعی کردم به بدنم برگردم اما نتوانستم. همچنین نمیتوانستم زمین را لمس کنم. در حال شناور بودن بودم. به مکان بالای بدنم بلند شدم و به نوعی فقط در آنجا معلق ماندم. دیگر نمیتوانستم حرکت کنم. برای کمک فریاد زدم و کسی نیامد. سعی کردم از در خارج بروم اما مانند بلندگو نتوانستم دستگیره در را لمس کنم. ترسیده و تنها بودم و نمیدانستم چه کار کنم. نمیتوانستم درک کنم چه بر سرم میآید.
از خدا خواستم که به من کمک کند. در آن زمان به خدا ایمان داشتم، اما کمی از او عصبانی بودم به خاطر زندگی بدی که تجربه کرده بودم. فکر کردم اگر خدا واقعاً موجودی قادر مطلق و دانا باشد که به من آموخته بودند، نمیبایست اجازه میداد دردهایی را که در تمام زندگیم تجربه کردهام، احساس کنم. فکر کردم اگر زمانی برای کمک به خدا نیاز دارم، همین حالاست! از نتیجه درخواست کمکم ناامید نشدم.
به سمت در بیرونی نگاه کردم و موجود زیبایی را دیدم که در آنجا ایستاده بود. پاهای او به زمین نمیرسید. پاهایش در هوا محو شده بودند. او هم زن و هم مرد به نظر میرسید و جوان بود. نمیتوانستم جنسیت او را تشخیص دهم. موی او فر بود و به قد من نزدیک بود. او نوری داشت که به دورش میتابید. نور نزدیک او سبز، سپس آبی و در نواحی بالایی سفید خالص بود. او گفت: "من اینجا هستم تا به تو کمک کنم" اما وقتی صحبت کرد، دهانش حرکت نکرد. واقعاً با گوشهایم او را نشنیدم. آنچه را که میگفت احساس کردم.
وقتی این موجود را دیدم و او با من صحبت کرد، دیگر ترس نداشتم. واقعاً احساس آرامش و راحتی کردم که هرگز قبلاً احساس نکرده بودم. احساس آرامشی که در تمام زندگیام دنبالش بودم. این احساس برایم بسیار آشنا بود، مانند اینکه قبل از این آن را احساس کردهام اما نه در این زندگی.
این موجود شگفتانگیز به نامی که یادم نمیآید مرا صدا زد. به او گفتم که باید اشتباه کرده باشد و نامی که برایم استفاده کرده بود، نام من نیست. او خندید و گفت که من یک "استاد" بزرگ هستم و فقط فراموش کردهام که کیستم. من به او باور نداشتم، زیرا واقعاً نمیدانستم "استاد" چیست و اگر من این استاد بزرگ بودم، همه آن مشکلاتی که داشتم را نداشتم. احساس میکردم که موجودی شرور هستم، زیرا این چیزی بود که در زندگیام چندین بار از سمت بسیاری به من گفته شده بود. او نامش را به من گفت، اما آن را به خاطر نمیآورم. او به من گفت که همیشه با من بوده و میدانسته که زندگی بسیار سختی داشتهام و اگر واقعاً بخواهم، به من کمک میکند تا بفهمم چرا. او به من گفت که به یادآورم کی هستم. او گفت اگر به او باور نداشتم، درک میکند و پیشنهاد داد که به من ثابت کند همه چیز را درباره من میداند. او به من درباره کارهایی که به عنوان یک کودک انجام دادم، گفت که به من ثابت کرد او همیشه با من بوده است. او درباره چیزهایی که فقط به آنها فکر کرده بودم، صحبت کرد. او به من گفت که میتوانم به هر جایی که میخواهم بروم و اگر بخواهم، به من نشان میدهد که چگونه این کار را انجام دهم. او گفت اگر بخواهم میتوانم برگردم و بدنم را ببینم. بدنم خوب خواهد بود، زیرا هنوز به طریقی به آن متصل هستم. وقتی با هم صحبت میکردیم، این کار را به صورت تلپاتی انجام دادیم. حالت چهرهاش همیشه به صورت شاد بود. به او گفتم که دوست دارم هرمها را در مصر و همچنین جنوب غربی ایالات متحده ببینم. او به من گفت که تنها کاری که باید انجام دهم این است که به او اعتماد کنم، به جایی که میخواهم بروم فکر کنم و ما خواهیم رفت. من به هرمها فکر کردم و یک لحظه آنجا بودیم. نمیدانم چرا هرمها را انتخاب کردم، این فکر ناگهان به ذهنم آمد و من به آن عمل کردم. در حالی که ما آنجا بودیم، او درباره هرمها و مصر چیزهایی گفت که حالا به خاطر نمیآورم. واقعاً آرزو میکنم میتوانستم آنچه را که او در حالی که آنجا بودیم توضیح میداد به یاد بیاورم، زیرا میدانم که بسیار مهم بود و به آینده بشریت مربوط میشد. وقتی در مصر تمام کردیم، به جنوب غربی ایالات متحده رفتیم، اما به آرامی پرواز کردیم تا بتوانم مناظر را در طول راه ببینم. میخواستم این سیاره را با چشمانم ببینم. کشورهای شرق دور و اقیانوس آرام را دیدم. شب در جنوب غربی ایالات متحده در حال فرو افتادن بود و میتوانستم ببینم که موجود به من میگفت انرژی از تقریباً هر چیزی که میتوانستم ببینم، به ویژه زندگی گیاهی و حیوانی، منتشر میشود. انرژی در نواحی خشکی و دریا که کمترین تعداد انسانها حضور داشتند، قویترین بود. انرژی در نواحی که سازههای ساخته دست بشر وجود داشت، کمترین میزان بود، شهرهای جهان. انرژی که میدیدم از انسانهایی بود که در شهرها زندگی میکردند. به من توضیح داده شد که انسانها تولیدکنندگان اصلی انرژی در شهرها هستند و به دلیل سطح نسبتاً پایین ارتعاش آنها، انرژی به طور کلی کمتر است. با این حال، میتوانستم منابع بالای انرژی را در شهرها مشاهده کنم. به من نشان داده شد افرادی که سطوح انرژی بالاتری داشتند و برخی از آنها واقعاً با موجودی که با من بود، صحبت کردند. در طول زمان که من و موجود بر روی گایا گذراندیم، روحهای تاریک را دیدم. روحهای تاریک، ارواحی بودند که به زمین وابسته بودند و از رفتن به نور خودداری میکردند. آنها از انرژیهای انسانهایی که هنوز در شکل انسانی هستند، تغذیه میکنند و سعی میکنند از آن ارواح برای جلوگیری از تکامل روح استفاده کنند. به من گفته شد که تا زمانی که بر روی عشق درونم تمرکز کنم، از این موجودات تاریک محافظت میشوم. موجودات تاریک حتی سعی نکردند بر ما تأثیر بگذارند و در واقع به ما نگاههای زشت کردند و رفتند. به من گفته شد که وقتی این موجودات تاریک را ببینم، آنها را خواهم شناخت و به من گفته شد که به آنها بگویم به سوی نور بروند. نور یک درگاه به جایی است که تمام ارواح در صورت انتخاب به آنجا میروند.
من میتوانستم انرژی اطراف انسانها را هم ببینم، همگی در سطوح و رنگهای مختلف. موجود به من انرژی انسانی را توضیح داد. او گفت که انرژیای که از انسانها میآید، آن چیزی است که ارواح برای ارزیابی وضعیت روحانی انسانهای خاص استفاده میکنند. او گفت هرچه رنگ روشنتر و درخشانتر باشد، روح پیشرفتهتری است. او گفت که دیدن "هاله" اطراف یک روح در تعیین میزان کار لازم یک روح خاص برای توسعهاش مفید است. او گفت موجودات بالاتر میدانند که کجا بروند و چه کار کنند تا به یک روح وابسته به زمین کمک کنند تا در صورت انتخاب، خود را پیشرفت دهند. او به من گفت که تمام ارواح این انرژی را دارند، به همین دلیل من میتوانستم آن را در هر انسانی که میدیدم ببینم. او گفت که من از نوع انرژی همانند او هستم اما وقتی در فرم انسانی هستم، ارتعاش من پایینتر است و در طول زمان انرژی من به تناسب شدت او بالا خواهد رفت، به شرطی که تصمیم بگیرم که به طور آگاهانه روح خود را تکامل دهم.
او به من گفت که چیزهای زیادی در این سیاره وجود دارد که ارواح میتوانند ببینند که انسانها با چشمانشان نمیبینند زیرا ارتعاش آنها خیلی پایین است. او به من زندگی در درختان را نشان داد که من میتوانستم به عنوان یک روح ببینم اما نمیتوانستم در فرم انسانیام ببینم.
او توضیح داد که موجودات با ارتعاش بالاتر بر روی زمین زندگی میکنند اما انسان نیستند، بلکه بخشی از خود زمین هستند. او توضیح داد که این موجودات مراقبین زندگی فیزیکی روی سیاره هستند. او گفت که این موجودات از آنچه ما نامش را طبیعت میگذاریم مراقبت میکنند. موجوداتی وجود دارند که از زندگی گیاهی، زندگی معدنی و زندگی آبی مراقبت میکنند. این موجودات در سطح پایینتر با هم کار میکنند تا اطمینان حاصل کنند که تمام جنبههای طبیعت محافظت شده و سالم باقی بماند. وقتی سیاره در حال تکامل بود، این موجودات افلاکی بودند که تعادل طبیعت را حفظ میکردند.
او به من توضیح داد که سیارهای که ما آن را زمین مینامیم واقعاً نام درستی دارد. او به من گفت که زمین در واقع "گایا" نامیده میشود. او گفت گایا انرژی خاص خود را دارد و واقعاً یک موجود زنده حقیقی است. من پرسیدم آیا این انرژی قابل مشاهده است و او گفت که ما باید از گایا دور باشیم تا آن را درک کنیم و ببینیم. او گفت که انسانها هستند که میتوانند انرژی گایا را از طریق انتخابهایشان دستکاری کنند. او گفت اگر انسانها تصمیم بگیرند که در هماهنگی با انرژی گایا زندگی کنند، این برای گایا خوب است. او گفت اگر انسانها به گایا آسیب برسانند، با تغییر ساختار انرژی آن، به گایا آسیب میزنند. به من مثالی داده شد از اینکه چگونه انسانها جنگلزدایی کرده و انرژی موجود را سریعتر از آنکه بتواند تجدید شود کاهش دادهاند. او گفت گایا بسیار قوی است اما از زمانی که انسانها تصمیم به استفاده از منابع به روشی مغایر با قوانین جهان گرفتهاند، به شدت تضعیف شده است.
از او پرسیدم آیا میتوانیم به فضا برویم و انرژی گایا را ببینیم و او گفت بله. او گفت که هیچ محدودیتی در جایی که میتوانیم برویم وجود ندارد. من به فکرم متمرکز شدم، اعتماد کردم و سپس وارد چیزی شدیم که به عنوان فضا شناخته میشود.
دور از این سیاره، میتوانستم گایا را یکباره ببینم. بسیار زیبا بود. میتوانستم هالهای را که دور گایا بود ببینم. این هاله به شدت بر من تأثیر گذاشت. عشق عمیقی به این مکان زیبا احساس کردم. میتوانستم حرکت گایا را بشنوم و به من گفته شد که صدا انرژی است که به داخل و خارج از گایا جریان دارد. موجود خاص من به من گفت که گایا منحصر به فردترین سیاره است زیرا برای زندگی انسانها به طور دائمی طراحی شده است. این سیاره برای یک روح ساخته شده است تا بازی کند، بیاموزد و رشد کند. او گفت که تعادل طبیعت در گایا اجازه میدهد یک روح در قالب انسانی باشد، زمانی که روحی در هماهنگی با طبیعت زندگی میکند.
طبیعت وجود دارد تا با کاهش ارتعاش جبران کند و برای روحها ایجاد شده است تا به اندازه کافی سازگار شوند و در بدن فیزیکی انسانی باشند، در حالی که هنوز به انرژی دسترسی دارند که به آنها در پیشرفت کمک خواهد کرد. او توضیح داد که انسانها توسط خدا طراحی شدهاند تا به طور ابدی در گایا زندگی کنند و نباید "بمیرند." او گفت که "مردن" یک اصطلاح زمینی ساخته شده توسط انسان است که معنای کمی در جهان روح دارد. دلیلی که supposedly انسانها میمیرند این است که آنها از تعادل طبیعت دور افتادهاند و به آنچه که ایجاد میکنند و قوانین طبیعی کائنات را نقض میکند، اجازه میدهند تحت تأثیر قرار بگیرند. او گفت که انسانها از زندگی در تعادل با طبیعت دور افتادهاند. او گفت آنها باید دوباره در مورد تعادل هارمونیک بیاموزند اگر میخواهند به عنوان یک نژاد زنده بمانند و به طور دائمی بر روی گایا زندگی کنند. او گفت که هنوز امکان یادگیری در مورد این هماهنگی برای انسانها وجود دارد و این هدف کلی بعدی انسانها در گایا است. به من گفته شد که انسانها در نهایت متوجه خواهند شد که باید هماهنگی را بازسازی کنند، اما قبل از اینکه انسانها به طور کامل متوجه شوند که چه کاری با گایا کردهاند و برای معکوس کردن آنچه انجام دادهاند، آسیبهای بزرگی وارد خواهد شد.
ما از کنار همه سیارهها در سیستم خورشیدی خود سفر کردیم. در نزدیکی هر سیاره میتوانستم انرژی را مانند گایا بشنوم. من همچنین هالههایی را که دور هر یک از آنها بود نیز دیدم. من روحها را روی همه آنها نیز دیدم. دوست من به من گفت که همه سیارهها مکانهایی برای زندگی، یادگیری و بنابراین تکامل روحها هستند. من شهرهای بزرگی را در هر کدام از این سیارهها دیدم. توضیح داده شد که زندگی دیگر در کائنات به راحتی دیده نمیشود زیرا موجودات همگی دارای ارتعاش بالاتری بودند و بیشتر روحها در قالب انسانی هنوز به ارتعاش بالاتر لازم برای دیدن آنها دست نیافتهاند.
موجود به من گفت که هر سیاره یک تم برای یادگیری دارد و هرکدام میتواند توسط یک روح انتخاب شود وقتی که ما بین زندگیهای فیزیکی هستیم. او گفت ما در سیارههای دیگر تمرین میکنیم تا آماده زندگی در گایا باشیم. او گفت که گایا تجربه نهایی برای یک روح است. این نهایی است زیرا روحهای ما در اینجا سریعتر از هر جای دیگر تکامل مییابند. گفته شد که درسهایی که باید یاد بگیریم، بدون داشتن یک فرم فیزیکی، دشوار است.
او توضیح داد که چگونه زندگی فیزیکی را بر روی گایا انتخاب میکنیم. او به من توضیح داد که من والدینی را که با آنها به دنیا آمدهام انتخاب کردهام تا بتوانم آنچه را که برای رشد نیاز دارم بیاموزم تا بعد از رسیدن به سطح خاصی از رشد، بتوانم به کار روحی روی گایا بازگردم. او گفت که همه اینها به من گفته میشود تا بتوانم روحها را گرد هم بیاورم و گایا را به هماهنگی بازگردانم.
او برخی چیزها را درباره خدا برای من توضیح داد که به یاد نمیآورم. آنها مربوط به جهان و اندازه و ساختار آن بودند. من به یاد دارم که او گفت خدا را نباید مشاهده کرد زیرا او در همه جا هست. او به من گفت که خدا گایا را عمیقاً دوست دارد، همانطور که یک مرد همسرش را دوست دارد.
او درباره عیسی نیز صحبت کرد. او به من گفت عیسی یک استاد است که خدا او را به زمین فرستاده تا به انسانها نحوه رفتار با یکدیگر و بازگشت به مسیر هماهنگی با یکدیگر و همچنین با گایا را بیاموزد.
به من گفته شد که عیسی موجودی است که خدا به او اعتماد کرده تا اطمینان حاصل کند روحها رشد میکنند. او گفت که عیسی دارای بالاترین ارتعاش نسبت به هر روح دیگری است. او گفت که خدا عیسی را در بالاترین مقام مورد توجه قرار میدهد زیرا او بهترین نمونه از آنچه که انسانها باید انجام دهند، بود. سپس به من اجازه داده شد که عیسی را ببینم. من نور او را دیدم. نور عیسی خالصترین نوری بود که تاکنون دیدهام. نیاز به کلمات نبود. فقط احساسات محبت وجود داشت که نمیتوانم حتی شروع به توصیف آنها کنم.
به من گفته شد که دوست داشتن یکدیگر آن چیزی است که روحها باید انجام دهند تا صلح و هماهنگی استانداردی برای گایا باشد.
به من گفته شد که در جهان یک سلسلهمراتب وجود دارد که به حفظ هماهنگی جهان اختصاص دارد. به من گفته شد که انسانها بخشی جداییناپذیر از این هماهنگی هستند و اراده آزاد ما بخشی از روحهاست که به انسانها اجازه میدهد به کائنات خدمت کنند.
پس از اینکه او این چیزها را برای من توضیح داد، توانستم کل سیستم خورشیدیمان را یکباره با رنگ کامل ببینم. سیارهها همگی در یک خط بودند و میتوانستم همه آنها را از پلوتو تا خورشید ببینم. احساس میکردم بسیار خوشبخت و مهم هستم. این هدیه بزرگ به من داده شد و واقعاً نمیفهمیدم چرا. من در آنجا شناور بودم، موجودی که تلاش کرده بود به دیگر روحها آسیب برساند، اما هرگز از من درباره آنچه که کرده بودم سوال نشد. در واقع به من افتخار داده شد که پاسخهایی به سوالاتی که اکثر مردم در تمام عمرشان به آنها فکر میکنند، داده شود.
من از این موجود محبتآمیز به خاطر توضیح دادن و نشان دادن آنچه که کرد تشکر کردم. او به من گفت که اگر آمادهام، چیزهای بیشتری برای نشان دادن وجود دارد. من به او گفتم که آمادهام. نمیدانستم چرا انتخاب شدهام اما قصد نداشتم سوال کنم چرا. به نظر من در آن زمان فقط کوچک بود.
ما شروع به بازگشت به سمت گایا کردیم. به مکانی در سایه گایا رفتیم. این یک شهر بزرگ در ابرها بود. شهر دارای ساختمانهای سفید زیبایی بود که تا آنجا که میتوانستم ببینم ادامه داشت. من روحهایی را دیدم که در آنجا زندگی میکردند و همه ارتعاش داشتند اما هیچ بدن فیزیکی واقعی نداشتند. این ساکنان به ساختمانها میرفتند و میآمدند - برای کار و بازی نیز. من مکانی را دیدم که روحها به آنجا میرفتند تا آنچه را که من فکر کردم آب است، به دست آورند. هیچ وسیله نقلیهای آنجا نبود. بهنظر میرسید روحها همانطور که وجود من و من حرکت میکردیم، با پرواز جا به جا میشدند.
شهر هیچ مرز قابل مشاهدهای نداشت. این مکانی پر از زندگی از هر نوع بود. در آنجا طبیعت وجود داشت، بسیاری از گیاهان پاک، درختان و آب مانند گایا اما خالصتر. طبیعت آنجا کاملاً بیعیب و نقص بود. این مکان تحت تأثیر دستکاریهای انسانی قرار نگرفته بود. اینجا درست مثل گایا بود، فقط بدون مشکلات و منفیگرایی. احساس میکردم که این همان چیزی است که در اصطلاح زمین به آن بهشت میگویند.
من روحهایی را دیدم که به سمت گایا و شهر میرفتند و برمیگشتند. میتوانستم توسعه روحها را از طریق انرژی که تولید میکردند تشخیص دهم. میتوانستم ببینم که حیوانات بهصورت مشابه انسانها از زمین میآیند و میروند. میتوانستم بسیاری از روحها را ببینم که با راهنماها از گایا خارج میشدند و روحهایی را میدیدم که بدون راهنما به گایا برمیگشتند. وجود به من گفت که برخی از روحهای عبوری همانهایی هستند که با انسانها در گایا کار میکنند. میتوانستم نوع روحهایی که درحال کار بودند و روحهایی که به شهر بزرگ میآمدند تا تجدید قوا کنند و در نهایت به گایا برگردند تا تجربه کنند و بیشتر تکامل یابند را تشخیص دهم. میتوانستم احساسات کسانی را که برای تجدید قوا برمیگشتند احساس کنم. میتوانستم احساس کنم که برخی از آنها غمگین، آسیبدیده و ترسیده بودند، درست مانند احساسی که قبل از آمدن وجود به من داشتم.
وجود من را به یکی از ساختمانهای بزرگتر برد. درون آنجا، بسیاری از روحها کار میکردند. آنها کارهایی مشابه مشاغل در زمین انجام میدادند. وقتی از کنار روحها عبور کردیم، به من نگاه کردند. فکر میکنم بهخاطر وجودی که با آن بودم در حال بررسی من بودند.
ما به طبقه بالا رفتیم و روحهایی را دیدم که مرا میشناختند. آنها به من سلام کردند و از وضعیت من پرسیدند. آنها نصیحتهایی به من دادند که حالا به یاد ندارم. فکر میکردم که قرار است در آنجا شغلی به من داده شود، اما وجود میدانست که من این را فکر میکنم و به من گفت که ابتدا کاری هست که باید انجام دهم.
من بسیار خوشحال بودم. من در بهشت بودم با وجود همه چیزهایی که در طول زندگیام در گایا انجام داده بودم. من تجربهای را احساس میکردم که اکثر مردم تنها خواب آن را میبینند. عشقی که آنجا احساس میکردم همان عشق بود که وقتی عیسی را دیدم احساس کردم. من در گایا به دنبال چیزی بودم که واقعاً همان مکان بود که در آن زمان در آن بودم. من در گایا به دنبال احساسی بودم که در آن لحظه احساس میکردم. من چیزی را پیدا کرده بودم که تمام عمرم به دنبالش بودم. من واقعاً خوشحال بودم. من در خانه بودم و این را میدانستم. من آماده بودم که بمانم و هر کاری را که به من داده میشود انجام دهم.
وجود من را به ساختمان دیگری که خاص بود برد. این ساختمان بزرگتر از بقیه بود و سبزترین گیاهانی را که تا به حال دیده بودم بر روی آن رشد کرده بودند و آن را مانند یک معبد تزئین کرده بودند. ما وارد مجموعهای از درهای دو لتهای شدیم که با حیات درخشان بودند. درون آن با پانلهای چوبی تزئین شده بود که وجود به من گفت چوب "زنده" از درختانی است که در این مکان شگفتانگیز رشد کردهاند. او مرا به درهای دو لتهای بزرگی هدایت کرد و به من گفت که در این نیمکت منتظر بمانم در حالی که او به داخل میرود.
کمی بعد او از اتاق بیرون آمد. او به من گفت که به اتاق بروم و گفت او منتظر من خواهد بود و نگران نباشم. او به من هشدار داد که اطمینان حاصل کنم با موجودات در اتاق صادق هستم. او گفت که آنها قاضی نیستند، بلکه کسانی هستند که پیشرفت یک روح را بر اساس تاریخچه آن ارزیابی میکنند. او به من گفت که به یاد داشته باشم کیستم و از ترس پرهیز کنم. میدانستم که باید زود یا دیر از این موجود جدا شوم، اما خوشحال بودم که او برای من صبر خواهد کرد. کمی از جدا شدن از او ترسیده بودم، اما احساس میکردم که محافظت میشوم و میدانستم که اینجا نیز محافظت خواهم شد.
من وارد شدم و گروهی از چند روح را دیدم که در اطراف میزی نشسته بودند. میز از چوب درخشان ساخته شده بود و از هر نظر کامل بود. روحها در اطراف این میز با بالاترین ارتعاشی که تا به حال دیده بودم، به جز عیسی، حضور داشتند.
به این موجودات نگاه کردم و آنها را شناختم. نمیدانم از کجا آنها را شناخته بودم، اما همگی حس نزدیکی داشتند. آنها فقط به من نگاه کردند.
ناگهان، والدینم را قبل از تولدم در زمین دیدم. دیدم که چگونه با هم جمع شدند و شاهد آمدن برادر و خواهرم پیش از خودم بودم. نقاط مثبت و منفی آنها را دیدم و آنها را طبق آنچه که میدانستم باید در گایا انجام دهم، ارزیابی کردم. موجودات از من پرسیدند که چگونه و چرا این والدین خاص را انتخاب کردم و از من خواستند که برایشان توضیح دهم. آنها گفتند میدانستم چگونه و چرا آنها را انتخاب کردم و از من خواستند که بگویم چرا. نمیدانم این اطلاعات از کجا آمد، اما به آنها گفتم که چگونه و چرا و آنها با من موافقت کردند. من آنها را انتخاب کردم تا به آنها در مسیرشان کمک کنم و همچنین یادگیری خود را به دست آورم.
دیدم که روح من به مادرم میرود و داخل او میشود. از دید یک ناظر خود را در حال تولد مشاهده کردم و همچنین تجربه واقعی را داشتم. من همچنین تمام زندگیام را از دید ناظر و از دید کسانی که اقداماتم بر آنها تأثیر گذاشته بود، دیدم. احساساتی را که آنها تجربه کردند که به طور مستقیم ناشی از کارهایی بود که من بر آنها انجام داده بودم، حس کردم. مثبت و منفی بودن کارهایی که انجام داده بودم را دیدم، دقیقاً آنچه اتفاق افتاده بود، هیچ چیزی از یاد نرفته بود یا نادرست ارائه نشده بود.
سختی زاده شدن دوباره را تجربه کردم. خروج از بهشت و سفر به گایا را تجربه کردم. خود را به عنوان یک نوزاد بیدفاع که برای هر چیزی به مادرش نیاز داشت، دیدم. محبت پدرم و همچنین خشم او را تجربه کردم. محبت مادرم، ترس و خشم او را نیز تجربه کردم. تمام خوبیها و بدیهای دوران کودکیام را دیدم و دوباره آنچه را در آن زمان انجام داده بودم، تجربه کردم. تمام احساسات خودم و احساسات روحهایی که به آنها آسیب رسانده بودم و آنها را دوست داشتم، حس کردم. از تمام اینها یاد گرفتم که انتخابهایی که در گایا میکنم، اهمیت عمیقی دارند.
یاد گرفتم که چقدر ما انسانها قدرت داریم و چگونه میتوانیم بر یکدیگر به شکل مثبت و منفی تأثیر بگذاریم. شگفتانگیز بود که ببینم اعمال بیگناه من چگونه بر روحهایی که هیچ اطلاعی از تأثیرگذاری بر آنها نداشتم، تأثیر قدرتمندی داشت. این تجربهای بود که هرگز فراموش نخواهم کرد. من تمام طیف احساسات زندگیام را در یک بازه زمانی نسبتاً کوتاهی از نظر ما انسانها تجربه کردم. در جایی که بودم، زمان واقعاً وجود نداشت.
من میدیدم چطور به آنچه که در گایا شدهام تبدیل شدهام و چرا به این شکل شدهام. هر چیزی که در زندگیام انجام دادهام بر تکامل ارواح اطرافم تأثیر گذاشته است. دلیل تمام اقداماتم را دیدم و فهمیدم چرا اقداماتی که انجام دادهام، انجام شده است. برای تمام کارهای مثبت و منفیام جایی وجود داشت. هیچ عمل که به طور ضروری نادرست باشد وجود نداشت، اما اقداماتی بود که انجام دادم که رشد مثبت را ارتقا نمیبخشید. من هم قربانی و هم بهرهمند از اقداماتم بودم. این تجربهای لذتبخش برای گذراندن نبود. میتوانستم ببینم که چقدر شگفتانگیز خواهد بود اگر کسی انتخاب کند که بیشتر به طور مثبت بر روی ارواح دیگر تأثیر بگذارد.
پس از آن، موجودات در اتاق از من سوالاتی درباره آنچه که دیدهام و احسالم نسبت به زندگیام تا آن momento کردند. میدانستم که باید یک ارزیابی صادقانه ارائه دهم - نمیتوانستم دروغ بگویم. وقتی از من پرسیدند که آیا تأثیر من بر دیگران بیشتر مثبت بوده یا منفی، لحظهای تردید کردم. به دروغ گفتن فکر کردم.
این موجودات میدانستند که من چه فکری میکنم و من باید به آنها میگفتم که احساس میکنم میتوانستم کار بهتری در گایا انجام دهم. میدانستم که برای چه چیزی به گایا آمدهام و به خوبی در حال انجام آن بودم، اما میدانستم که هنوز تمام نشدهام. آنها موافقت کردند و به من گفتند که هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و ممکن است بخواهم بازگردم و آنها را انجام دهم. به من گفته شد که درک شده است که چقدر برای من سخت خواهد بود اما برای کائنات ضروری است که من به پایان برسانم.
آنها گفتند که ممکن است عاقلانه باشد که به عقب برگردم و زندگیام را همانطور که قبلاً برنامهریزی کرده بودم زندگی کنم.
آنها گفتند که اهداف بلندی برای زندگیام در گایا تعیین کرده بودم و وقایع زندگیام در حال دستیابی به اهدافی بود که تعیین کرده بودم.
آنها گفتند که من در ابتدا به گایا آمدم تا یاد بگیرم و با دیگران به اشتراک بگذارم با استفاده از هدایایی که در چندین زندگی انباشته کردهام.
آنها گفتند که من در گایا به کمک ارواح برای بازگرداندن خودشان و گایا به هماهنگی نیاز دارم.
آنها گفتند که من پتانسیل زیادی برای تأثیر بر دیگر ارواح دارم، برای کمک به آنها در رشد و اینکه گایا بهترین مکان برای انجام این کار است. به من گفته شد که وقایعی که تا کنون تجربه کردهام مرا برای مشارکت بزرگ در کائنات آماده میکند و تجارب من نباید به عنوان حملات شخصی در نظر گرفته شود. من نمیخواستم این را بپذیرم، میخواستم بمانم، به آنها گفتم.
به آنها گفتم که خستهام و میخواهم بمانم زیرا زندگی در گایا سخت و بیرحم است. احساس میکردم که بازگشت به عنوان خطر برای کائنات است زیرا به اندازه کافی در تکامل روحانیام پیشرفته نیستم. آنها گفتند که دقیقاً به همین دلیل است که بهترین منافع من این خواهد بود که به گایا برگردم.
آنها گفتند که من بیشتر از آنچه خودم تصور میکنم پیشرفتهام.
آنها گفتند که ممکن است برای من ممکن باشد که بمانم اما باید کارم را در گایا هر چه زودتر تمام کنم. نوع کاری که من برای آن مقدر شدهام تنها در گایا قابل انجام است. اگر تصمیم به ماندن بگیرم، تنها در حال طولانی کردن کامل شدن آنچه هستم که باید برای این کائنات انجام دهم.
آنها توضیح دادند که سریعترین راه برای تمام کردن کار من این است که هرچه زودتر به گایا برگردم.
به کمترین شکل ممکن شگفتزده شدم. مجبور شدم چانهزنی کنم اما فایدهای نداشت. هنوز از زندگی در گایا خوشم نمیآمد و واقعاً نمیخواستم برگردم. این موجودات من را درک کردند اما قاطع ماندند. باید یک تصمیمی میگرفتم که واقعاً سختترین تصمیمی بود که تا به حال میگرفتم.
به گایا برگردانده شدم و اکنون زندگیای را دارم که (بعداً در تجربه) به من گفته شد که خواهم داشت. باور کنید یا نه، این تجربه را در قفسه گذاشتم و آن را به عنوان یک "سفر" واقعاً زنده طبقهبندی کردم. تا زمانی که بیشتر تکامل نیافتم، متوجه هدیهای که به من داده شده بود نشدم.
اکنون این تجربه را به اشتراک میگذارم زیرا احساس میکنم اگر انتخاب شود، میتواند فکر و انتخابهایی را برانگیزد که بر روی سیاره به شیوهای مثبت تأثیر بگذارد.
اگر از این تجربه چیزی یاد گرفتهام، این است که هر انتخابی که میکنم به درستی ثبت و یادداشت میشود و بعداً برمیگردد، وقتی که دوباره از اینجا میروم.
هدف من این است که به مردم دردی را که در مرور خود احساس کردم، نجات دهم و تکامل انسانها را بر روی گایا تسریع کنم و به کمک گایا و همچنین کائنات بپردازم.
دوباره، همه عشقهایی را که در قلبم احساس میکنم، برای شما آرزو میکنم و این عشق را به شما میدهم.
بینشهای من از تجربه نزدیک به مرگ: به من گزینهای داده شده بود تا دوباره به این سیاره به صورت فیزیکی بازگردم. من از روی عشق به این سیاره انتخاب کردم که برگردم، عشقی به حدی بزرگ که حاضر بودم جایگاهی را که "در خانه" دارم، رها کنم. من این کار را همچنین به منظور کمک به بهبود مکان از طریق اشتراکگذاری آنچه که از وضعیت بینابینی به من نشان داده شده بود و از طریق انتخابهایی که میکنم، انجام دادم.
بدون اراده آزاد برای بازگشت، من در اینجا در عالم فیزیکی نیستم و نمیتوانم کاری که انجام میدهم را انجام دهم. درد فیزیکی، جنگ، فقر، طاعون، وحشت، تجاوز، قتل، abandono و غیره که در این سیاره وجود دارد، نتیجهای از آمدن انسانها به اینجا و انجام انتخابهای آزادشان است تا یاد بگیرند و تکامل یابند. متأسفانه یادگیری در بعضی مواقع تمایل دارد که آشفتگی ایجاد کند و درد فیزیکی و ارتعاش منفی بخشی از آن آشفتگی است. برای من منطقی است که همین مفهوم انتخاب آزاد در تمیز کردن و تنظیم چیزها برای بهتر شدن نقش اساسی دارد.
در تجربه نزدیک به مرگم به من نیز نشان داده شد که بسیاری از ارواح در "بهشت" هستند که بیش از حد مایلند به این مکان بیایند، صرف نظر از شرایط آن. به من نشان داده شد که اگر انتخاب نکنم که بازگردم، در مدارسی که در بهشت وجود دارد، مشغول کار بر روی رشد مورد نیازم خواهم بود، صرف نظر از شکلی که در آن هستم. این یک انتخاب جذاب بود به یقین جز این که من با این مشکل روبرو بودم که چقدر طول میکشد تا به اندازه کافی رشد کنم تا کاری را که روح من میخواهد انجام دهد، انجام دهم. من تمایل شدیدی دارم تا مکانهای دیگر در کهکشانهای دیگر را تجربه کنم و برای این کار باید بیشتر رشد کنم و انرژی خود را تقویت کنم. پیشنیاز برای این اطمینان از این است که روح من IQ لازم را برای آن دارد. من نیاز دارم تا بیشتر یاد بگیرم.
درک من این است که یک روح میتواند انتخاب کند که در بهشت بماند و در سطحی که هست به بینهایت عمل کند، اما من بیشتر را جستجو میکنم زیرا بدون شک میدانم که چیزهای بیشتری وجود دارد. در هر صورت، ایده این است که برای اینکه این مکان شروع به احساس و به نظر رسیدن مانند بهشت کند، باید عشق احساس شده در آنجا را در اینجا ایجاد کنیم. من میخواهم آن را در این سیاره احساس کنم و میدانم که این امکانپذیر است. اگر نیاز باشد، دوباره به اینجا برمیگردم تا آن را محقق کنم.
توضیحات تجربه 408.1
به طور خلاصه، من در اثر مصرف بیش از حد یک دارویی که فکر میکردم THC است، اما در واقع PCP با سم موش بود، به کما رفتم. من در یک مهمانی که برای دوستانم برگزار کرده بودم، بودم زیرا قصد داشتم شهر را ترک کنم و سعی کنم از آنچه بعداً متوجه شدم افسردگی بالینی است، خود را بهبود بخشم.
پس از اینکه متوجه شدم روحم از بدنم جدا شده است، از خدا کمک خواستم و موجودی نورانی به من آمد تا به من کمک کند. این موجود همه چیز در مورد من میدانست و پیشنهاد کرد که به من یادآوری کند که کی هستم.
این موجود به من کمک کرد تا یاد بگیرم چگونه در دنیای روح سفر کنم. ما به مصر رفتیم که در آنجا گذشته و حال را به من نشان دادند که به صورت یکپارچه وجود دارند. به من عملکرد هرمها و رویدادی از یک زندگی گذشته خاص که به مأموریت فعلی من مربوط میشد، توضیح داده شد. بسیاری از آنچه به من نشان داده شد را نمیفهمم و به یاد نمیآورم.
پس از مصر، ما دور سیاره گشتیم و به ایالات متحده آمدیم. در طول مسیر، مکانهای خاصی را در سیاره دیدم که برای انرژیهای سیاره ضروری بودند. فهمیدم که چگونه افکار و اعمال انسانها بر انرژیهای سیاره تأثیر میگذارد. روحهایی که گم شده بودند را به من نشان دادند و روحهایی که سعی میکردند آنها را به نور برسانند. هالههای انسانها و خود سیارهامان را دیدم و هدف آنها را توضیح دادند. ما به ماه رفتیم و هدف آن را برایم تبیین کردند. من هاله زمین را از ماه دیدم. به من گفتند که سیارهامان در واقع "گایا" نامیده میشود. به جایی رفتیم که باور دارم در ابتدا گایا بود.
سپس به ستارهای که انتخاب کرده بودم رفتیم و میخواستم وارد آن شوم، اما به من توصیه شد که این کار را نکنم زیرا موجودی که با من بود میخواست من کاملاً آماده باشم قبل از اینکه وارد شوم. در راه به سمت ستاره، از کنار تمام سیارات منظومه شمسیمان گذشتیم. زندگی روحی را در هر سیاره دیدم و به من گفته شد که هر یک جایی است که جنبههای مختلف تکامل روحی رخ میدهد.
با موجود نورانی فوقالعادهای ملاقات کردم که فهمیدم عیسی است. او مرا در خود گرفت و تنها چیزی که از او به خاطر دارم این بود: به آنها بگو دوست داشته باشند.
پس از اینکه با آن موجود بودم، همه سیارات را در رنگ و صدا کامل دیدم که همه در صف قرار داشتند. میتوانستم انرژیهای آنها را بشنوم، احساس کنم و هالههای آنها را ببینم.
پس از آن، موجود راهنما مرا به مکانی در سایه گایا برد. این یک شهر بزرگ روحی بود که به نوعی مرکز خدمات برای ارواح بود. ارواحی که انسانها و حیوانات بودند را میدیدم که به سمت و از گایا میرفتند. به ساختمانی برده شدم که در آن روحهایی را ملاقات کردم که مرا میشناختند، از وضعیت من در گایا سؤال کردند و مشاورهای پر از محبت به من دادند که به یاد نمیآورم. سپس به ساختمانی بزرگ و ویژه برده شدم که آن را شناختم.
از من خواسته شد که بر روی نیمکتی منتظر بمانم در حالی که راهنمایم از درهای دوتایی عبور کرد. من نیمکت و درهای دوتایی را از قبل هم به خاطر داشتم. بعد از مدتی، راهنمایم بیرون آمد و به من گفت که باید به داخل بروم. او به من هشدار داد که با گروه موجودات داخل صادق باشم و نگران نباشم. من وارد شدم و گروهی از موجودات را دیدم که آنها را میشناختم. این موجودات زندگی من را از زمانی که والدینم را انتخاب کردم تا زمانی که مردهام به من نشان دادند. از من پرسیدند آیا بیشتر به ارواح مثبت تأثیر گذاشتهام یا منفی. به آنها گفتم منفی، اما به دروغ گفتن به آنها هم فکر کردم چون میدانستم آیندهام به پاسخ من بستگی دارد. میخواستم در جایی که بودم بمانم به خاطر محبتی که در آنجا احساس میکردم. احساس میکردم در خانهام هستم.
البته، موجودات افکار من را میدانستند. به من گفتند که اگر بخواهم میتوانم بمانم، اما تعهد من همچنان باید به هر حال انجام شود، صرفنظر از آنچه که انتخاب میکنم. آنها به من یادآوری کردند که اگر بمانم، رشد من کندتر خواهد بود و ممکن است بخواهم به گایا برگردم تا بتوانم زودتر کارهایم را تمام کنم. سعی کردم استدلال خود را بیان کنم، اما فایدهای نداشت. به من گفتند که اتاق را ترک کنم.
موجود راهنمای من در خارج از اتاق به من گفت که چه اتفاقی افتاد. به او گفتم و او پیشنهاد کرد که باید تصمیم دقیقی بگیرم. او من را به یک باغ برد و مرا تنها گذاشت تا فکر کنم. از او خواستم که برگردد تا سؤالاتی بپرسم. از او پرسیدم زندگیام چگونه خواهد بود اگر برگردم، و او چندین چیز را به من نشان داد که انجام میدهم. او اهمیت کودکانی را که باید به گایا بیاورم توضیح داد و یکی از آنها را به عنوان ضروری برای آینده گایا مشخص کرد.
پس از تمام آنچه که به من نشان داده شد، تصمیم گرفتم افکارم خودخواهانه است و به نفع خود جهان نیست، و موافقت کردم که باید به گایا برگردم. موجود راهنمای من به سمت یک رودخانه برد، بر روی آنچه که قرار بود لبهایم باشد لمس کرد و گفت اگر به رودخانه بپرم، راهی برای بازگشت به بدنم پیدا میکنم. من پرش کردم و به اینجا بازگشتم.
داستان بیشتری وجود دارد، به همین دلیل است که در حال نوشتن کتابی در مورد آن هستم. من به شدت توصیه میکنم که پروفایل تجربه من را در وبسایت near-death.com بخوانید، زیرا داستان را بهتر بیان میکند.