Joan LH
NDE
استثنایی
مقیاس گریسون: 16
#6896
من از بودن در بدنم به بودن در مکانی از عشق مطلق منتقل شدم. فقط میتوانم آن را مانند بودن در یک استخر شنا توصیف کنم، اما حتی بدنم نیز با این عشق پر شده بود. من با آن یکی بودم، اما همچنین جدا از آن نیز بودم. من همچنان خودم بودم، اما بسیار بیشتر از خودم بودم. من با همه چیز یکی بودم: همه چیز خوب بود. موسیقی زیبایی را میشنیدم، اما مانند موسیقی ما نبود. خود موسیقی بخشی از وجود من بود، اما فکر نمیکنم که میخواندم. بیشتر به این میمانست که آن فقط بخشی از من بود و من بخشی از آن، اما این بسیار بیشتر از فقط من بود. من احساس سبکی و آزادی میکردم: کاملاً آزاد. در این عشق محاصره شده بودم و نیر بخشی از آن بودم. هیچ قسمت واحدی از من، یا هیچ بخشی از چیز دیگری، وجود نداشت که عشق نباشد. افراد به همان روشی که ما اینجا هستیم وجود نداشتند. من هنوز خودم بودم، اما همچنین بخشی از عشق بودم. من به سادگی چیزها را میدانستم بدون اینکه یک کلمه سخن بگویم. من عشق بودم.
من یک بیحسی نخاعی برای ترمیم یک تاندون ضعیف/شل در مچ پای چپم داشتم. زمانی که عمل جراحی تقریباً کامل شد، بیحسی به "مرحله بالا" رسید. این بیحسی بالاتر از کمرم رفت و قلب و ریههایم را متوقف کرد. من به مدت ۵ تا ۸ دقیقه بدون اکسیژن بودم، بسته به مستندات و افرادی که با آنها صحبت کردم. "من ۲۵ ساله بودم، به شدت زنده و به طرز درخشانی سالم. دو سال پیش، مدرک کارشناسی ارشد در الهیات با تأکید بر وزارت جوانان را به پایان رسانده بودم. نتوانسته بودم در کلیسای خود کار پیدا کنم و مقدار زیادی پول از وامهای دانشجویی بدهکار بودم. به یک شغل نیاز داشتم و آماده بودم که سخت کار کنم تا وامهایم را بازپرداخت کنم، بنابراین یک موقعیت در مکدونالدز را پذیرفتم. در ابتدا، از اینکه با مدرک کارشناسی در مکدونالدز کار میکردم شرمنده بودم، اما در نهایت واقعاً از آن لذت بردم. به عنوان یک مدیر همزمان، هنوز با جوانان کار میکردم و دوستان خوبی داشتم.
پس از دو سال کار در مکدونالدز، شروع به برنامهریزی برای بازگشت به مدرسه برای تبدیل شدن به یک پرستار.Registered Nurse کردم. از تحصیل لذت میبردم، در آن خوب بودم و میخواستم شغلی داشته باشم که از آن لذت ببرم و همچنین به من اجازه دهد که از نظر مالی پایدار باشم. زندگی عالی بود و بهتر هم میشد! قبل از شروع به تحصیل مجدد، میخواستم بفهمم آیا چیزی وجود دارد که بتوانم برای تثبیت مچهای پایم انجام دهم. مچهای پای ضعیفی داشتم و اغلب بدون هشدار زمین میخوردم. یک لحظه ایستاده بودم و لحظه بعد روی زمین. این وضعیت جالب بود، اما ممکن بود خطرناک باشد. با آگاهی از اینکه پرستاران زمان زیادی را روی پاهای خود میگذرانند، میخواستم قبل از شروع مطالعات خود این مشکل را حل کنم. یک جراح یک عمل "ساده" برای سفت کردن تاندون در مچ پای چپم پیشنهاد کرد. من قرار بود یک بیحسی نخاعی داشته باشم. این به نظر یک راهحل ساده برای یک مشکل طولانیمدت میرسید و من موافقت کردم که ادامه دهم.
دو چیز از عمل جراحی و بستری شدنم به یاد میآورم:
۱. من به یاد میآورم که در حال تکمیل مدارک به عنوان بخشی از فرآیند پذیرش با مادرم در کنارم بودم. مدارک زیادی وجود داشت و من همزمان هیجانزده و عصبی بودم. صندلیها راحت بودند و چوبهای جداکننده تیره بودند.
۲. من به یاد میآورم که یکی از دختران دبیرستانی در گروه جوانان که من همراهنما بودم، مرا در یک صندلی چرخدار هل میداد. نمیدانم چه کسی بود، اما خیلی خوش گذشت. تقریباً به مدت دو سال چیز دیگری به یاد ندارم، به جز تجربه نزدیک مرگم که بعداً به اشتراک میگذارم.
وقایعی که رخ دادند، همانطور که به من گفته شد، به این صورت بود.
والدینم و چند نفر از دوستانم در اتاق انتظار بیمارستان منتظر من بودند وقتی که صدای یک "کد" در اتاق عمل شنیدند. مادرم به من گفت: "میدانستم تو هستی." عمل جراحی تقریباً به پایان رسیده بود و تاندون من ترمیم شده بود که بیحسی نخاعی به شدت اشتباه پیش رفت. به جای اینکه فقط قسمت پایین بدنم را بیحس کند، به سمت بالا رفت و قلب و ریههایم را نیز به خواب برد. من کد دادم.
واقعاً نمیدانم چقدر بدون اکسیژن بودم زیرا از افراد مختلف شنیدهام حسابهای متفاوتی وجود دارد. به نظر میرسد که بین ۵ تا ۸ دقیقه طول کشیده است. آنها مرا در برانکارد بیمارستانی از کنار والدینم به سمت بخش مراقبتهای ویژه بردند. من در وضعیت جنینی بودم و پزشکان نمیدانستند آیا من هرگز خوب خواهم شد یا نه.
آنها نمیدانستند که آیا در وضعیت جنینی باقی میمانم یا نه. من هوشیار نبودم. ظاهراً، برادر کوچکترم یک یا دو روز پس از حادثه برای دیدن من آمد و شروع به فریاد زدن کرد که برگردم. من و او بسیار نزدیک بودیم و همیشه احساس میکردم که نسبت به او بهخصوص محافظتکننده و دوستداشتنی هستم زیرا او ۵ سال از من کوچکتر بود. در آن زمان بود که بدن فیزیکیام شروع به بهبود کرد. از کما بیدار شدم و توانستم تمام بدنم را حرکت دهم.
میتوانستم صحبت کنم، میتوانستم به سوالات جواب بدهم و میدانستم که کی هستم و دیگران کی هستند. به نظر میرسید که به حالت عادی برگشتهام؛ به استثنای حافظهام. والدینم چند روز پس از اینکه به بیمارستان بستری شدم مرا به خانه آوردند. مادر بعدها به من گفت: «میدانستم که هرچقدر هم که از این قضیه بیرون بیایی، تو دختر من هستی و من تو را دوست دارم. اگر مجبور بودم تمام عمرم به تو رسیدگی کنم، این کار را میکردم. فقط میخواستم زنده باشی، و تو زنده بودی!» من هیچکدام از اینها را به خاطر نمیآورم.
به یاد دارم که حدود ۶ ماه بعد از جراحی، واقعهای که مرا به شدت ترساند. من به کار برگشتم، با حمایت دوستان عزیزم که صاحب رستوران بودند. نمیتوانم تصور کنم که چقدر مؤثر بودم!
یک روز بعد از یک جلسه کارکنان به خانه برگشتم و سعی کردم یادداشتهای جلسه را بخوانم، اما نتوانستم. نمیتوانستم کلمات را کنار هم بگذارم. هیچ چیزی معنادار نبود. هیچ ایدهای نداشتم که جلسه درباره چه چیزی بود و احساس ترس میکردم! جالب است که قبل از این مدت ۶ماهه اینقدر فراموش میکردم که هیچ ایدهای نداشتم که چیزی را فراموش کردهام. خیلی ناامید بودم که والدینم نمیخواستند تنها در خانه بمانم! اینجا من ۲۵ ساله، فارغالتحصیل دانشگاه و عادتکرده به استقلال بسیار بودم، دوباره تحت نظارت والدینم زندگی میکردم.
مادرم به من کمک کرد چندین قرار ملاقات با پزشکان محلیمان بگذارم، از جمله کسانی که در جراحی شرکت داشتند. هر دوی ما میخواستیم دقیقاً بدانیم چه اتفاقی افتاده، آیا دوباره اتفاق میافتد و آیا من هرگز دوباره «عادی» خواهم شد. به پاسخ نیافتیم. برخی از پزشکان قرار ملاقاتهای ما را لغو کردند و دوباره وقت ملاقات نگذاشتند. دیگران به من گفتند که از آنجا که معاینه فیزیکیام در محدوده نرمال است، اوضاع خوب است. به جای پاسخ، فقط سوالات بیشتری پیدا کردیم. در نهایت تصمیم به ارائه یک شکایت قانونی گرفتم، نه برای انتقام بلکه برای پاسخ. باید میدانستم چه چیزی باعث «بیهوشی بالا» شد، آیا دوباره اتفاق میافتد و آیا من هرگز «عادی» خواهم بود. این یک تجربه وحشتناک بود. از شکایت از مردم متنفر بودم اما به پاسخ نیاز داشتم، والدینم نیز به پاسخ نیاز داشتند. من در این شکایت پیروز شدم و ما خارج از دادگاه سازش کردیم. یک شکایت قانونی برای هر کسی که در آن درگیر است چیز وحشتناکی است و ما میخواستیم هر چه زودتر تمام شود. در پایان، متوجه شدم که هر قسمتی از مغزم که در پایان دو سال بهبود یافته بود خوب عمل میکند و هر قسمتی که بهبود نیافته بود: به خوبی عمل نخواهد کرد. از آن زمان، علم ثابت کرده است که سلولهای مغزی ما واقعاً دوباره تولید میشوند و من برای بهبودهای مداوم حافظه و عملکرد مغزم امیدوارم.
به محض اینکه از آسیب مغزیام آگاه شدم، احساس تنهایی بیشتری نسبت به هر زمانی که در تمام زندگیام داشتم کردم.
پزشکان حاضر نبودند که با من در مورد تجربههای جسمی و ذهنیام به بحث کیفی بپردازند. خانوادهام نمیتوانستند داستان معنوی/احساسی من را بشنوند و وقتی شروع به صحبت دربارهٔ آنچه که اتفاق افتاده بود میکردم، سریع موضوع را عوض میکردند. شروع به سوال کردن دربارهٔ سلامت عقل خود کردم، هرچند که احساس میکردم دربارهٔ آنچه اتفاق افتاده مطمئن هستم. والدین من کاتولیکهای سرسختی بودند و جایی در دیدگاهشان برای آنچه که من تجربه کرده بودم وجود نداشت. این تجربه با آنچه که کلیسا دربارهٔ مرگ به آنها آموزش داده بود، همخوانی نداشت. والدین من تمام عمر خود را در درون کلیسا زندگی کردند و برایشان راحتتر بود که تجربه من را نادیده بگیرند تا آموزههای کلیسا را. جایی برای آن نبود. میدانستم که آنها مرا دوست دارند، اما همچنین میدانستم که نمیتوانم دربارهٔ آنچه واقعاً برای من اتفاق افتاده با آنها یا هیچ کس دیگری صحبت کنم.
احساس میکردم که خاطراتی عمیق در درونم از چیزی وجود دارد که نمیتوانستم بهطور کامل در سطح آگاهی درک کنم. من تجربه NDE خود را در درونم داشتم، اما عملاً غیرممکن بود که آن را به کسی دیگر منتقل کنم، زیرا نمیتوانستم آن را توصیف کنم و چون آنها نمیخواستند آن را بشنوند. تجربهای که داشتم در درون من بود. مانند یکی از آن ماهیهای لزج که بچهها با آنها در حمام بازی میکنند، هرچه بیشتر سعی میکردم آن را نگهدارم (NDE من)، سریعتر از دستم فرار میکرد. توصیفش دشوار است اما احساس میکردم بدنم در این دنیا است و بیشتر من در جای دیگری است. نمیخواستم در این بدن باشم. میخواستم به آنجا برگردم. دلم میخواست با کسی دربارهٔ تجربهام صحبت کنم، اما هیچ کس نمیخواست آن را بشنود.
آنها میترسیدند و من این را میدانستم. بهتر بود ساکت بمانم؛ من به اندازه کافی دردسر درست کرده بودم با نزدیک به مردن. میترسیدم که هرگز نتوانم به یاد بیاورم، که همیشه باید تحت مراقبت باشم، که هیچ کس هرگز نخواهد فهمید چه تجربیاتی داشتهام و در حال تجربه کردن هستم، که هرگز نمیتوانم پرستار ثبتنامشده شوم یا حتی بهطور منطقی بخوانم، که همیشه نیاز به مراقبت داشته باشم: مانند یک کودک. به دویدن پرداختم. دویدم و دویدم و دویدم. وقتی میدویدم احساس آزادی میکردم. با سگ اشارهگر کوتاهموی آلمانیام، پنی، میدویدم. عجیب بود که احساس میکردم او مرا به شیوهای درک میکند که هیچ انسان دیگری نمیتواند. ما با هم میدویدیم. در دویدن، آرامش بود. یکی پس از دیگری، با نفسهای سخت، احساس باد بر روی صورتم، ترس کاهش مییافت. میدانستم که دیوانه نیستم. هر سلول بدنم میدانست که آنچه که تجربه کردهام واقعی است و وقتی میدویدم، اجازه میدادم که آن را بپذیرم. هنگامی که دویدن را متوقف میکردم، سعی میکردم به کسانی که مرا دوست دارند، با انکار آن یا سعی در تطابق آن با نظام اعتقادیشان: نظام اعتقادی قدیمیام، توجه کنم. میل من به رضایت والدینم بر میل من برای بیان داستانم غلبه داشت. نمیخواستم متفاوت باشم. اما بودم.
احساسات و برداشتها را به یاد میآورم. من تونلی ندیدم. نوری ندیدم. بازنگری زندگی نداشتم. عیسی یا هیچ موجود روشن دیگری را ندیدم. تجربه من با اکثر تجربیات نزدیک به مرگ متفاوت بود. من فقط این تجربه عمیق از عشق، وحدت و آزادی را داشتم. از بودن در بدنم به بودن در مکانی از عشق مطلق منتقل شدم.
من فقط میتوانم آن را مثل بودن در یک استخر شنا توصیف کنم، اما حتی بدن من با این محبت پر شده بود. من یکی با آن بودم، اما همچنین جدا از آن. من هنوز خودم بودم، اما فراتر از خودم بودم. من با همه چیز یکی بودم: همه چیز خوب بود.
من موسیقی زیبا شنیدم، اما مانند موسیقی ما نبود. خود موسیقی بخشی از من بود، اما فکر نمیکنم که میخواندم. بیشتر شبیه این بود که فقط بخشی از من بود و من بخشی از آن، اما بیشتر از تنها من بود. من احساس سبکی و آزادی کردم: کاملاً آزاد! من در این محبت در آغوش گرفته شدم و همچنین بخشی از آن بودم. هیچ یک از بخشهای من یا بخشهای چیز دیگری وجود نداشت که محبت نباشد. افراد در همان روش که ما در اینجا وجود داریم وجود نداشتند. من هنوز خودم بودم، اما همچنین بخشی از محبت بودم. من به سادگی چیزها را میدانستم بدون اینکه یک کلمه سخن گفته شود. من محبت بودم. میدانستم که ادیان اشتباه کردهاند، همه ادیان. هیچ راهی برای اینکه قوانین و داوری از این بیاید وجود ندارد. آنها همه چیز را خیلی پیچیده کردند وقتی که واقعاً خیلی آسان بود. تنها محبت وجود دارد و ما همه بخشی از آن هستیم. هیچ راهی نیست که نمیتوانیم محبت شویم، اهمیت ندارد. ما محبت هستیم. زمان واقعاً وجود ندارد و وجود نداشته است. من همیشه خانوادهام را در زمین دوست داشتم، اما اصلاً آنها را دلتنگ نشدم. اصلاً به آنها فکر نکردم. من خوشحالتر و شادتر از هر زمانی که به یاد دارم بودم. احساس ارتباط کامل با همه و همه چیز را داشتم. ما به هم مرتبط هستیم. ما همه یکی هستیم.
البته هیچ چیزی به نام "مرگ" وجود ندارد. این تجربه مرا تغییر داده است. ای کاش میتوانستم بگویم که هرگز دوباره عصبانی نشدهام، هرگز دوباره در توهم جدایی نیفتادهام و هرگز دوباره درباره قابل زندگی بودن خود شک نکردهام: اما این درست نیست. من در فرم انسانی هستم با تمام چالشها و فرصتهایی که این وجود فراهم میکند: اما - میدانم که من خیلی بیشتر از آن هستم و شما نیز همینطور هستید.
این تجربه مسیر زندگی من را تغییر داد و همچنان در حال گسترش است. من یک بهبودی معجزهآسا داشتم. بیشتر عملکردهای مغز من به خوبی کار میکنند. من نمیتوانم ریاضیات را درک کنم، که هرگز در آن خوب نبودم. من به راحتی چیزها را فراموش میکنم، به خصوص نامها. خستگی حافظه من را بدتر میکند. من هرگز آن دو سال را دوباره به دست نیاوردم و از آن زمان نیز زمانهای زیادی را از دست دادهام. اما من به طرز زنده، شاداب و خوشحال هستم! من به دانشگاه برگشتم هرچند اولین بار که سعی کردم آناتومی و فیزیولوژی را گذراندم. برای کسی که همیشه در تحصیلاتش موفق بوده احساس خجالتآور بود، اما بار دوم آن را گذراندم. من به مدت نزدیک به ۲۰ سال به عنوان پرستار کار کردم و آن را دوست داشتم.
من به ویژه از کار با کسانی که به "مرگ" نزدیک میشوند لذت میبردم. من از "مرگ" هیچ ترسی ندارم و این خود به خود آرامش را برای افرادی که به گذارشان نزدیک میشوند به ارمغان میآورد. من به مطالعه علم الهیات ادامه دادم و مدرک کارشناسی ارشد در علم الهیات روحانی گرفتم. آرزوی من این بود که "نور" را به کلیسا بیاورم، با کار کردن با کودکان، نوجوانان و خانوادهها. در نهایت مشخص شد که من نمیتوانم در هیچ دین سازمانیافتهای کار کنم. دین برای بسیاری از مردم مفید است و من آن را قضاوت نمیکنم، اما نمیتوانم در سیستمهای اعتقادی محدود آنها زندگی کنم.
سالها تلاش کردم! از طریق دانشگاه سانتا مونیکا به درمان عمیق دست یافتم و با مناطق متعادلنشده درون خود، از زمان تجربه نزدیک به مرگم، صلح برقرار کردم.
در حالی که به ارزشهای والدینم احترام میگذارم، بالاخره تصمیم به زندگی خودم گرفتهام. بخشی از این، بهطور علنی صحبت کردن درباره تجربه نزدیک به مرگم است. مادر عزیزم، و نزدیکترین همپیمانم در تمام این مدت، از دنیا رفته و اکنون نسبت به او احساس نزدیکی بیشتری میکنم نسبت به زمانی که او در شکل فیزیکی بود. او حالا آن را درک میکند و عشق ما عمیق است. من تمایل سیریناپذیری به خواندن، یادگیری و کمک به مردم برای بهبودی از تمام اعتقادات محدودکنندهای که درباره خود داریم، دارم. کتابهای زیادی درباره تجربیات نزدیک به مرگ خواندهام و احساس نیاز به شنیدن داستانهای دیگران دارم. در حال حاضر به عنوان یک مربی حرفهای متمرکز بر روح کار میکنم و به زودی به عنوان داوطلب با بستریها (Hospice) آغاز به کار خواهم کرد.
من به نوجوانان بسیار علاقهمند هستم و شک دارم که وقتی دختران عزیزم به دانشگاه میروند و زندگی خود را آغاز میکنند، مشغول کار با آنها شوم. در حال حاضر، قلبم زمانی که به کسی کمک میکنم تا به واقعیت اینکه آنها موجودات الهی هستند که تجربه انسانی دارند، بیدار شود، شادی میکند: و آنها همینطور که هستند، بدون نیاز به انجام هیچچیز، مورد عشق قرار دارند. من ۱۸ سال است که به طور خوشبختانه ازدواج کردهام و ما از نعمت والد بودن برای دو دختر فوقالعاده، که اکنون ۱۴ و ۱۶ ساله هستند، برخوردار بودهایم. من باور دارم که آنها دلیل بازگشتم هستند. آنها قرار است این جهان را بهتر کنند، فقط با بودن در آن. من بسیار خوشحالم و امیدوارم برای سالهای زیادی در جسم فیزیکیام باقی بمانم. هنوز کارهای شادیآور زیادی انجام خواهم داد و امیدوارم برای سالهای بیشتری در این جسم باشم، اما وقتی زمان رفتن به خانهام باشد، دوباره جشن خواهم گرفت! نمیتوانم صبر کنم.
در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکنندهای به زندگی وجود داشت؟
بله، مرتبط با جراحی، مرگ بالینی (توقف تنفس یا عملکرد قلب یا عملکرد مغز)
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی میکنید؟
کاملاً دلپذیر
تجربه شامل
تجربه خارج از بدن
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شدهاید؟
نه
من آگاهی از بدنم را از دست دادم
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمرهی شما مقایسه میشد؟
آگاهی و هوشیاری بیشتر از حالت عادی
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
من در طول تجربه نزدیک به مرگم در سطح بالایی از آگاهی بودم، به گونهای که آن را با وضوح بیشتری نسبت به هر چیز دیگری در زندگیام به خاطر دارم. در طول هر روز، نوساناتی در آگاهی و هوشیاری دارم، اما در طول تجربه نزدیک به مرگم، بسیار هوشیار و آگاه بودم. نوسانی در انرژیام وجود نداشت.
آیا افکارتان سریع شده بود؟
به شدت سریع
آیا زمان به نظر میرسید که سریعتر یا کندتر از حد معمول میگذرد؟
همه چیز به نظر میرسید به طور همزمان رخ میدهد؛ یا زمان متوقف شد یا معنای خود را از دست داد. من به وضوح به یاد دارم که میدانستم زمان وجود ندارد. این موضوع به من در زندگیام آرامش زیادی بخشیده است، زیرا زمانی که مادرم درگذشت، میدانم که برای او این لحظه به مانند یک آن خواهد بود و ما همه دوباره با هم خواهیم بود. هیچ چیز به نام زمان وجود ندارد؛ تنها برای یادگیری ما به عنوان بخشی از توهم در حال 'زندگی' وجود دارد. ما به وضوح نیاز نداریم که برای عزیزان درگذشتهام آرزوی 'آرامش ابدی' کنیم: آنها در حال استراحت نیستند!
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
بیشتر از حد معمول
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
در طول تجربهام هیچ دیدی نداشتم. چیزی نمیبینم، اما همچنین تاریکی را هم به خاطر نمیآورم.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
صدای زیبای خواندن را شنیدم، اما با گوشم نیست. انگار موسیقی را حس میکردم.
آیا به نظر میرسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق میافتد آگاه بودید؟
خیر
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
خیر
آیا در تجربهتان موجوداتی را دیدید؟
نه
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
نه
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شدهاید؟
نه
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
نه
آیا به نظر میرسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شدهاید؟
یک مکان ناآشنا و عجیب بسیار عجیب است زیرا نمیتوانم توصیف کنم که این مکان چگونه به نظر میرسید، اما بیشتر از هر زمان دیگری، یا از آن زمان به بعد، احساس میکردم در خانه هستم. این قطعاً یک دنیای دیگر و غیرزمینی بود، اما مطمئن نیستم که آیا واقعاً یک 'مکان' بود که ما معمولاً به آن فکر میکنیم.
تجربه شامل
لحن احساسی قوی
چه احساسات دیگری را در طول تجربه احساس کردید؟
صلح، آرامش، شادی، آزادی، عشق. من میگویم «مطمئن» هم هستم اما آن کلمه برای قطعیتی که در مورد اینکه کی و چه چیزی هستم احساس میکردم بسیار کوچک است؛ هیچ جایی برای چیزهایی مانند شک و قضاوت وجود نداشت: همه چیز صلحآمیز و شاد بود.
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
صلح یا لذت فوقالعاده
آیا احساس شادی داشتید؟
شادی فوقالعاده
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
احساس یگانگی یا هماهنگی با جهان را داشتم.
تجربه شامل
دانش یا هدف خاص
آیا بهطور ناگهانی بنظر میرسید همه چیز را میفهمیدید؟
همه چیز در مورد کائنات را احساس کردم. جالب است که تنها چیزی که به وضوح به یاد دارم این است که 'همه ادیان اشتباه هستند: همه ادیان'. این یک دانستن فوری بود که ما بر روی قوانین، بر روی رنج، بر روی تلاش برای 'درست شدن با خدا' تمرکز کردهایم در حالی که همیشه 'درست' بودهایم و در قلب خدا قرار داشتهایم. تنها مسیحیت نبود که من احساس کردم 'اشتباه' است بلکه همه ادیان اینگونه بودند. علاوه بر این، این آگاهی از وسعت عشق داشتم - که هیچ چیز دیگری وجود نداشت. به یاد میآورم که چگونه بر پیچیدگیهایی که خودمان ایجاد کرده بودیم میخندیدم. امکان ندارد از خدا جدا شد، زیرا ما همه بخشی از خدا هستیم. خدا یک موجودیت نیست: این یک نیروی زنده است و آن عشق است.
آیا صحنههایی از گذشته به یادتان آمد؟
نه
آیا صحنههایی از آینده به شما آمد؟
نه
آیا به مرز یا نقطهای بدون بازگشت رسیدید؟
نه
قبل از تجربهتان، برای زندگی مذهبی/روحانیتان چه اهمیتی قائل بودید؟
برای من بسیار مهم است
آیا قبل از تجربهتان چه دینی داشتید؟
مسیحی- کاتولیک من فقط 'کاتولیک' نبودم، من لیسانس الهیات را از یک کالج کاتولیک گرفتم و به عنوان وزیر جوان در یک پارش کاتولیک و یک جماعت کوچک لوتری کار کردم.
آیا شیوههای مذهبی شما از زمان تجربهتان تغییر کرده است؟
بله من از کاتولیک به تفکر نوین رفتم.
پس از تجربهتان، برای زندگی مذهبی/روحانیتان چه اهمیتی قائل هستید؟
برای من بسیار مهم است
اکنون دین شما چیست؟
ادیان دیگر- عصر نو "عصر نو" معانی منفی زیادی دارد، اما من در کلیسای وحدت و همچنین جنبش آگاهی درونی روحانی شرکت میکنم.
آیا تجربه شما شامل ویژگیهایی بود که با باورهای دنیوی شما سازگار باشد؟
محتوایی که هم با باورهایتان در زمان تجربهتان سازگار بود و هم ناسازگار بود. همیشه به زندگی پس از مرگ و به خدا ایمان داشتم. با این حال، تجربه نزدیک به مرگ من فراتر از هر باور ذهنیای بود که تا آن زمان با آن زندگی کرده بودم. در یک لحظه از آموزهها و دگمهای کلیسای کاتولیک به تفکر عصر نو منتقل شدم (اگرچه مدتها تلاش کردم تا کلیسای کاتولیک را به سمت خدای زندهای که در طول NDEام به آن بیدار شده بودم هدایت کنم). هر یک از ما بخشی از خدا هستیم و خدا بسیار بیشتر از هر یک از ما است. «بهشت» و «جهنمی» وجود ندارد، مگر آنچه که برای خودمان انجام میدهیم. گمان میکنم قضاوتهایی که علیه خود داریم جهنم واقعی هستند.
آیا به دلیل تجربهتان در ارزشها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله. این بخش برای من چالشبرانگیزترین بود. بسیار میخواستم تجربهام به باورهای خانوادهام و کلیسایم که مرکز زندگیام بودند، بگنجد. مدرک کارشناسی را گرفتم تا به مردم، درون کلیسا، کمک کنم به خدای عاشقی که تجربه کرده بودم بیدار شوند. همان «خدای»، به باور من، که عیسی خواسته بود ما تجربه کنیم. پس از ۴ سال کار به عنوان یک زن در کلیسا، روشن شد که هیچ تطابقی بین باورهایم نخواهد بود. کلیسایم را ترک کردم که شاید دردناکترین تصمیم زندگیام بود. این کار را تا ۲۵ سال بعد از NDEام نکردم، چون آنقدر دردناک بود (چند سال پس از NDEام به تفکر نوین پرداختم زیرا با تجربهام بیشتر همخوانی داشت؛ اما اشتیاق من برای باقی ماندن به عنوان بخشی از خانوادهام و کلیسا از اشتیاق زندگی با خود واقعیام قویتر بود. این بخشی از یادگیریام در این زندگی بود.) پنج سال از ترک کلیسا میگذرد و من خودم را، خود واقعی و اصیلم را پیدا کردهام، همسو با NDEام و زندگی کردن از آن تجربه. فارغ از اینکه چه کسی مرا باور میکند یا نه، و چه کسی مرا تأیید میکند یا نه. قدردان دانشگاه سانتا مونیکا و عشق برای راهنمایی من به خود واقعی و اصیلم هستم.
آیا به نظر میرسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شدهاید یا صدایی ناشناس شنیدهاید؟
خیر
آیا ارواح مردگان یا روحانیان را دیدید؟
خیر
آیا با موجوداتی مواجه شدید که قبلاً روی زمین زندگی میکردند و در ادیان با نام توصیف شدهاند؟ (مثلاً: عیسی، محمد، بودا، و غیره؟)
خیر
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
بله، من حس میکردم که برای تمام زمان وجود داشتم، اما یادداشتهای روشنی از زندگیهای دیگری ندارم.
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟
بله، من حس بسیار قوی از بودن جزئی از همه چیز داشتم. ما همه یکی هستیم. من فردیت خود را از دست ندادم و با این حال جزئی از چیزی بودم که به طرز فوقالعادهای بیشتر از خودم بود. هنوز میتوانستم 'خودم' را احساس کنم، در درون عشق که ما همه جزئی از آن هستیم. این قسمت بسیار
آیا قبل از تجربه خود به وجود خداوند باور داشتید؟
خدا قطعا وجود دارد
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
بله، تصویر من از خدا از تصویر تثلیث به خدایی که واقعاً همه چیز است - نیرویی، قدرتی - عشق تغییر کرد. من به سادگی این را درست احساس کردم. ما همه جزئی از خدا هستیم و همه چیز نیز همینطور. خدا قطعا وجود دارد - اما نه مانند آنچه بیشتر مردم تصور میکنند، بهویژه نه مانند آنچه من تصور کرده بودم.
آیا پس از تجربه خود به وجود خداوند باور دارید؟
خدا قطعا وجود دارد
در طی تجربهتان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
بله دانشی ویژهای که 'میدانم' در طول تجربه NDE من مرا پر کرد، بدون اینکه کلمهای بشنوم. من ناگهان فقط Certain چیزهایی را راست میدانستم. من به تازگی قبول میکنم که بخشی از هدفم برای بازگشت کمک به دیگران برای بیدار شدن به حقیقت ساده است: ما عشق هستیم، ما بخشی از خدا هستیم و هرگز نمیتوانیم از خدا جدا شویم. علاوه بر این، از زمانی که به 'پشت' برگشتم، عطشی سیریناپذیر برای آموزش مداوم، به ویژه همه چیزهای معنوی، داشتم. تنها چیزی که در نهایت اهمیت دارد، رشد روحانی ماست و ما این کار را با پیروی از شادیامان انجام میدهیم: و این از دانستن یگانگی ما جاری میشود.
آیا قبل از تجربهتان معتقد بودید که زندگیهای زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنادار و مهم هستند
در طی تجربهتان، آیا اطلاعاتی درباره معنی زندگی به دست آوردید؟
بله وقتی که من درباره ادیان 'میخندیدم' در حال خندیدن به این بودم که زندگی را چقدر سخت کردهایم. واقعاً بسیار آسان است. تمام کاری که باید انجام دهیم این است که خودمان باشیم و محبت کردن را که هستیم بیان کنیم. ما میتوانیم این کار را به سادگی با دم و بازدم انجام دهیم. هر یک از ما هدایایی برای اشتراک داریم، ت
آیا قبل از تجربه خود به زندگی پس از مرگ باور داشتید؟
به طور قطع زندگی پس از مرگ وجود دارد
آیا پس از تجربه خود به زندگی پس از مرگ باور دارید؟
به طور قطع زندگی پس از مرگ وجود دارد بله من قطعیتی داشتم که هر جا که بودم، بسیار 'واقعیتر' از چیزی است که ما به عنوان 'زندگی' تجربه میکنیم. نه تنها زندگی بعد از 'مرگ' وجود دارد بلکه آن 'خانه' واقعی ماست.
آیا قبل از تجربه خود از مرگ میترسیدید؟
من کمی از مرگ ترسیدم
آیا پس از تجربهتان از مرگ میترسید؟
من از مرگ نمیترسم
قبل از تجربهتان، آیا در زندگیتان ترس داشتید؟
در زندگی دنیویام بهطور متوسط ترسناک بودم
پس از تجربهتان، آیا در زندگیتان ترس داشتید؟
در زندگی دنیویام ترسناک نیستم
آیا قبل از تجربهتان معتقد بودید که زندگیهای زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنیدار و با اهمیت هستند
آیا پس از تجربهتان معتقد بودید که زندگیهای زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنا دار و مهم هستند
آیا اطلاعاتی درباره چگونگی زندگی کردن به دست آوردید؟
بله
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره سختیها، چالشها و دشواریهای زندگی به دست آوردید؟
بله، میدانستم که واقعا مهم نیستند. به همان اندازه که من به درد خانوادهام که در زمین تجربه میکردند فکر نکردم، احساس میکنم به محض اینکه بدنهایمان را ترک کنیم، تمام خاطرات آن درد از ما میرود. هر چیزی که ما در اینجا تجربه میکنیم
قبل از تجربهتان، آیا انسان مهربانی بودید؟
کمی نسبت به دیگران دلسوز بودم
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره عشق به دست آوردید؟
بله، همانطور که بالاتر بحث کردم، همه چیز عشق است. ما زندگی را پیچیده میکنیم. عشق تمام چیزی است که وجود دارد و ما بخشی از آن هستیم.
پس از تجربهتان، آیا انسان مهربانی بودید؟
بسیار نسبت به دیگران دلسوز شدم
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربهتان رخ داد؟
تغییرات زیادی در زندگی من اتفاق افتاد. در حالی که برخی از باورهای من به نظر نمیرسد به خاطر تجربۀ نزدیک به مرگم تغییر کرده باشد، درست در مقابل این موضوع وجود دارد. در حالی که من همیشه به زندگی پس از مرگ، به خدا، به مراقبت از انسانیت و اینکه زندگی ما معنا دارد، باور داشتم: کیفیت و عمق آن باورها تغییر کرد. من از یک تجربۀ ذهنی/فیزیکی زندگی و زندگی به یک تجربۀ روحی/عاطفی در عشق رفتم که به طرز کامل زندگی من را تغییر داد. من بارها تلاش کردهام که از این 'دانستن' فرار کنم - که به حالت 'عادی' برگردم. اما در نهایت، من هدیهای را که تجربۀ نزدیک به مرگم بود را پذیرفتهام و به خودم اجازه دادهام که فقط با آن بروم: آن را جشن بگیرم و با دیگران به اشتراک بگذارم. ما هیچ چیز برای ترسیدن نداریم، هرگز.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
بله. واقعاً برای من سخت است که سطحی باشم. نمیتوانم بازیهای اجتماعی زندگی را انجام دهم. دوست دارم سرگرم شوم اما برای من، EVERYTHING به معنویت ما مربوط میشود و این برای بسیاری از مردم آزاردهنده است. یاد گرفتهام که همه چیز را که درک میکنم به اشتراک نگذارم، اما تمام دوستان نزدیک من بهطور آگاهانه در یک مسیر روحانی هستند. من دوستان زیادی ندارم اما دوستانی که دارم بسیار نزدیک هستند. مردم از دین قبلی من واقعاً در درک/پذیرفتن من مشکل دارند.
آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله. مطمئن نیستم که حتی در سال 1985 نام NDE را شنیدهام. میدانم که کلمات لازم برای توضیح آن را نداشتم. هنوز هم ندارم: آنها وجود ندارند. توضیح یک تجربۀ خارج از بدن از طریق زبان بدن غیرممکن است.
چقدر دقیق تجربه خود را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داد به خاطر دارید؟
من تجربۀ نزدیک به مرگم را بهطور دقیقتری به یاد میآورم تا سایر رویدادهای زندگی که در اطراف زمان تجربۀ نزدیک به مرگم اتفاق افتاد. این برای من شگفتانگیز است که در حالی که من بهطور کامل دو سال از زندگیام را به یاد نمیآورم، و بسیاری از خاطرات دیگر از آن زمان - تجربۀ نزدیک به مرگم را به وضوح به یاد میآورم. این لحظه تعیینکننده زندگی من است.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
بله حافظهام خراب است! اما شهودهام قوی و در حال رشد است.
آیا یک یا چند قسمت از تجربه شما وجود دارد که بهویژه برای شما معنیدار یا مهم باشد؟ لطفاً توضیح دهید.
دانستن اینکه 'مذهبها اشتباه میکنند' برای من مهم است چون اکنون خارج از تمام مذاهب کار میکنم تا به مردم کمک کنم به خوبی Authentik خود بیدار شوند. دانستن اینکه ما همه در هم مرتبط هستیم یکی دیگر از تجارب تحولآفرین زندگی است. این باعث میشود من بپذیرم افراد را، همانطور که هستند، آسانتر.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشتهاید؟
بله بلافاصله پس از تجربهام سعی کردم این تجربه را با خانواده و دوستانم در میان بگذارم. واکنش آنها ناباوری بود. من تحت تأثیر واکنش آنها قرار گرفتم. تلاش کردم به شدت تجربهام را فراموش کنم و به سیستم باورهای قبلیام زندگی کنم. میترسیدم اگر حقیقت خود را زندگی کنم، همه من را طرد کنند و من یک عمر احساس طرد شدگی به عنوان یک کودک به خاطر جابجایی هر سال در زندگیام تا کلاس هفتم داشتم. طرد شدگی یکی از فرصتهای یادگیری در زندگی من است: و NDE من بخشی از آن است. اکنون، تصمیم دارم به دنیا بگویم! من خودم را به اندازه کافی دوست دارم که به دیگران اجازه دهم قضاوت کنند؛ این به من تأثیر نمیگذارد.
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
خیر
شما درباره واقعیت تجربهتان در کوتاه مدت (روزها تا هفتهها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود بخشی از من بود، نمیتوانستم تظاهر کنم که اتفاق نیفتاده یا اینکه واقعی نبوده است، هرچند خیلی سعی کردم که آن را فراموش کنم.
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربهتان دارید؟
تجربه قطعاً واقعی بود. این تجربه زندگی من را تغییر داد. این بخشی از آن چیزی است که من هستم. این یک هدیه است و زمان آن رسیده که آن را با جهان به اشتراک بگذارم، این بخشی از هدف من است. همه ما فقط کافیست که عشق بورزیم، اما هر یک از ما هدایای خود را داریم و استعدادهایی برای کمک به دیگران در بیدار شدن به سوی عشق: هدایای من بر اساس این تجربه ریشه دارند.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
بله. زمانی که برای اولین بار بچههایم را در آغوش گرفتم، تجربهای از عشق بدون قید و شرط که از من به سمت آنها جریان داشت را داشتم. این نزدیکترین چیزی است که من از عشق تجربه کردهام بعد از نزدیک به مرگ؛ هرچند که در مدیتیشن و برخی فرآیندهای چشمان بسته، نشانههایی از آن دریافت میکنم.
آیا چیزی دیگری هست که بخواهید درباره تجربه خود اضافه کنید؟
چیزی به نام 'زمان تسلیبخش است' وجود ندارد، زیرا من بچهها و همسرم را به قدری دوست دارم که از این که میدانم بعد از 'مرگ' همگی با هم خواهیم بود، تسلی مییابم. در آخر، من ترسی ندارم.