Duane S

NDE استثنایی مقیاس گریسون: 28
#7743

توضیحات تجربه

مردن برای واقعاً زندگی کردن نوشته دواین اف اسمیت. برای اطلاعات بیشتر اینجا کلیک کنید






چیزی که به عنوان یک مزاحمت جزئی سلامت آغاز شده بود به وضعیتی بدتر دچار شد. دکتر مدیریت پرونده من یک پزشک از مرکز پزشکی استنفورد را فراخواند. پس از یک معاینه کامل، دکتر من خوش‌بین بود. او گفت که آن‌ها در حال توسعه یک عمل جدید پیشگامانه برای آنچه که تا کنون یک وضعیت غیرقابل درمان بود، هستند. دانشگاه استنفورد قرار بود یک عمل مورد آزمایش دیگر انجام دهد و دکتر من احساس کرد که من ممکن است گزینه‌ای عالی برای این روش جدید باشم. این جراحی می‌توانست تسکین قابل توجهی ارائه دهد اگر همه چیز خوب پیش برود. و اگر جراحی موثر نبود، پیش‌آگهی من به هر حال خوب نبود. برای من و همسرم هیچ شکی در مورد تصمیم‌گیری‌ام وجود نداشت. بدون جراحی، من کجا می‌بودم؟

آزمایش‌های بیشتری آغاز شد. من در همه جا مورد آزمایش قرار گرفتم و از مایعات بدنی که نمی‌دانستم دارم، تخلیه شدم. با وجود آنچه پزشکان از ابتدا گفته بودند، هنگامی که تمام آزمایش‌ها کامل شد، به نظر می‌رسید پیش‌آگهی چندان روشن نیست. پزشکان احساس کردند که وضعیت من به حدی بدتر شده است که نمی‌توانم عمل جراحی را زنده بمانم. ظاهراً وضعیت پزشکی من منجر به آسیب‌پذیری شدید در برابر حملات قلبی و سکته مغزی شده بود. احتمال مشخصی وجود داشت که من در حین عمل جراحی بمیرم.

حتی اگر من آماده بودم ریسک روش جدید را به جان بخرم، هیچ پزشکی نمی‌خواست روی مردی عمل کند که احساس می‌کردند ممکن است در حین عمل بر اثر سکته یا حمله قلبی بمیرد. اگرچه آن‌ها به این موضوع اعتراف نمی‌کردند، اما نمی‌خواستند تمام برنامه جدید خود را با نجات ندادن یکی از اولین بیمارانشان به خطر بیندازند، حتی اگر خود روش بدون اشکال پیش می‌رفت. توصیه آن‌ها به من این بود که به خانه بروم و کارهایم را مرتب کنم. در بهترین حالت، گفتند که من حدود پنج ماه برای زندگی دارم. با تنها چهل و یک سال سن، آنچه به من گفتند واقعاً در من نفوذ نکرد؛ حداقل در ابتدا. همسرم و من می‌دانستیم که به یک مقطع دشوار در زندگی‌مان برخورد کرده‌ایم، اما تا آن زمان هنوز واقعاً درک نمی‌کردیم که چه چیزی در پیش است. آینده‌مان پر از رویای ما و برنامه‌ها بود. در هیچ یک از آن برنامه‌ها جایی برای مردن یکی از ما وجود نداشت. پس از همه، من چندین پروژه املاک و مستغلات در حال کار داشتم و تعهداتی برای انجام داشتم.

به نظرم زمانی که در حال رانندگی به خانه بودیم و متوجه شدیم که از من خواسته نشده که هیچ وقت ملاقات آینده‌ای را تنظیم کنم، همه چیز شروع به تأثیر گذاشت. در ابتدا، حکم مرگ تأثیر کمتری بر من داشت از آنچه که انتظار داشتم. شاید به دلیل خستگی شدیدی بود که پس از ماه‌ها بی‌خوابی یا خواب کم ناشی از وضعیت خود حس می‌کردم. سپس شروع به فکر کردم، حتی اگر این مشکل را شکست بدهم، آیا می‌توانم در سال‌های آینده شادی واقعی و ماندگار پیدا کنم؟ بارها از خودم پرسیدم، آیا زندگی واقعاً فقط درباره داشتن ماشین‌های جدید، هواپیماها، خانه‌های بزرگتر و تعطیلات بیشتر است؟ اما جاده زندگی تنها سخت‌تر و سنگ‌لاخی‌تر شد.

از آنجایی که هیچ باور معنوی نداشتم، آغنوتیسم من آرامشی که نیاز داشتم را فراهم کرد. من باور داشتم که وقتی بمیرم، همه چیز تمام خواهد شد و به فراموشی و خوابی که فراهم می‌آورد، چشم‌انتظار بودم. از آنجایی که باور دارم که باورهای ما واقعیت ما را شکل می‌دهند، هیچ ترسی از مرگ نداشتم. یک بار که با ایده فراموشی راحت شدم، جهان می‌توانست بدون من ادامه پیدا کند: من چیزی برای ترسیدن نداشتم. از ابتدا می‌دانستم که زندگی من در نهایت به مرگ ختم خواهد شد. این سؤال نبود که آیا می‌میرم یا نه، بلکه فقط این بود که چه زمانی می‌میرم. من راهی برای توجیه داشتم، یک هزار سال دیگر چه تفاوتی خواهد داشت؟ بالاخره می‌توانستم برای مدت طولانی، طولانی بخوابم. چگونه آن فکر جذاب شد حیرت‌انگیز بود. در حالی که به نقطه‌ای نرسیده بودم که واقعاً بخواهم همه چیز را پایان دهم، ایده خوابیدن بسیار زیاد و استراحت ابدی جذابیت بسیار قوی‌ای داشت.

پایان

یک صبح زود، در تاریک‌ترین قسمت شب درست قبل از سپیده دم، احساس کردم که پایان نزدیک است. جنگیدن برای نفس کشیدن به مدت ماه‌ها به من احساس داد که هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست جز اینکه بتوانم نفس بکشم و بخوابم. هر روز بدتر از روز قبل بود و فردا وعده می‌داد که حتی بدتر از امروز باشد. همه آنچه می‌خواستم، تسکینی در هر هزینه‌ای بود. وضعیت پزشکی من از زمانی که به من گفته بودند تنها پنج ماه دیگر زنده‌ام، سیزده ماه پیش، به تدریج بدتر شده بود.

مدتی است که تنها راهی که می‌توانستم بخوابم نشسته در یک صندلی بود. حالا، حتی آن هم به خوبی کار نمی‌کرد. همچنین، صدایی که هنگام تلاش برای نفس کشیدن تولید می‌کردم، برای همسرم و من غیر ممکن می‌ساخت که شب‌ها در یک اتاق باشیم. از آنجایی که دخترانم خواب‌های سبک داشتند، اکنون در دفترم در طبقه پایین می‌خوابیدم. آنجا، تمام شب را در صندلی قدیمی‌ام می‌گذراندم، راست نشسته و تلاش می‌کردم بخوابم. آن شب کاملاً تنها در صندلی قدیمی‌ام بودم که بین یک لحظه خواب و یک نفس برای تنفس، ناگهان در حال سقوط به درون فضا بودم.

فقط به سقوط ادامه می‌دادم، در آسمان سیاه در حال غلتیدن، با ترسی فلج‌کننده و عریان. به جای بیدار شدن، مانند رویاهای سقوطی که در گذشته داشتم، فقط به سقوط و سقوط ادامه می‌دادم. در حال غلتیدن بدون کنترل در حال سقوط به درون تاریکی بودم. به تدریج، به طوریکه در حال غلتیدن بودم، متوجه نوری نرم در یکی از قسمت‌های آسمان سیاه شدم. توجه من به سمت نور جلب شد و به نظر می‌رسید که مرا آرام می‌کند. در حالی که به نور نگاه می‌کردم، جذابیت من به سمت آن قوی‌تر و قوی‌تر می‌شد. هرچند که برای نگه داشتن نور در دیدم تلاش می‌کردم، هرچه بیشتر روی آن تمرکز می‌کردم، آرام‌تر می‌شدم. سپس متوجه شدم که به سمت نور در حال سقوط هستم. هرچه به نور نزدیک‌تر می‌شدم، نورانی‌تر می‌شد. احساسی از صلح عمیق و گرما از چاکرای پایه‌ام آغاز شد و به بالا در سراسر بدنم پخش شد در حالی که غلتیدن آهسته‌تر شد.

ورود من

در افق دوردست، که در برابر نور سیاه‌تر به نظر می‌رسید، آنچه در ابتدا به نظر می‌رسید یک خط ناهموار در آسمان شب بود، مشاهده کردم. هر چه به آن نزدیک‌تر شدم، به خطی از مردم تبدیل شد که افق را در بر گرفته بود. هنگامی که آنها آمدند تا به من خوش‌آمد بگویند، در پس‌زمینه نور، همه‌ی آنها را می‌شناختم. برخی از آنها از زندگی‌ام در زمین بودند؛ برخی دیگر نبودند. آنجا جد بزرگم، ایموس، همراه با سگ محبوبم، بچ، بود که دمی خود را به نشانه خوش‌آمدی تکان می‌داد. هر دو شخصیت‌های مرکزی در بخش ایده‌آل‌گرایانه کودکی‌ام بودند. همچنین پدربزرگ فرنگی‌ام با لبخند مملو از دانایی و شگفتی‌اش حضور داشت. همچنین عمه عزیزم الینور و دایی محبوبم سیدنی در این استقبال بودند. حتی مردی که در یک دامداری در بالای رودخانه از ما زندگی می‌کرد و همیشه با من مهربان بود، نیز در جمع بود. او به من کاری داد، حتی وقتی که واقعاً به کمک نیاز نداشت. معلم مدرسه محبوبم و افراد مختلف دیگری را نیز دیدم که در زندگی‌ام در زمین نقشی داشتند ولی از پیش رفته بودند. به همین اندازه که دیدن افرادی که در زندگی کنونی‌ام دوستشان داشتم شگفت‌انگیز بود، دیگران هم وجود داشتند. همچنین موجوداتی بودند که از زمان‌ها و مکان‌های دیگر که از آنها آشنا و دوست داشتم، در اینجا حاضر بودند. هنگامی که همه ما ملاقات کردیم، گرمایی در ته معده‌ام بوجود آمد که به تدریج افزایش می‌یافت. به زودی، با شدیدترین احساسات عشق که هرگز تجربه نکرده بودم غرق شدم. عشق به سمت من جریان یافت و دوباره به اطرافیانم بازگشت. به نوعی، این احساس "بازگشت به خانه" بود که در زمان جوانی‌ام و هنگام بازگشت از اروپا برای نخستین بار به خانه تجربه کرده بودم. ارتش مرا برای سه سال دور برده بود و من منتظر دیدن خانه دوباره بودم. وقتی به آن جاده آشنا و قدیمی به دامداری نزدیک می‌شدم، جایی که می‌دانستم مادر و پدر منتظرند، آن احساس "بازگشت به خانه" از عشق گرم، عمیق و بی‌قید و شرطی را که منتظر بازگشتم بود، احساس می‌کردم. اما مقایسه آن با آنچه اکنون احساس می‌کردم، مانند مقایسه یک قطره آب دریا با اقیانوس بود. به خانه برگشتن اگر فکر می‌کردم که مرگ تنها به نیستی منتهی می‌شود، اشتباه بودم. مرگ من فقط به خواب رفتن در حالتی از هیچness برای همیشه نبود. بلکه بیداری به واقعیتی بود که نمی‌توانستم تصور کنم. وقتی که توسط کسانی که دوستشان داشتم خوش‌آمد گویی شدم، احساس می‌کردم که در شدیدترین عشقی که هرگز تجربه کرده‌ام در حال حل شدن هستم. عشق بر من به مانند امواج یک طوفان بزرگ فرو می‌ریخت؛ عشقی خوشحال و شاداب، پر از انتظار، وعده و پایان. هیچ کلمه‌ای رد و بدل نشد. افکار به صورت آنی، با وضوح کامل، از یک بخش از ذهن ابدی به بخش دیگر منتقل می‌شدند؛ بدون اینکه توانایی بازداشتن یا قضاوت درباره چیزی وجود داشته باشد. این همه بیان و جشن عشق بود. در زمین، این اتحاد برای اعضای یک گروه روحی باستانی که در حال جشن بازگشت یکی از خودشان بودند، غیرقابل تصور بود. به آرامی، وقتی به کسانی که برای خوش‌آمد‌گویی به من جمع شده بودند نگاه کردم، متوجه شدم که همه آنها آنجا هستند. شگفت‌انگیز بود که نه تنها از این زندگی، بلکه همچنین از یک زندگی قبلی در آلمان بودند. متوجه شدم که همین روح‌ها ممکن است در زندگی‌های متعدد من نقش‌های متفاوتی ایفا کرده باشند. گاهی اوقات این روح‌ها دختر، همسر یا مادر من بوده‌اند. در حالی که در ابتدا این ایده مرا شگفت‌زده کرده بود، به زودی humbled شدم. من کیستم که به خدا بگویم که او می‌تواند یا نمی‌تواند با آفرینش‌های خود چه کار کند؟ فقط به این دلیل که یک معلم مدرسه یکشنبه نظرهای متفاوتی درباره چگونگی کارها داشت، واقعاً مهم نبود.

خوشحالی من زمانی عمیق‌تر شد که فهمیدم تنها یک نشانه زمینی از کسانی که دوستشان دارم را پشت سر گذاشته‌ام. جوهر هر یک از آن روح‌ها، اکنون با من بود. علاوه بر دوستان و خانواده‌ام، آلمانی‌های دوستانه‌ای بودند که در زمانیکه سرباز جوانی در آلمان بودم، به طرز آشنایی غریب بودند. اکنون فهمیدم که چرا در آن زمان چنین آشنا به نظر می‌رسیدند، آنها دوستان و خانواده‌ای از یک زندگی قبلی در آنجا بودند. اکنون دریافتم که هیچ چیزی از من در زمین باقی نمانده است. جوهرهای ابدی همه عزیزانم از آن زندگی، به همراه تمام تجسم‌های دیگر، همه اینجا بودند تا من را خوشامد بگویند. تنها چیزی که پشت سر گذاشته بودم، یک شخصیت بود که در یک درام بازی می‌کرد که ما انتخاب کرده بودیم که تجربه کنیم. در همین حین، جوهر واقعی ابدی ما در قلمرو خداوند باقی مانده بود. ناگهان، همه چیز بسیار ساده بود.

زمانی که به دور نمایش داده شدم، به من توضیح داده شد که چگونه بیشتر دانش‌های آسمانی و ابدی ما در طول دوره‌های انتخابی ما در زمین محو می‌شود. ما باید موقتا بیشتر آنچه را که خود بالاترمان پیش‌تر می‌داند فراموش کنیم تا بتوانیم در نقش‌هایی که انتخاب کرده‌ایم غرق شویم. علاوه بر این، آنها گفتند که ممکن است مدتی طول بکشد تا تمام دانش و خاطرات من برگردد. برای آسان‌تر کردن انتقال به این قلمرو، به من گفته شد که زمانم در زمین را به عنوان یک بازدید طولانی از پارک تفریحی نهایی در نظر بگیرم. آن را به عنوان مکانی با سفرهای هیجان‌انگیز و ماجراجویی‌های مختلف که می‌توانم انتخاب کنم که تجربه کنم یا نکنم، فرض کن. همچنین به من یادآوری شد که دلیل اینکه ما از قلمرو آسمانی خارج می‌شویم، برای هیجان، تنوع، ماجراجویی و سرگرمی است که تجسم‌های مختلف ارائه می‌دهند. با این حال، بردن تمام دانش آسمانی خود در سفرهای مختلفمان، تجربه‌ای را که ما انتخاب کرده بودیم که زندگی کنیم، خراب می‌کرد. یکی از آنجا گفت که باید سفرهای ما به قلمروهای دیگر را به عنوان انتخاب یک رمان جدید برای خواندن در نظر بگیرم. می‌توانم یک کتاب جدید انتخاب کنم، بسته به اینکه در چه حالتی هستم. علاوه بر این، اگر من هر پیچ و تاب داستان را، خط به خط، قبل از خواندنش می‌دانستم، خوشی را خراب می‌کرد.

همانطور که یکی از موجودات به شوخی گفت، 'اگر قسمت ابدی و الهی ما از خواندن و نواختن چنگ‌ها خسته شود، هزاران جهان دیگر برای رشد معنوی، سرگرمی و تفریح ما ایجاد شده است. ابدیت زمان طولانی برای انجام هیچ چیزی جز نواختن چنگ‌ها است.' این مفهوم را بهترین شکل ممکن در دوره‌ای در معجزات شنیدم، 'ما تنها برای سه دلیل اینجا هستیم: تا به یاد آوریم که کی هستیم؛ تا به دیگران در به یاد آوردن اینکه کی هستند کمک کنیم؛ و . . . برای لذت بردن از سفر . . . ، مگر اینکه البته از اراده آزاد خود استفاده کنیم و انتخاب کنیم که نکنیم.'

در طول زمان راهنمایی من، آنها توضیح دادند که چگونه در آن سمت آسمانی پرده، هر چیزی که ما آرزو کنیم، به طور آنی فراهم می‌شود. ما فقط باید حس آرزو کنیم. با این حال، در درون، دلیلی برای تمام قلمروهای خارج از بهشت وجود دارد. داشتن هر چیزی که می‌خواهیم در تمام زمان‌ها در درون ما موجب بروز آرزویی برای تنوع و تغییر برای چالشی می‌شود. این مانند یک بازی خواهد بود که در آن همه برنده هستند. به زودی، بازی کسل‌کننده می‌شود و ما به دنبال یکی دیگر، چالش‌برانگیزتر خواهیم بود.

به نوعی، همه‌ی اینها برایم آشنا به نظر می‌رسید. برای نشان دادن فرآیند تحقق آنی، یکی از آنها از من خواست تا به چیزی فکر کنم که واقعاً می‌خواستم. وقتی به آن فکر می‌کردم، آنچه انتخاب کرده بودم عجیب به نظر می‌رسید زیرا در چنین مکانی محترم بودم که مفهوم مهمی را نشان می‌دادم. اما به طور ناگهانی، میل شدیدی به تکه‌ای از کیک شکلاتی خانگی معروف مادرم با روکش مخصوص فاج احساس کردم. به محض اینکه به کیک فکر کردم، مادرم، که هنوز زنده بود، بزرگترین تکه کیک شکلاتی تیره‌ای که تا به حال دیده بودم را به من داد. آیا می‌توانم بگویم که این کیک بهشت ​​آسا بود؟ اگرچه او در آنجا با ما به نظر می‌رسید، می‌دانستم که بخشی از او هنوز بر روی زمین است زیرا او هنوز مرده نبود. حدس من این بود که او ممکن است خواب باشد و در خواب به شکلی محبت‌آمیز در حال درست کردن یک تکه از کیک شکلاتی الهی‌اش برای پسرش باشد.

پس از چند دقیقه یا چند ساعت از مرحله معرفی، سکوت عمیقی بر همه چیز حاکم شد. حضوری همه‌جانبه بر گروه روح سایه انداخته بود در حالی که اعضای آن به پس‌زمینه محو می‌شدند. این مثل این بود که در یک سوپرمارکت باشید که موسيقی در پس‌زمینه در حال پخش است و شما مشغول خرید هستید و سپس حجم صدا کم می‌شود، زیرا صدایی بر موسیقی سایه می‌افکند و می‌گوید: 'خریداران، در راهرو شماره هفت، تخفیف عالی بر روی سیب‌های قرمز خوشمزه وجود دارد.'

انتخاب کردن

در حالی که هر چیز دیگری محو می‌شد، صدایی که واقعاً یک صدا نبود، با تن‌هایی طنین‌انداز گفت: 'به خانه خوش آمدی، پسر، کار بزرگی انجام دادی.' در ادامه احساسی عمیق از عشق و پذیرش، صدا ادامه داد: 'اما، تا زمانی که هنوز بدنی بر روی زمین داری، آیا می‌خواهی 'یکی دیگر' را کنار بگذاری؟' من بلافاصله می‌دانستم که او به چه چیزی اشاره می‌کند. از من خواسته می‌شد تا برای صحنه‌های مهمی که در درام دنیوی کنونی‌ام در پیش بود، بازگردم. وقتی در آن زندگی دوباره متولد شدم، موافقت کرده بودم که نقش پدر را برای دو دخترم بازی کنم. و حالا از من پرسیده می‌شد که آیا می‌خواهم به آن تعهد احترام بگذارم. علاوه بر این، در زمان مرگم، به هیچ شکلی به تناسخ یا هر چیز دیگر دینی یا معنوی اعتقاد نداشتم. با این حال، بلافاصله می‌دانستم که از من سؤال می‌شود که آیا می‌خواهم به درام دنیوی که تازه از آن خارج شده‌ام، بازگردم.

حالا معلم مدرسه یکشنبه‌ام همیشه به ما گفته بود که در بهشت هیچ دردی وجود ندارد. می‌توانم اکنون به شما بگویم، حداقل در مورد من، او اشتباه می‌کرد. هنوز می‌توانم صدای دردناک 'نه' من را که در آن realms آسمانی طنین‌انداز بود، بشنوم. در قلبم و در عمیق‌ترین نقاط وجودم می‌دانستم که نمی‌خواهم به عقب برگردم. بعد از فرار از 'بندهای سخت زمین برای لمس صورت خدا'، همان‌طور که شاعر جان گیلسپی ماگی بیان کرده بود، می‌خواستم بمانم. بعد از تجربه 'بهشت'، به هیچ وجه نمی‌خواستم به زمین برگردم. اگر زمین یک پارک تفریحی بود، پس آنها می‌توانستند هر قسمت از 'بلیط استفاده‌نشده' من را که می‌خواستند بردارند؛ من برای مدتی به اندازه کافی درام داشته‌ام. من از آن بازیهای حقیر و بی‌مزه زمین که تبدیل به یک جهنم شده بود، خسته شده بودم. به وضوح، دیدگاه من نسبت به این واقعیت دنیا در بخش‌های پایانی ماجرایم تغییر کرده بود. انگار پایم در ریل ترن هوایی گیر کرده بود.

با اینکه افرادی آنجا بودند که در شرایط زمینی به اندازه‌ای که ممکن بود دوستشان داشتم، پس از اینکه گزینه‌ی دیگری را دیدم، هیچ تمایلی به بازگشت نداشتم. از آن نقطه‌ی دید، می‌توانستم ببینم که دنیا که رهایش کرده بودم چقدر بی‌اهمیت بود. در این طرف، همیشه با روح‌هایی بودم که از ابتدای زمان مرا دوست داشته‌اند و همچنان این کار را برای همیشه ادامه خواهند داد. علاوه بر این، اکنون می‌دانستم که عزیزانی که در زمین باقی مانده‌اند، به زودی به ما خواهند پیوست. شاید برای آنها سال‌ها طول بکشد، اما برای ما فقط چند لحظه خواهد بود. با نگرش آسمانی، زمان به شیوه‌ای طنزآمیز عمل می‌کند.

یک پدر چه می‌تواند بگوید؟ سپس، وقتی به طور استعاری "از در خارج شدم"، صدا ادامه داد: "از آنجایی که قرار است مدتی آنجا باشی، چند کار هست که می‌توانی برای من انجام دهی. اما نگران نباش، من راهنمایی‌های روح تو را برای ارسال یک کتابچه درباره‌ی راهنمایی درونی به تو دارم، تا بتوانیم ارتباط برقرار کنیم. تو پیش‌تر این توانایی را داری، اما نمی‌دانی چگونه گوش کنی. کتابی که دارم می‌فرستم، تو را راه‌اندازی خواهد کرد." با احساسی عمیق از فقدان، به زندگی‌ام بازگشتم. نمی‌دانستم که سفر واقعی‌ام تازه شروع شده است. در آن زمان، هرگز نمی‌توانستم تصور کنم که چه چیزهایی در پیش دارم. نمی‌فهمیدم که به نوعی شادی در زمین هدایت خواهم شد که نمی‌خواستم بهشت را ترک کنم. همچنین نمی‌توانستم تصور کنم که راهنمایی درونی می‌تواند نوعی شادی به من بدهد که به عنوان یک پسر جوان در جستجوی آن بودم. این مضحک است که من شادی‌ای را تجربه کردم که برای کشف آن باید بمیرم.

در طول چند سال بعد، چندین بار به زندگی پس از مرگ بازگشتم. در یکی از این سفرها، به من نشان داده شد که چرا مرگ و مردن چنین تصویر بدی پیدا کرده‌اند. با توجه به دیدگاه من، در مرگ هیچ چیزی برای ترس وجود ندارد. این تنها آغاز یک ماجرای جدید است؛ فرصتی دیگر برای بیانی متفاوت با روح‌هایی که در زندگی‌های گذشته و عرصه‌های مختلف دوستشان داشته‌اید و گرامی داشته‌اید. اکنون مرگ را به عنوان یک بلیط E-Ticket به بهترین پارک تفریحی تصور می‌کنم و من کسی هستم که انتخاب می‌کند کدام پارک را تجربه کند. همچنین می‌توانم جاذبه‌ها را در حین حضور انتخاب کنم. جاذبه‌ها می‌توانند به اندازه‌ای ترسناک یا آرام و محبت‌آمیز باشند. همیشه این انتخاب من است. اگر از جاذبه‌ای که سوارش هستید خوشت نمی‌آید، پایین بروید و دفعه‌ی بعد جاذبه‌ای را پیدا کنید که بیشتر مورد پسندتان باشد. پس از همه، وقتی خدا انسان‌ها را به تصویر خودش آفرید، وعده‌ی یک ابدیت پر از شادی و خوشبختی داد. از آنجا که ابدیت زمان بسیار طولانی است و هیچ آغاز و پایانی ندارد، تمام زمان را در همه‌جا در بر می‌گیرد. در آخر، سعی می‌کنم به یاد داشته باشم که اگر در هر زمانی از ماجراجویی لذت نمی‌برم، دارم کاری نادرست انجام می‌دهم.
Gender:
مرد
Date NDE Occurred:
بهار 1981

عناصر NDE

در زمان تجربه شما، آیا رویداد تهدیدکننده‌ای به زندگی وجود داشت؟
بله، بیماری. مرگ بالینی (توقف تنفس یا عملکرد قلب) پزشک متخصصی از دانشگاه استنفورد پنج ماه به من فرصت زندگی داده بود. من 12 ماه پیش از مرگ زندگی کردم. در دو سال بعدی، در چندین مورد به زندگی پس از مرگ بازگشتم.
چگونه محتوا تجربه خود را ارزیابی می‌کنید؟
همpleasant و هم distressing
آیا احساس کردید از بدنتان جدا شده‌اید؟
خیر من به وضوح از بدنم خارج شدم و بیرون از آن وجود داشتم.
بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری شما در طول تجربه چگونه با آگاهی و هوشیاری روزمره‌ی شما مقایسه می‌شد؟
بیشتر از حالت عادی هوشیاری و آگاهی داشتم. من بیشتر آگاه بودم که از خواب نیمه عمیق به حضور گروه روح باستانی خود منتقل شدم و در میان افرادی قرار گرفتم که از زمین و مکان‌های دیگر که از این دنیای مادی نیستند، می‌شناختم. وقتی متوجه شدم که ناگهان 'به خانه' بازگشتم، جایی که آن‌ها متعلق به آنجا هستند و در میان عزیزانم هستم، زمان خوابیدن نیست!
در چه زمانی از تجربه، در بالاترین سطح آگاهی و هوشیاری خود بودید؟
احتمالاً در قسمت اولیه تجربه که در حال سقوط از فضا بودم و از سقوط ترسیده بودم. با این حال، وقتی از من پرسیده شد که آیا می‌خواهم به این زندگی برگردم، درد پاسخ من، 'ن-و-و-و!' به عنوان یک زمان دیگر بسیار آگاه به یاد می‌آید. من نمی‌خواستم به عقب برگردم.
آیا افکارتان سریع شده بود؟
به طرز باورنکردنی سریع
آیا زمان به نظر می‌رسید که سریع‌تر یا کندتر از حد معمول می‌گذرد؟
همه چیز به نظر می‌رسید که همزمان در حال وقوع است؛ یا زمان متوقف شده یا تمام معنا را از دست داده است. زمان هیچ معنا برای من نداشت در حالی که من خارج از جهان فیزیکی بودم. من فهمیدم که زمان فقط یک تجلی از واقعیت فیزیکی است. خارج از جهان فیزیکی، که تنها بخشی کوچک از قلمرو خداست، زمان هیچ معنایی ندارد. همان‌طور که کسی گفت، زمان تنها یک مکانیزم است که برای جلوگیری از وقوع همزمان همه چیز استفاده می‌شود.
آیا حواستان از حد معمول بیشتر زنده بودند؟
به طرز باورنکردنی بیشتر زنده بود.
لطفاً دید خود را در طول تجربه با دید روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
به نظر می رسید که من روی هر چیزی که در آن لحظه در حال وقوع بود، تمرکز کاملی داشتم. این یک کار یا هیچ چیز نبود که ذهن من با یک مورد در هر بار سر و کار داشت. با این حال، احساس دیدن یا بینایی نداشتم. من فقط بخشی از یک کل بودم.
لطفاً شنوایی خود را در طول تجربه با شنوایی روزمره خود که بلافاصله قبل از زمان تجربه داشتید مقایسه کنید
من در آن زمان از شنوایی خود آگاه نبودم. ارتباطات به نظر می رسید متلپاتیک است، به طور مستقیم از یک بخش از ذهن خدا به بخش دیگر. این ارتباطی سریع بود. هیچ توانایی برای پنهان کردن، سایه انداختن یا هر چیز دیگری وجود نداشت.
آیا به نظر می‌رسید از چیزهای دیگری که در جاهای دیگر اتفاق می‌افتد آگاه بودید؟
بله، و حقایق بررسی شده‌اند.
آیا وارد تونل شدید یا از آن عبور کردید؟
نامشخص به عنوان من در حال سقوط از طریق فضا بودم، از ستاره‌ها و سیاراتی که به سرعت از کنارم می‌گذشتند آگاه بودم. به نظر می‌رسید که ستاره‌ها تقریباً اثری شبیه تونل ایجاد می‌کنند. با این حال، این موضوع تا زمانی به ذهنم نرسید که دوباره به زمین بازگشتم و در مورد تجربیات نزدیک به مرگ دیگران خواندم، جایی که آنها به گذشتن از یک تونل اشاره کرده بودند. البته، سخت است بدانم 'تونل آنها' چگونه به 'تونل من' شباهت دارد.
تجربه شامل
حضور افراد فوت شده
آیا در تجربه‌تان موجوداتی را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا با موجودات متوفی (یا زنده) مواجه شدید یا از آنها آگاه شدید؟
بله، من هر دو پدربزرگ مادری و پدری خود را ملاقات کردم؛ هر دو فوراً قابل شناسایی بودند و به نظر می‌رسید همانطور که در کودکی آنها را می‌شناختم، بودند. با آنها، سگ مورد علاقه دوران کودکی‌ام، Butch بود. Butch دمی به شدت تکان می‌داد، درست همانطور که زمانی که پسر بچه بودم و با هم خوشحال بودیم. به عنوان بخشی از دوران کودکی‌ام، عمویم و عمه‌ام هم آنجا بودند، همچنین یک چوپان پیر که وقتی پسر بچه بودم برایش کار می‌کردم. اولین ملاقات من در زندگی پس از مرگ با هر دو پدربزرگ مادری و پدری‌ام بود که جزء محبوب دوران کودکی‌ام بودند. با پدربزرگ‌هایم، سگ مورد علاقه دوران کودکی‌ام، Butch بود که وقتی مرا دید دمش را به شدت تکان داد. عمو سیدنی و عمه الینور نیز آنجا بودند، دو نفر دیگر به یاد ماندنی در دوران کودکی‌ام. همچنین، یک چوپان پیر از مرتع آن سوی رودخانه را دیدم که به من کار داده بود، وقتی پسر بچه بودم. این افراد همه قبل از من مرده بودند. همانطور که به من نشان داده می‌شد که چگونه هر چیزی که بخواهم manifest کنم و اینکه به طور فوری محقق خواهد شد، به یک تکه کیک شکلاتی مادرم فکر کردم. به طور فوری، مادرم در بهشت با من بود و تکه‌ای از کیک شکلاتی بهشتی‌اش را به من داد. می‌دانستم که او در زمین زنده است و فرض کردم ممکن است در خواب باشد و فکر کند که کیکی برای من می‌پزد. هرگز به فکر نرسید که بعد از آن در این باره از او بپرسم.
تجربه شامل
تاریکی
آیا نوری درخشان دیدید یا احساس کردید که با نوری درخشان محاصره شده‌اید؟
نه
آیا نوری غیر زمینی دیدید؟
نه
تجربه شامل
یک منظره یا شهر
آیا به نظر می‌رسید که وارد دنیای دیگر و غیر زمینی شده‌اید؟
مکانی به وضوح عرفانی یا غیرزمینی در سال پس از تجربه مرگ نزدیک اولیه‌ام، به کمک راهنمایان روحی‌ام دوباره به یک سفر دوم برده شدم. هنگامی که در مورد جهنم کنجکاوی کردم، آنها مرا به یک 'نمای گردشگری' از جهنم بردند. آنها هدف جهنم را توضیح دادند و اینکه اینگونه که در مدرسه یکشنبه به ما آموزش داده‌اند، نیست. سپس به بخشی از قلمرو خدا در خارج از جهان فیزیکی برده شدم. ظاهراً این یکی از بسیاری از مکان‌ها بود و به‌طور قطع با استانداردهای زمینی عجیب بود.
تجربه شامل
tonalیت عاطفی قوی
چه احساساتی durante تجربه داشتید؟
عشق عمیق و پذیرش کامل را احساس کردم؛ نه تنها از سوی افرادی در گروه روحی‌ام، بلکه در کل حس همه‌جانبه‌ای از عشق و پذیرش وجود داشت.
آیا احساس آرامش یا دلپذیری داشتید؟
آرامش یا خوبی فوق‌العاده
آیا احساس شادی داشتید؟
شادی فوق‌العاده
آیا حس هماهنگی یا یکپارچگی با جهان را احساس کردید؟
احساس اتحاد یا یکی بودن با جهان
تجربه شامل
دانش یا هدف خاص
آیا به‌طور ناگهانی بنظر می‌رسید همه چیز را می‌فهمیدید؟
همه چیز درباره جهان برای من روشن شد که هیچ چیزی جز خدا در جهان وجود ندارد. ما همه بخشی از خدا هستیم؛ روح بزرگ خدا، که به تصویر و شباهت او خلق شده است. ما اینجا هستیم تا از زندگی لذت ببریم و درام‌ها و هیجان‌هایی را که انتخاب می‌کنیم زندگی کنیم. بعد از همه، خدا وعده ابدیت زیبا را داده است. از آنجا که آینده و گذشته هر دو به سمت‌های مختلف می‌روند، روح‌راهنمایان من به من گفتند که اگر از طرز کارها راضی نیستم، قدرت تغییر آن را دارم.
تجربه شامل
بازنگری زندگی
آیا صحنه‌هایی از گذشته به یادتان آمد؟
من رویدادهای زیادی از گذشته را به خاطر آوردم. وقتی از زندگی بعدی برگشتم، خاطرات تقریباً کاملی از یک زندگی قبلی در آلمان داشتم. می‌دانستم کجا زندگی می‌کردم، آدرس، شهر و شرایط مرگم. به عنوان یک سرباز جوان در ارتش ایالات متحده در آلمان مستقر بودم و با یک زن آلمانی ازدواج کرده بودم، به آنجا برگشتم تا ببینم می‌توانیم محلی را که در زندگی قبلی‌ام زندگی کرده بودم پیدا کنیم. مرد آلمانی مسنی را پیدا کردم که در آنجا با من دوست شده بود. او بخشی از زندگی قبلی من بود و هنوز در این زندگی زنده بود. توانستیم تعدادی از خاطرات مشترکی را که از آن زندگی قبلی داشتیم تأیید کنیم. همیشه فکر می‌کردم چرا من و او در این زندگی چنین دوستان نزدیک شده‌ایم.
تجربه شامل
آگاهی از آینده
آیا صحنه‌هایی از آینده به شما آمد؟
صحنه‌هایی از آینده دنیا. در طول چندین سفر به زندگی بعدی، و آنچه که پس از برگشتنم نشان داده شد، متوجه شدم که تغییرات نمایی که اکنون می‌گذرانیم، بخشی از آنچه است که من آن را 'به سوی بهشت' (OTE) می‌نامم. زمین به حالت ادن بازمی‌گردد. این زمانی است که بسیاری از ادیان بزرگ و بسیاری از تمدن‌های مشابه در طول چند هزار سال گذشته وعده داده‌اند. چه آن را عصر دلو، پیشگویی‌های مایا، رپچر یا هر یک از دیگر 'برچسب‌ها' بنامیم، جهان به سرعت در حال ورود به بزرگ‌ترین رنسانسی است که تاریخ تاکنون به خود دیده است. بسیاری در حال حاضر زنده هستند که پیش از آغاز آن به دنیا آمده‌اند و بسیاری دیگر تا دیدن ثمردهی آن زنده خواهند ماند. شیفت بزرگ بعدی که در پیش است، آنچه من آن را 'تقسیم بزرگ' می‌نامم، است. اینجاست که همه مردم فرصتی برای زندگی 'آینده‌ای' که برای خود تصور می‌کنند، خواهند داشت. اگر آنها صلح و هماهنگی را ببینند، احتمالاً بر روی زمین می‌مانند و آن را تجربه می‌کنند. اگر شخصی به هولوکاست یا فاجعه زیست‌محیطی پیش رو باور داشته باشد، در این زندگی خواهد مرد و در زندگی‌ای در جایی دیگر در قلمرو خدا بیدار خواهد شد که می‌تواند آن توقع را زندگی کند.
آیا به مرز یا نقطه‌ای بدون بازگشت رسیدید؟
من به تصمیمی قاطع برای بازگشت به زندگی رسیدم. قبل از تجربه NDE خود، تمایل نداشتم بمیرم. اما وقتی به زندگی بعدی رسیدم، هیچ راهی نمی‌خواستم به این زندگی برگردم. وقتی توضیح داده شد که من با دخترانم تعهدات ناتمام دارم و قرار است برگردم تا داستان خود را بگویم، با کمال میل به اینجا برگشتم.

خدا، روحانیت و دین

قبل از تجربه‌تان، برای زندگی مذهبی/روحانی‌تان چه اهمیتی قائل بودید؟
برای من مهم نبود
آیا قبل از تجربه‌تان چه دینی داشتید؟
بی‌طرف- آشنا من زمانی که به کالج رفتم از کلیسای باپتیست خارج شدم. نمی‌توانستم به خدایی که فقط برای افراد کاملاً مرفه بود ایمان بیاورم. نمی‌توانستم این حقیقت را بپذیرم که خدا مردم را به جهنم می‌فرستد زیرا آنها به یک شیوه خاص ایمان ندارند. نمی‌توانستم قبول کنم که همه پسران هندو که در خانواده‌های هندو متولد می‌شوند (یا هر مذهب دیگری) به‌طور خودکار به جهنم محکوم هستند.
آیا شیوه‌های مذهبی شما از زمان تجربه‌تان تغییر کرده است؟
بله من اکنون مدیتیشن انجام می‌دهم و از آن به عنوان یک ورزش روزانه استفاده می‌کنم. در نهایت متوجه شدم که در کتاب مقدس مسیحی آمده است که بی‌وقفه دعا کنید. دعای fervent من این بوده که بتوانم زندگی‌ام را با آگاهی کامل از اینکه کی هستم و در تماس با دانایی درونی در تمام اوقات زندگی کنم. گاهی اوقات این کار را می‌توانم و گاهی اوقات نمی‌توانم.
پس از تجربه‌تان، برای زندگی مذهبی/روحانی‌تان چه اهمیتی قائل هستید؟
برای من بسیار مهم است
اکنون دین شما چیست؟
دیگر یا چند ایمان من خودم را 'روحانی' می‌دانم، اما مذهبی نیستم. راه معنوی من مهم‌ترین بخش زندگی‌ام است و از زمان NDE من مدیتیشن کرده‌ام. من معتقدم فقط یک خدا وجود دارد، انسان‌ها این موجودیت کلی را با نام‌های مختلف می‌خوانند. من معتقدم که همه چیز 'بدن خدا' است، چیزی دیگر وجود ندارد. من معتقدم که ما تنها بخشی از روح ابدی هستیم که در گوشت و خون پیچیده شده‌ایم و از اراده آزادی که خدا به ما داده است، برای زندگی در زندگی‌های مکرر، به‌طور ابدی استفاده می‌کنیم.
آیا تجربه شما شامل ویژگی‌هایی بود که با باورهای دنیوی شما سازگار باشد؟
متن کاملاً سازگار با باورهایی که در زمان تجربه‌ام داشتم نبود در زمان مرگم، باور من این بود که پس از مرگ فقط فراموشی وجود دارد. با این حال، هیچ چیزی نمی‌توانست از حقیقت دورتر باشد.
آیا به دلیل تجربه‌تان در ارزش‌ها و باورهای خود تغییری داشتید؟
بله ارزش‌هایی که در حال حاضر مهم هستند، زندگی در خدمت به دیگر روح‌ها هستند که با آنها تجسد دوباره می‌یابم. می‌دانم که خداوند به‌طور کامل مراقب من است و هیچ نگرانی در مورد ایمنی در هیچ زمانی ندارم. هر چیزی که برای من اتفاق می‌افتد یک تجربه است که من در بخشی از روند یادگیری‌ام درخواست کرده‌ام.
تجربه شامل
وجود موجودات غیر دنیوی
آیا به نظر می‌رسید با یک موجود یا حضور عرفانی مواجه شده‌اید یا صدایی ناشناس شنیده‌اید؟
من با موجودی مشخص یا صدایی که به وضوح از مبدا غیر دنیوی یا اسرارآمیز بود، برخورد کردم. چندین موجود را در قالب افرادی که می‌شناختم ملاقات کردم. این افراد از تجربیات روی زمین، در سایر قلمروها و چیزی که می‌توانم فقط فرض کنم بخشی از الوهیت بود، ملاقات کردم که به عنوان یک موجود پدرانه و دانا در تصمیم‌گیری، در این که آیا باید به این زندگی برگردم یا نه، جلوه‌گر شد.
آیا ارواح مردگان یا روحانیان را دیدید؟
من واقعاً آنها را دیدم
آیا با موجوداتی مواجه شدید که قبلاً روی زمین زندگی می‌کردند و در ادیان با نام توصیف شده‌اند؟ (مثلاً: عیسی، محمد، بودا، و غیره؟)
خیر. من با هر دو پدربزرگ مادری و پدری‌ام ملاقات کردم که هردو به‌طور آنی قابل شناسایی بودند و به شدت به یاد کودکیم می‌آمدند. با آنها سگ مورد علاقه‌ام، باچ، بود. دم باچ به شدت تکان می‌خورد، درست مانند زمانی که من یک پسر بچه بودم و با هم سرگرم بودیم. و در آنجا عمه و دایی‌ام نیز حضور داشتند که بخشی از کودکی من بودند، همچنین یک گاودار قدیمی که در دوران کودکی‌ام برای من کار کرده بود.
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
بله من از زندگی در آلمان که در سال 1937 پایان یافته، زندگی در ایتالیا در قرن سیزدهم و زندگی در دشت های غرب به عنوان یک هندی پیش از آمدن نژاد سفید به غرب آگاه شدم. اینها خاطرات زنده ای بودند که هر اندازه که خاطرات خودم به عنوان یک کودک در این سیاره واضح و قابل یادآوری بودند. گاهی اوقات حتی زنده تر. در حالی که متوجه هستم که هر کسی که با او برخورد می کنم بخشی از روح باستانی است که با آن در برخی از ابدیت ها تناسخ یافتم. با این حال، همچنین از یک گروه کوچکتر از ارواح آگاه هستم که نقش های مختلفی را در زندگی های مختلف بازی می کنند. بین زندگی ها ما یادداشت ها را مقایسه می کنیم و نگاه می کنیم که در کجاها خوب انجام داده ایم و در کجا نیاز به بهبود داریم، و توافق می کنیم که برگردیم، دوباره ملاقات کنیم و این بار سعی کنیم که درست انجام دهیم. من به این باور رسیده ام که یکی از مشکلاتی که در این دنیا داریم، جدی گرفتن آن به شدت است. پس از همه، این تنها برای لذت همه ماست، همانطور که به ما برای ابد وعده داده شده است. و ابد زمان بسیار طولانی است. با این حال، هیچ کس نمی گوید که می توانیم انتخاب کنیم که ناراحت باشیم، تا زمانی که تصمیم بگیریم آن را تغییر دهیم.
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره ارتباط جهانی یا یگانگی به دست آوردید؟
بله فقط یک خدا وجود دارد و ما همه بخشی از آن روح بزرگ هستیم. در تمام قلمروهای خدا یا در گوشه کوچکی که به آن جهان فیزیکی می گویند، هیچ چیزی جز خدا وجود ندارد. خدا در درخت سیب است، خدا در گربه ای که در آفتاب خوابیده است. خدا نیروی محرکه در تمام آنچه که 'هست' است. هیچ چیزی نیست که خدا نباشد. وقتی توانستم این را بفهمم، همه چیز بسیار ساده شد.
آیا قبل از تجربه خود به وجود خداوند باور داشتید؟
خدا وجود ندارد
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره وجود خدا به دست آوردید؟
نامشخص من آگاهی کاملی از وجود خدایی داشتم، که تمامیت جهان بود. من آگاه بودم که همه ما از بخشی از روح بزرگ خدا خلق شده ایم، به تصویر و مشابهت او. وقتی به قلمرو فیزیکی می آییم، ما «چهره زمینی» را به عهده داریم که به ما اجازه می دهد با یکدیگر در قلمرو فیزیکی تعامل کنیم. اما هر یک از ما فقط بخشی از روح منحصر به فرد خدا هستیم. ما به اینجا فرستاده شده ایم با قابلیت های خلاقانه الهی خودمان تا از وجود خود لذت ببریم، زندگی های خود را برنامه ریزی کنیم (نقش های «نقش های» خود را به صورت پیش فرض با سایر بخش های روح طراحی شده.) این برای تفریح ما و همچنین بخشی از خدا است که این بدن را با ما به اشتراک می گذارد و دو یا 3 تریلیون سلول خود را مدیریت می کند، در حالی که ذهن میمون ما بازی های خود را انجام می دهد.
آیا پس از تجربه خود به وجود خداوند باور دارید؟
خدا قطعاً وجود دارد

در مورد زندگی‌های دنیوی ما غیر از دین

در طی تجربه‌تان، آیا دانش ویژه یا اطلاعاتی درباره هدف خود به دست آوردید؟
بله، به من گفته شد، در زمان NDE اولیه‌ام، که یکی از دلایلی که به من بازگردانده می‌شود همان دلیلی است که بسیاری دیگر در این زمان به زمین بازگردانده می‌شوند: برای بیان داستان‌های ما، به عنوان بخشی از بیداری جمعی که در سیاره در حال وقوع است.
آیا قبل از تجربه‌تان معتقد بودید که زندگی‌های زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
احتمالاً معنادار و مهم است
در طی تجربه‌تان، آیا اطلاعاتی درباره معنی زندگی به دست آوردید؟
بله، تنها سه چیز اساسی وجود دارد که ما باید در زندگی زمینی خود انجام دهیم. ما اینجا آمده‌ایم که به دنبال یک سری ماجراهای جدید باشیم، به عنوان یک روح جدید در جهان مادی. ما تنها سه هدف در آمدن به اینجا داریم. اولین هدف تجربه شادی و هیجان است، که به هر طریقی که بخواهیم تعریف می‌شود، در حالی که سعی می‌کنیم دومین هدفی را که برایش اینجا هستیم، به یاد بیاوریم که ما کی هستیم. سومین هدفی که ما در اینجا داریم، کمک به دیگران برای به یاد آوردن اینکه آنها کی هستند است. قاعده کلیدی این بازی به نام کارما شناخته می‌شود. اگر کسی را به پشت بزنیم، بعداً خودمان نیز به پشت زده خواهیم شد. اگر کسی را به لگد بزنیم، بعداً ما نیز به لگد خواهیم خورد. به تدریج، با گذر از زمان‌های مختلف زندگی، به این درک می‌رسیم که بهتر است به مردم در پشت خود بزنیم تا اینکه به لگد بخوریم.
آیا قبل از تجربه خود به زندگی پس از مرگ باور داشتید؟
زندگی پس از مرگ وجود ندارد
آیا پس از تجربه خود به زندگی پس از مرگ باور دارید؟
زندگی پس از مرگ به وضوح وجود دارد، بله. من از تعدادی زندگی قبلی، از زمان‌های گذشته بر روی این زمین آگاه شدم. برای مدت طولانی پس از NDE من، به یادآوری بهتری از برخی از آن زندگی‌ها نسبت به زندگی قبلی‌ام بر روی زمین، از زمان کنونی‌ام داشتم.
آیا قبل از تجربه خود از مرگ می‌ترسیدید؟
من از مرگ نمی‌ترسیدم
آیا پس از تجربه‌تان از مرگ می‌ترسید؟
من از مرگ نمی‌ترسم
قبل از تجربه‌تان، آیا در زندگی‌تان ترس داشتید؟
کمی در زندگی زمینی‌ام می‌ترسیدم
پس از تجربه‌تان، آیا در زندگی‌تان ترس داشتید؟
در زندگی زمینی‌ام نمی‌ترسم
آیا قبل از تجربه‌تان معتقد بودید که زندگی‌های زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
احتمالاً معنای قابل توجهی دارند
آیا پس از تجربه‌تان معتقد بودید که زندگی‌های زمینی ما معنادار و با اهمیت هستند؟
معنوی و قابل توجه هستند
آیا اطلاعاتی درباره چگونگی زندگی کردن به دست آوردید؟
بله نرخ نمایی تغییراتی که امروز در جهان تجربه می کنیم، در این جهان و در دهه یا دو دهه آینده بیشتر از کل تاریخ تغییر به وجود خواهد آورد. اوضاع کمی به هم خواهد ریخت، اما اگر به یاد داشته باشیم که که هستیم و چرا اینجا هستیم، می توانیم بدون آسیب از آن عبور کنیم. با این حال، زمان ترسناکی خواهد بود که متوجه نشویم همیشه ایمن هستیم و همیشه مراقب ما هستیم.
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره سختی‌ها، چالش‌ها و دشواری‌های زندگی به دست آوردید؟
بله متوجه شدم که معلمی در مدرسه ابتدایی که در آن زمان برای من بسیار آزاردهنده بود، به سادگی من را به مسیری هدایت می کرد که به آن نیاز داشتم تا تصمیمات و انتخاب هایی را که بعدها انجام دادم، بگیرم. متوجه شدم که همه چیز در زندگی ما جایگاه خاصی دارد. هر چیزی که با آن روبرو می شویم به منظور خاصی وجود دارد تا چیزی به ما آموزش دهد. وقتی که این را درک می کنیم و از مقاومت در برابر آن دست می کشیم، زندگی روز به روز آسان تر می شود و نتایج بهتر و بهتر می گردند.
قبل از تجربه‌تان، آیا انسان مهربانی بودید؟
به طور جزئی نسبت به دیگران دلسوز بودم
آیا در طول تجربه خود اطلاعاتی درباره عشق به دست آوردید؟
بله عشق چیزی است که از درون ما فوران می کند، وقتی که کافی صبر کرده باشیم تا همه خشم و ناامیدی را کنار بگذاریم. وقتی به اندازه کافی در بازی زمین بوده ایم تا متوجه شویم که شکر مگس های بیشتری نسبت به سرکه جذب می کند، شروع به درک ایده می کنیم. روح های پیر به ندرت چیزی جز عشق دریافت می کنند، زیرا این همان چیزی است که آنها به دیگران می دهند. متوجه شدم که روح آگاه جز شیرینی را در دیگران نمی بیند، زیرا او چیزی را که در خود نیست شناسایی نمی کند.
پس از تجربه‌تان، آیا انسان مهربانی بودید؟
بسیار دلسوز نسبت به دیگران
چه تغییراتی در زندگی شما پس از تجربه‌تان رخ داد؟
این تغییر نمی‌توانست عمیق‌تر از این باشد. من از این که به وجود خدا یا زندگی پس از مرگ اعتقاد نداشتم و می‌گفتم "کسی که وقتی می‌میرد بیشترین اسباب بازی‌ها را دارد، برنده است" به جایی رسیدم که سفر روحانی من و کمک به دیگران همه چیز است که مهم است. این تغییر نمی‌توانست عمیق‌تر از این باشد. من از این که به وجود خدا یا زندگی پس از مرگ اعتقاد نداشتم و می‌گفتم "کسی که وقتی می‌میرد بیشترین اسباب بازی‌ها را دارد، برنده است" به جایی رسیدم که سفر روحانی من و کمک به دیگران همه چیز است که مهم است.
آیا روابط شما به طور خاص به دلیل تجربه شما تغییر کرده است؟
بله برای کسانی که باورهای من را دارند، ارتباط برقرار کردن در سطح عمیق بسیار آسان است. اما برای کسانی که باورهای من را ندارند، برای من آسان است که درون آن‌ها را ببینم. خدا در حال زندگی در یک واقعیت متفاوت است، به همین دلیل فقط می‌توانم بگویم، "ناماسته!"

پس از NDE

آیا بیان تجربه به کلمات سخت بود؟
بله وقتی سعی می‌کنم چیزی را توصیف کنم که فراتر از تجربه انسانی است، دشواری دارم. این کمی شبیه به توصیف این است که تجربه عشق چه احساسی دارد. چگونه می‌توانیم احساسات عشق و پذیرش را توصیف کنیم؟ ما در فرم انسانی در آنچه می‌دانیم و درک می‌کنیم محدود هستیم. تنها از طریق این درک محدود است که می‌توانیم "نقش"ی را که انتخاب کرده‌ایم تا به اینجا بیاییم و بازی کنیم، ایفا کنیم. به هر حال، اگر ما از همه‌چیزهایی که روح ما آگاه است، آگاه بودیم، این بازی زمینی کار نمی‌کرد. برای مثال، چقدر طول می‌کشد که بازیکنان پوکر از بازی پوکر لذت ببرند، اگر همه آن‌ها بدانند چه کارتی به هر بازیکن داده خواهد شد؟ ما فقط اینجا هستیم تا سه کار انجام دهیم. اولین، یادآوری اینکه ما چه کسانی هستیم. دوم، لذت بردن از خودمان. سومین کار کمک به دیگران در یادآوری اینکه آن‌ها چه کسانی هستند.
چقدر دقیق تجربه خود را در مقایسه با سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه رخ داد به خاطر دارید؟
من تجربه را به طور دقیق‌تری نسبت به سایر رویدادهای زندگی که در زمان تجربه اتفاق افتاده‌اند، به یاد می‌آورم.
آیا پس از تجربه خود هر گونه توانایی روانی، غیرعادی یا دیگر هدایا خاصی که قبل از تجربه نداشتید، دارید؟
بله من معتقدم که همه ما دارای بسیاری از توانایی‌های خاص هستیم که از قبل حتی متوجه آن‌ها نشده‌ایم. وقتی که دریابیم صدای درونی وجود دارد و تنها کافی است که گوش کنیم و اعتماد کنیم، استفاده از این توانایی‌ها بسیار آسان‌تر می‌شود. هیچ چیز زیادی کوچک نیست که به صدای درونی واگذار کنیم. این فقط برای چالش‌های بزرگ زندگی نیست. اما مشکل اصلی این است که یاد بگیریم آیا این صدا، صدای درونی است، یا خودخواهی یا صدای دیگری که باید یاد بگیریم از صدای درونی جدا کنیم.
آیا یک یا چند قسمت از تجربه شما وجود دارد که به‌ویژه برای شما معنی‌دار یا مهم باشد؟ لطفاً توضیح دهید.
بخشی که من را از یک عدم‌باور به آگاهی از واقعیتی دیگر منتقل کرد، در یک تجربه معنادار، تجربه‌ای بود که به شدت قوی و کامل بود که هیچ جایی برای واقعیت دیگری باقی نگذاشت.
آیا تاکنون این تجربه را با دیگران به اشتراک گذاشته‌اید؟
بله در ابتدا، من تمایلی به اشتراک‌گذاری آن با کسی نداشتم زیرا می‌دانستم که آن‌ها فکر خواهند کرد من دیوانه هستم. سپس برای مدتی در کلیساهای کوچک و خاص سخنرانی کردم. اما این کار را کنار گذاشتم چون به نظر می‌رسید آن‌ها فکر می‌کنند که این من را متفاوت کرده است؛ آن‌ها می‌خواستند که من مشکلاتشان را حل کنم. آن‌ها متوجه نبودند وقتی که یک نفر با پاپ ملاقات می‌کند، یا به مکه می‌رود، بلافاصله از آن سفر به روشنی نمی‌رسد زیرا فقط یک تجربه داشته است. آنچه که آن‌ها با آن بعد از آن انجام می‌دهند، مهم است.
آیا قبل از تجربه خود، دانش خاصی درباره تجربه نزدیک به مرگ (NDE) داشتید؟
خیر
شما درباره واقعیت تجربه‌تان در کوتاه مدت (روزها تا هفته‌ها) بعد از وقوع آن چه اعتقادی داشتید؟
تجربه قطعاً واقعی بود اگر من یک هندی در دشت‌های غربی بودم، قبل از اینکه هرگز با یک سفیدپوست ملاقات کنم، و با یکی از قطارهای آن‌ها مواجه می‌شدم، چه چیزی فکر می‌کردم؟ اگر روی ریلی نشسته بودم که نمی‌دانستم 'ریل قطار' است و یک لوکوموتیو از کنار آن می‌گذشت و بخار در گرما مرا از سنگی که نشسته بودم به پایین پرتاب می‌کرد و همچنین با روغن بر روی صورتم پاشیده می‌شد، آیا در ذهنت شک داشتم که آیا این واقعی است؟ آنچه که در طی نزدیک به مرگ من اتفاق افتاد به سرعت به عنوان عمیق‌ترین چیزی که برای من رخ داده بود قابل شناسایی بود. این تجربه تأثیر بیشتری بر من نسبت به هر چیز دیگری قبل از آن یا بعد از آن داشته است. بنابراین به طور طبیعی، من هیچ مشکلی در باور کردن آن نداشتم.
اکنون چه باوری درباره واقعیت تجربه‌تان دارید؟
تجربه قطعا واقعی بود زمان تنها درک من از آنچه برای من اتفاق افتاد را عمیق تر کرده است. این تنها واقعیتی است که در زندگی امروز من وجود دارد. ما همه با خدا یکی هستیم، به نوعی ما خدا هستیم که به خدا نگاه می کنیم. توانایی های خلاقانه ای که خدا به ما داده است، برای تجربه احتمالی ها در جهان مادی، برای تفریح مشترک ما، خدا و ما، بیرون آمده است.
آیا در هر زمان از زندگی خود، چیزی تا به حال بخشی از تجربه را بازتولید کرده است؟
بله در طول سالها، دریافته ام که هرگز نباید خیلی دور از آرامش و شادی ای باشم که در درونم وجود دارد. این برای من است اگر متوقف شوم و به یاد بیاورم که کی هستم.
آیا چیزی دیگری هست که بخواهید درباره تجربه خود اضافه کنید؟
به نقل قولی فکر می کنم، 'اکنون از طریق شیشه تاریک می بینیم، و سپس از نزدیک.' وقتی در زندگی پس از مرگ در یک NDE هستیم، این 'دیدن از نزدیک' است. وقتی به این زندگی برگشتیم، دوباره از طریق شیشه تاریک می بینیم، بنابراین می توانیم بازی زمین را دوباره انجام دهیم. به تدریج رنگ شیشه کم می شود. اما تنها پس از پایان بازی، دوباره از نزدیک خواهیم دید.
آیا سوالات دیگری وجود دارد که بتوانیم بپرسیم تا به شما در بیان تجربه‌تان کمک کنیم؟
در واقع، فکر می کنم این به طور غیرمعمولی، خوب انجام شده است.