Jerome

NDE مقیاس گریسون: 3
#428

توضیحات تجربه

کمی بعد از اولین جرعه‌های قهوه‌ام در صبح روز مورد نظر، احساس ناراحتی عجیبی در بالای سینه‌ام داشتم، درست مانند احساسی که وقتی چیزی را می‌بلعید که درست "پایین نمی‌رود." مقداری آب نوشیدم، اما این حس کم نشد. برعکس، در ساعت بعدی، این احساس بیشتر شد و من احساس خستگی و ناراحتی جسمی می‌کردم. با این حال، پروژه بسیار مهمی داشتم که باید آن صبح در محل کارم تمام می‌کردم—پروژه‌ای که یکی از همکارانم به شدت به آن نیاز داشت و باید به سرعت انجام می‌شد زیرا برای یک پرونده بحرانی که هر دو مشغول به کار روی آن بودیم، ضروری بود. بنابراین، با وجود اینکه به طور تدریجی احساس ناخوشی می‌کردم، تصمیم گرفتم به محل کار بروم، پروژه را تمام کنم و سپس احتمالاً به خانه برگردم.
رسیدن به محل کار بسیار دشوار بود. پیاده‌روی معمولی ده دقیقه‌ای من به سمت مترو تقریباً دو برابر زمان برد، و برای اولین بار واقعاً از پله برقی‌ها استفاده کردم به جای اینکه پیاده بالا یا پایین بروم. وقتی به دفترم رسیدم، احساس ضعیفی بسیار شدیدی داشتم، اما سعی کردم پروژه را به پایان برسانم. به زودی بعد از آن، به سادگی بیش از حد ضعیف شدم تا ادامه دهم و درد در بالای سینه‌ام بدتر شده و به بازوی راست و گردنم گسترش یافته بود. با یکی از وکلایم صحبت کردم و او خیلی زود نگران ظاهر و علائم من شد و گفت که باید فوراً به بیمارستان بروم. یکی از همکارانم مرا با تاکسی به بیمارستان برد (من از اینکه آنها بخواهند 911 را تماس بگیرند، امتناع کردم). در طول سفر، بسیار نگران بودم که پروژه‌ای که برای تمام کردن آن آمده بودم همچنان ناتمام مانده و همکارم را در وضعیتی سخت قرار داده‌ام. (این برای مورد خاص من در آینده مهم است.)
بعد از اینکه به یک صندلی چرخدار که یکی از کارکنان بیمارستان آورد، نشستم، در اتاق اورژانس بیهوش شدم و به‌طور کوتاهی بیدار شدم، دراز کشیده بر روی کمرم با تعداد زیادی از افراد که بر من خم شده و لباس‌هایم را در می‌آوردند و تب‌های سفید کوچکی را به سینه‌ام می‌چسباندند. من به مدت حدود دو و نیم ساعت دردی متوسط، اما نه به شدت آزاردهنده، احساس کرده بودم و از کل وقایع خسته شده بودم. یادم می‌آید که به خودم گفتم "این خیلی خسته‌کننده شده است."
ناگهان، صدای عجیبی را به وضوح شنیدم - بین یک "ترق" و یک "شکستن" - که به نظر می‌رسید از "درون" ناحیه عقب و بالای سمت راست سرم، تقریباً یک و نیم اینچ بالاتر و کمی عقب‌تر از بالای گوشم، منشأ می‌گرفت.
من دریافتم که اکنون آگاهی‌ام بیرون از بدنم است. در ابتدا تعجب کردم که آیا در حال خواب دیدن هستم، زیرا تجربه‌ای به نوعی شبیه به خواب روشن بود که در سال‌های گذشته با موفقیت آن را تمرین کرده بودم. با این حال، به خودم گفتم که نمی‌توانم خواب ببینم چون خواب نبودم و هرگز هم خواب نبوده‌ام. به طور همزمان متوجه شدم که درد آزاردهنده کاملاً ناپدید شده و، بیشتر از همه، اینکه می‌توانم "محیط" خود را به وضوح ببینم. از این موضوع شگفت‌زده شدم که بدون عینک، واضح نمی‌بینم. همچنین احساس فوق‌العاده بیداری و پر از انرژی می‌کردم—که بعد از خستگی تدریجی که در دو ساعت گذشته حس کرده بودم، بیشتر قابل توجه بود.
من تعدادی از مردم را دیدم که مشغول کار روی چیزی به سمتم چپ بودند؛ من ""می‌دانستم"" که موضوع نگرانی و تلاش‌های آنها هستم. به نظر می‌رسید که آنها لباس‌هایی به رنگ قرمز تیره اما تا حدی درخشان پوشیده‌اند؛ این برایم عجیب بود زیرا پرسنل بیمارستان لباس یونیفوری به رنگ سبز داشتند. نمی‌توانستم سخنان آنها را بشنوم، اما حس می‌کردم که یک ""همهمه""ی کم از آنچه که گمان می‌کردم گفتگو است به گوش می‌رسد، و آگاه بودم که آنها به شدت مشغول کاری هستند که از من انتظار می‌رفت در آن کمک کنم.
احساس بسیار شدیدی از ناتوانی در برآورده کردن مسئولیت‌هایم بر من غلبه کرده بود به خاطر اینکه "فرار کردم" و "دور شدم." همچنین احساس دیگری به من دست داد که من در حال تجربه نزدیک به مرگ هستم (""آها! پس این است!""، یادم می‌آید به خودم گفتم) و همچنین اینکه ""نباید این‌گونه باشد"" (احساس دردناکی از اینکه مسئولیت‌هایم را رها کرده‌ام، همراه با نبود ""تونل‌ها"" یا ""نورهای درخشان"" یا سایر لوازم مربوط به ادبیات NDE). به این موضوع چند لحظه فکر کردم و تصمیم گرفتم که ممکن است عاقلانه باشد که به جسمم برگردم، مبادا احساس ناتوانی افزایش یابد. با این عمل اراده (یا به نظر می‌رسید)، من به سرعت به جسمم و درد آزاردهنده‌ام بازگشتم. اما ""گناه"" رفته بود، همان‌طور که وضوح دید و هوشیاری ذهن نیز.
در جسمم، برای لحظه‌ای فکر کردم و تعجب کردم که آیا می‌توانم دوباره خارج شوم؛ در آن لحظه خیلی ناراحت بودم. به سرعت، دوباره خارج شدم، فقط این‌بار Figures کار در مقابل من بودند به جای سمت چپ. هیچ صدای قابل توجهی در کنار این خروج نبود. دوباره، می‌توانستم به وضوح ببینم و درد به طور کامل رفته بود. با این حال، احساس ناتوانی در انجام وظیفه‌ام دوباره بازگشت. این بار به طور جدی به ارزش ماندن در جایی که بودم و مواجهه با احساس ناتوانی، یا بازگشت به جسمم فکر کردم. پس از مدتی تفکر جدی، تصمیم گرفتم که بی‌انصافی است که در جایی که هستم بمانم در حالی که دیگران به من وابسته‌اند، و بنابراین بازگشتم. به عنوان آزمایش، دوباره سعی کردم جسم را ترک کنم. این بار، تلاش‌هایم ناموفق بود.
در فکر، وقتی که در راه انجام آنژیوپلاستی بودم، متوجه شدم که در طول تمام این تجربه، حتی در اولین لحظات، هیچ ترسی از مرگ نداشته‌ام و حتی نیازی یا حتی تمایلی به ""درست کردن آن"" با خداوند مسیحی (یا هر خداوند دیگری) نداشتم. در واقع، برداشت کلی من از کل تجربه و پدیده‌های مرتبط با آن بسیار جالب بود، هرچند که به لحاظ جسمی ناخوشایند بود. تمرکز ذهنی اصلی من در طول تمام این رویدادها بر روی تأسفم از ناتوانی در انجام پروژه کاری که به من محول شده بود و تمایلم به اینکه اعضای تیمم را بیشتر از آنچه که قبلاً کرده بودم آزار ندهم، بود.

اطلاعات پس‌زمینه

Gender:
مرد
Date NDE Occurred:
نوامبر ۱۹۹۹

عناصر NDE

در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکننده‌ای به زندگی وجود داشت؟
بله حمله قلبی مرگ بالینی من یک حمله قلبی داشتم. پزشکان حاضر اظهار داشتند که قلب من از کار افتاده بود و حداکثر تعداد الکتروشوک برای بازگرداندن آن لازم بود (آنها نگفتند که این تعداد چقدر بود و من نیز حواس جمع نداشتم که بپرسم).
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی می‌کنید؟
مثبت
تجربه شامل
تجربه خارج از بدن
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شده‌اید؟
بله، من خودم را ندیدم. با این حال، حس کاملی از استمرار هویت خود داشتم. یا به عبارت دیگر، هر چیزی که خارج از بدن من بود، خود من بود، هرچند که فرصتی برای بررسی اینکه در آن حالت چه شکلی هستم، نداشتم. در واقع، هیچ نگرانی از بابت ظاهر خود نداشتم.
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
من معتقدم که بالا به ایده خوبی اشاره دارد. با این حال، در رویدادهای منتهی به حمله قلبی خود، به تدریج احساس ضعف و عدم وضوح بیشتری کردم. یک نگرانی مهم این بود که در تاکسی حالت تهوع پیدا نکنم (راننده بیچاره تاکسی وحشت زده بود که ممکن است در تاکسی‌اش بالا بیاورم، و من سعی کردم او را متقاعد کنم که این امکان بسیار بعید است)، و من به شدت بر این موضوع تمرکز کرده بودم که او را در این مورد فریب نزنم. در طول NDE خود، احساس می‌کردم که بسیار واضح و آگاه هستم. همچنین یک بی‌طرفی وجود داشت که کاملاً واضح و واقعی بود، هرچند احساس شکست در انجام مسئولیت‌هایم غالب بود. اما هیچ حسی از ""اجبار"" یا اینکه ""باید"" کاری انجام دهم، وجود نداشت. تنها یک درک این بود که من مسئول نتایج تصمیمم خواهم بود، چه خوب و چه بد. با این حال، این یک علت برای ترس یا واکنش عاطفی قوی دیگری نبود؛ بلکه یک درک ساده از واقعیت بود.
آیا زمان به نظر می‌رسید که سریع‌تر یا کندتر از حد معمول می‌گذرد؟
همه‌چیز به طور همزمان به نظر می‌رسید؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنا را از دست داده بود. من واقعاً هیچ احساسی از زمان نداشتم، اما فضا به طور کاملاً متفاوتی به نظر می‌رسید. من وجود داشتم، فضایی (که به نظر نمی‌رسید محدودیتی داشته باشد) و گروهی از افرادی که بر روی بدنم کار می‌کردند. یا، از دیدگاهی دیگر، در لبه دو ""ساختار فضایی"" کاملاً متفاوت بودم -- یکی ""در پشت"" من و یکی که می‌توانستم در جلو یا کناره‌های خود ببینم. در نظر گرفتن موضوع، می‌توانم بگویم که حس زمان و فضا برای مدت NDE من بیشتر داخلی به جای خارجی شده بود.
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
خیر
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
بله، من معتقدم که افرادی که در دو موقعیت و از دو زاویه مختلف مشاهده کردم، همان پرستاران بیمارستان بودند که سعی می‌کردند مرا احیا کنند، هرچند برای یک لحظه آن نیز من را به همکارانم نمایانده و بخشی از آن بود. من دیگر ""موجودات"" را ندیدم یا به هیچ وجه حس نکردم و به طور قطع هیچ‌گونه ""فرادست""‌هایی را ندیدم. برعکس، احساس تنهایی شخصی داشتم (که این یکی از چیزهایی است که ترجیح می‌دهم وقتی در مسائل جدی درگیر هستم) و حس می‌کردم که در موقعیتی هستم که می‌توانم تصمیمات و قضاوت‌های خود را در مورد چگونگی ادامه موضوع بگیرم. من به طور خاص تمایلی به دیدار با کسی نداشتم چون در آن لحظه به شدت در افکار خود غرق بودم و چنین وقفه‌ای را نمی‌پسندیدم.
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
نا مشخص به وضوح: نه به معنای ""نور درخشان"" که اغلب در ادبیات تجربیات نزدیک به مرگ توصیف شده است. با این حال، همانطور که قبلاً ذکر شد، کارکنان بیمارستان به طور خفیف در رنگ قرمز تیره یا کنده‌ای می درخشیدند. حس بینایی من یکی از وضوح بود، اما هیچ ""نور درخشانی"" وجود نداشت. علاقه دارم بدانم آیا رنگ قرمز ممکن است در برخی کتاب‌های نسبتاً معتبر در مورد هاله انسانی توصیف شود (اگر چنین باشد) و شاید نمایانگر حالتی از هیجان یا اضطراب یا احساسی مشابه باشد؟
آیا به نظر می‌رسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شده‌اید؟
یک قلمرو کاملاً عرفانی یا غیرزمینی مگر اینکه بخواهید درک پیوستگی هویت خود را در خارج از بدن به عنوان ""بعد زیبایی"" بنامید. برای من اینطور بود و همچنان چنین است، هرچند که بعدی بسیار شخصی است. با این حال، باور دارم که می‌توانستم چنین بعدی را در درک خود خلق کنم اگر تصمیم به انجام این کار می‌گرفتم. (این ممکن است بسیار عجیب به نظر برسد مگر اینکه کسی با تمرینات در خواب روشن آشنا باشد که در آن فرد به طور منظم ساختار خواب را برای مناسب کردن با خواسته‌های خود تغییر می‌دهد.)
تجربه شامل
تنش عاطفی قوی
چه احساسات دیگری را در طول تجربه احساس کردید؟
باور دارم که این موارد در بالا پوشش داده شده‌اند. اما می‌توانم اضافه کنم که احساسی از آزادی وجود داشت، اما تحت تأثیر حالت ذهنی من در آن زمان به شدت بود. احساس کردم که ""گناه"" من به خاطر انجام ندادن پروژه‌ام می‌تواند به طور ناخوشایندیم را محدود کند یا مانع نوعی در حالت خارج از بدن باشد. احتمال‌ها را سنجیدم که این حس ممکن است افزایش یابد یا در نهایت شکست داده شود. به نتیجه قطعی نرسیدم، اما تصمیم گرفتم که ""ممکن است"" افزایش یابد، که احساس می‌کردم ناخواسته خواهد بود. می‌خواهم اضافه کنم که نه ترس و نه شگفتی احساس نکردم. این فقط ادامه (یا اوج) وقایع پیشین بود و کاملاً طبیعی و معقول به نظر می‌رسید. نسبتاً متعجب بودم که ترسی احساس نکردم.
تجربه شامل
دانش خاص
آیا به‌طور ناگهانی بنظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمیدید؟
همه چیز درباره ی جهان را فهمیدم. احساس کردم تأییدی بر ایده های شخصی خودم درباره وضعیت پس از مرگ وجود دارد، حداقل در بخشی با توجه به محدودیت های تجربه. همچنین احساس کردم که سوالات من در مورد احتمال تداوم هویت خود، حداقل تا حدی پاسخ داده شده است (هرچند که آیا من ""ادامه"" پیدا میکردم به طور ابدی یا برای مدت زمان بیشتری یا کمتری را نمی دانم). برای من، تأیید چنین چیزی حتی به درجه محدود، قطعاً نوعی از ""دانش خاص"" است که افراد زیادی فرصت تجربه شخصی آن را ندارند. برای من، ""ایمان"" دیگر لازم نیست و حتی مطلوب هم نیست؛ واقعاً، ایمان به نوعی اسباب بازی کودکانه به نظر می رسد. من این را نمی گویم که خودبزرگ‌بینی کنم؛ فقط اینکه برای من، ایمان دیگر از نظر شخصی اهمیت یا ارتباط زیادی ندارد.
آیا صحنه‌هایی از گذشته به یادتان آمد؟
گذشته ام به سرعت جلوی چشمانم درخشید، خارج از کنترل من.
آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟
خیر، برعکس، من احساس عمیقی از "اکنون-بودن" داشتم که واقعاً زمان بر اساس گذشته، حال یا آینده تقسیم نمی شد. آنچه که (یا ممکن است) رخ دهد به شدت با "اکنون" آنچه که در حال وقوع بود مرتبط بود که به نظر می رسید جزئی جدایی ناپذیر از آن است، نه به عنوان زمانی که از آن جدا شده است.
آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟
به من ممانعتی رسید که اجازه نداشتم از آن عبور کنم؛ یا علیه میل خودم به عقب برگشتم. بر این باورم که این موضوع در بالا به جزئیات بسیار زیادی توصیف شده است.

خدا، روحانیت و دین

آیا به دلیل تجربه‌تان در ارزش‌ها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله، من به شدت معتقدم که باور یهودی-مسیحی-اسلامی به یک زندگی/یک مرگ که با قضاوت انتقام‌جویانه/پاداش‌دهنده‌ای دنبال می‌شود، کاملاً بی‌ربط به وجود خاص من است. احساس می‌کنم که شخصاً از تسلط بر یک سیستم اعتقادی به‌طور ظریف غیرعادی و (برای من) به طرز مبهمی نفرت‌آور رها شده‌ام که هرگز واقعاً به آن اهمیت نمی‌دادم اما می‌ترسیدم که از قدرتی بر من برخوردار باشد. به‌عکس، احترام عمیق‌تری پیدا می‌کنم و تمایل به یادگیری بیشتر درباره سیستم‌های اعتقادی خاص شرقی، مانند بودیسم و دیگرانی که وجود را در زمینه‌ای ارائه می‌دهند که در آن فرد منبع هر "قضاوتی" در وضعیت پس از مرگ است، دارم. این زمینه اخیر به نظر می‌رسد برای تجربه شخصی من بیشتر طنین‌انداز است. در مجموع، من در شهود خود در چنین مواردی "به گونه‌ای که به من مربوط می‌شود" بسیار مطمئن‌تر هستم. آنچه ممکن است برای دیگران باشد، نمی‌دانم. و باور ندارم که برای من مهم است که بدانم. فکر می‌کنم تجربه پس از مرگ احتمالاً برای افراد مختلف کاملاً متفاوت باشد. برخلاف بسیاری از تجربیات NDE که خوانده‌ام، احساس هیچ انگیزه‌ای قوی برای دلسوزی یا خیرخواهی و یا دیگر ابرازهای خوبی ندارم. (نه اینکه به سمت الگوهای معکوس تمایل داشته باشم.) برخلاف بسیاری از کسانی که ادعا می‌کنند چنین تجربیاتی داشته‌اند، تجربه خودم را به طور منحصر به فرد و شدید شخصی می‌یابم - نیازی به خودشناسی و بهبود که به دیگران مربوط نمی‌شود. فکر می‌کنم که این ممکن است دست کم تا حدی ناشی از درک این باشد که واقعاً نمی‌توانم به یک شخص دیگر در آنچه احتمالاً بیشتر نیاز است کمک کنم تا زمانی که یاد بگیرم چگونه این کار را برای خودم انجام دهم.

پس از NDE

آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
خیر
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
بله در دو سال گذشته، می‌بینم که بسیار اغلب درباره‌ی همکارانم خواب می‌بینم که به نوعی با آنچه در زندگی آن‌ها اتفاق می‌افتد، ارتباط دارد، گاهی حتی جزئیات بسیار غیرمعمولی. ابتدا به شوخی این را با آن‌ها مطرح کردم. اما متوجه شدم که آن‌ها اغلب از این خواب‌ها شگفت‌زده می‌شوند. همچنین دریافتم که خواب دیدن شفاف خیلی ساده‌تر و رضایت‌بخش‌تر است. عجیب‌ترین حس، حس مداوم بودن این‌جا (در این زمان و مکان) و نبودن این‌جا. این حس ناخوشایندی نیست و حس "شیزوفرنیک" بودن از دو نیمه نیست. در واقع، این حس به نوعی بیشتر "کامل" از حس قبلی من از تقسیم آنچه ما "زندگی" و "مرگ" یا "این دنیا" و "دنیا بعدی" می‌نامیم است. بیشتر احساس راحتی دارم که یک پا در هر دو "جهان" دارم و حس هماهنگیِ متناظری وجود دارد. ومع هذا، صلح ذهنی که از تجربه با من باقی مانده و آرزوی من برای اطمینان از تعادل ذهنی (مثلاً جلوگیری از احساس بیش از حد مسئولیت) مهم‌ترین "هدیه ویژه" بوده است. من باور دارم که همانطور که برخی از فلسفه‌های بودایی آموزش می‌دهند، افکار و "افکار شدید" ذهن در زمان مرگ بسیار حیاتی هستند. بنابراین، سعی می‌کنم از "احساسات مزاحم" که ممکن است منجر به احساسی معادل احساس "گناه مسئولیت" شود که در طول تجربیات نزدیک به مرگ (NDE) خود حس کردم، اجتناب کنم.
آیا یک یا چند قسمت از تجربه شما وجود دارد که به‌ویژه برای شما معنی‌دار یا مهم باشد؟ لطفاً توضیح دهید.
تأیید تداوم شخصی هویت به وضوح، قسمت بی‌نظیر تجربه بود. درک اینکه افکار من همان لحظه چنان تاثیری بر حالت ذهنی من خارج از بدن داشت، "بدترین" قسمت -- اما شاید هم بسیار خوب بود، زیرا متوجه شدم (باور دارم) چه چیزهایی را باید کار کنم تا تجربه‌ای کاملاً مثبت داشته باشم وقتی که در نهایت بدنم را بدون هیچ گزینه‌ای برای بازگشت ترک کنم. اساساً، تحقق تداوم یخ روی کیک بود. کیک این بود که یاد گرفتم افکارم به کار روی لازم دارند. بنابراین، فرض می‌کنم، قسمت‌های فقط "بهترین" در تجربه وجود داشت.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟
بله، با دقت انتخاب می‌کنم که با چه کسانی تجربه‌ام را به اشتراک بگذارم، چون فکر نمی‌کنم بسیاری از افراد حتی علاقه‌مند باشند، چه برسد به باور من. عکس‌العمل‌ها عمدتاً مثبت بوده است. همچنین احساسی دارم که توصیف ممکن است برای من به عنوان تجربه یادگیری مهم‌تر از دیگران باشد. فکر می‌کنم تا زمانی که دیگران همان یا رویداد مشابهی را تجربه نکنند، تنها می‌توانند از نظر تحصیلی یا احساسی واکنش نشان دهند و نه از نظر تجربی. و این تجربه است، نه شنیدن تجربه، که به نظر من مهم است. برای مثال، کسانی که تنها با شنیدن از چنین تجربیاتی تحریک می‌شوند احتمالاً بیشتر به ضرر تا منفعت از شنیدن تجربه می‌برند.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
نه، FYI، همیشه از داروها خودداری کرده‌ام زیرا دوست ندارم ذهنم توسط متجاوزان خارجی شکسته و به سرقت رود. اگر به من گفته می‌شد که می‌توانم با استفاده از این یا آن ماده خاص تجربیات نزدیک به مرگم را تکرار کنم، از انجام آن اجتناب می‌کردم. متقاعد شده‌ام که در مورد من، آنچه در رابطه با تجربیات نزدیک به مرگ یا تجربیات مشابه به دست می‌آید باید تنها از خودم حاصل شود و نه اصلاً.
آیا چیزی دیگری هست که بخواهید درباره تجربه خود اضافه کنید؟
من هیچ احساسی ندارم که آنچه تجربه کرده‌ام باید جهانی باشد. برعکس، تمایل دارم باور کنم که آنچه افراد تجربه خواهند کرد، به شدت ""خود ساخته"" بر اساس باورها، طرز فکر و غیره خواهد بود. ممکن است ""خدای"" یا ""خدایان"" وجود داشته باشند که برخی ""روح‌ها"" را به آغوش خود بگیرند؛ ممکن است تجربیات ""باردو"" مشابه آنچه در کتاب تبت مردگان توصیف شده است، وجود داشته باشد. من نمی‌دانم، و فکر نمی‌کنم که مهم باشد که بدانم. احساس می‌کنم لحظه ورود به حالت پس از مرگ ممکن است منحصر به فردترین تجربه انسانی باشد و این یک حوزه است که ما به طور داوطلبانه یا ناخواسته آنچه را که می‌یابیم خلق می‌کنیم.
آیا سوالات دیگری وجود دارد که بتوانیم بپرسیم تا به شما در بیان تجربه‌تان کمک کنیم؟
به نظر من پرسشنامه بسیار کامل بود و افسوس می‌خورم که مهارت یا ذکاوتی برای پاسخ دادن به آن به نحو شایسته ندارم. با این حال از فرصت توضیح تجربیاتم، هرچند به بدی، سپاسگزارم. از فرصتی که برای این کار به من داده‌اید قدردانی می‌کنم و امیدوارم که این کار برای شما مفید باشد.