توضیحات تجربه
در یک دوره خاص از زندگیام، خود را بسیار مشغول در شغل حرفهایام یافتم، که نیاز به سطح بالایی از هوش داشت، اما یک مه غلیظ ذهنی کار من را محدود میکرد.
با الهام از فیلم "نامحدود" با بردلی کوپر، شروع به تحقیق درباره راههایی برای بهبود هوش خود کردم.
پس از جستجوی طولانی و مطالعه روشهای مختلف، به مادهای برخورد کردم که توسط بدن انسان تولید میشود، که سریعتر از هر چیز دیگری باعث نورونزایی میشود و همچنین به ایجاد سیناپسهای جدید کمک میکند.
این ماده DMT نامیده میشود و میتواند در آزمایشگاه تولید شود. [یادداشت ویرایشگر: DMT یک ماده کنترلشده از نوع جدول I در ایالات متحده است، به این معنی که تولید، خرید، نگهداری یا توزیع آن غیرقانونی است.]
با یک دوست روز و مکانی را برای امتحان آن تعیین کردیم.
من واقعاً ترسیده بودم، تقریباً به حدی که داشتم نظر خود را درباره امتحان این موضوع تغییر میدادم.
هرگز چیزی نکشیدهام و همچنین هیچ نوشیدنی الکلی ننوشیدهام.
به یک پارک در طول بعدازظهر رفتیم. من همه چیز را آماده کردم، از جمله موسیقی ملودیک آرامشبخش در پسزمینه و دوربینی که تمام فرایند را ضبط میکرد.
پس از تنها چند ثانیه، همه چیز شروع به دیده شدن به رنگ بیشتری سفید کرد، مثل اینکه نور بیشتری در اطراف وجود دارد، و همه چیز مثل تماشا از طریق یک کالیدوسکوپ نرم به نظر میرسید.
با وجود اینکه میتوانستم چشمانداز بسیار روشن اطرافم را ببینم، همچنین متوجه شدم که در سطح و بعد دیگر در 360 درجه دورم، همه چیز سیاه بود و در این تاریکی سکوت مطلق وجود داشت، اما بسیار تنها بود.
همزمان، فکر مرگ قریبالوقوع به ذهنم آمد.
به خودم فکر کردم: 'من بیش از حد از این ماده ناشناخته مصرف کردهام و احتمالاً هرگز به زندگی برنخواهم گشت.'
در همین حین، یک نقطه نور بسیار دور و بسیار درخشان و کوچک را دیدم که به طور مداوم رنگش تغییر میکرد، اما بیشتر مواقع به سفید برمیگشت و سپس با رنگهای متفاوت درخشش پیدا میکرد و دوباره به سفید برمیگشت. در واقع همیشه سفید بود، اما چندین ترکیب از رنگهای درخشان و زیبا از آن نور خارج میشد.
متوجه شدم که به این نقطه نور نزدیکتر میشوم، اما همهجا اطراف این نور، همه چیز کاملاً سیاه خالص بود. هرگز چنین سیاه عمیقی ندیده بودم.
به محض اینکه نزدیکتر شدم، احساس کردم که یک فکر و درک خارجی ناگهان به ذهنم آمد و به من گفت که مرگ به هیچ وجه یک مشکل نیست، بلکه مانند زایشی برای چیزی بسیار بهتر است که در انتظار من و تمام موجودات زنده است.
این فکر خارجی به نظر میرسید که از این نور سفید درخشان میآید، زیرا هیچ چیز دیگری آنجا نبود، زیرا بقیه مطلقاً هیچچیز سیاه خالص بودند، بنابراین تنها این نور میتوانست با من صحبت کند.
سپس، درحالیکه به نزدیکتر میشدم، این نور گفت (بدون استفاده از هیچ صدایی): 'شما اکنون چیزی واقعاً خاص و مهم خواهید دید. مقاومت نکنید.'
من به نزدیکی این نور سفید ادامه دادم، اما اکنون به اندازه کافی نزدیک بودم تا متوجه شوم که نور سفید همیشه آنجا بود و رنگها مانند جریانی از آن خارج میشدند و نوعی میرقصیدند، مفهومی مشابه با فورانهای خورشیدی که از خورشید خارج میشوند و سپس به داخل خورشید برمیگردند، مانند دلفینهایی که از آب بیرون میپرند و نهایتاً به خانه خود برمیگردند.
هر چه به این نور نزدیکتر میشدم، احساس گرمای بیشتری میکردم، اما نه از نوع گرمای ناخوشایند روی زمین زمانی که خیلی گرم است، بلکه نوعی گرمای عمیق و دلانگیز و آرامشبخش که یادم میآید زمانی که از یک حیوان مراقبت میکردم یا وقتی که دخترم را در آغوش میکشیدم یا وقتی که به کسی که در نیاز بود کمک میکردم، تجربه کردهام.
تفاوت این بود که این احساس عشق بدون قید و شرط متوقف نمیشد و هر چه بیشتر به این نور نزدیک میشدم، افزایش مییافت.
ترس و عدم اطمینان به سرعت محو میشد و با احساسی از درک، همدردی و عشق جایگزین میشد.
درک من به همراه گسترش ذهنم بیشتر و بیشتر میشد، مانند یک میدان تاریک در شب که به تدریج به وسیله نور خورشید صبح روشن میشود، در حالی که مه به سرعت محو میشود.
این فرآیند به نظر میرسید حدود ۲ دقیقه زمینی طول کشید، اما در عین حال احساس نمیکردم که ۲ دقیقه باشد بلکه بسیار بیشتر، زیرا زمان هنگام نزدیک به آن نور با سرعتی بسیار کندتر میگذشت.
همچنین، قادر بودم که بسیار سریعتر از روی زمین فکر کنم و میتوانستم چندین فکر موازی را همزمان داشته باشم که به زیبایی و به طرز همپیوندی با هم ارتباط برقرار میکردند. ضریب هوش من به راحتی ۴ برابر بیشتر از روی زمین بود.
هر چه به نور نزدیکتر میشدم، همهچیز به طرز آشکارتر و واضحتر میشد، و هر چه بیشتر میخواستم به آن نور زل بزنم زیرا هرگز چیزی زیباتر و درخشانتر برای دیدن وجود نخواهد داشت.
این نور چیزهای زیادی را به من منتقل میکرد، نه تنها درخشش و آرامش زیبایی، بلکه همچنین گرمترین خوشآمدگویی که تا به حال بوده است.
احساس کردم که چطور خودم/ذهنم میخواست احساس گناه درباره وaped DMT را به من القا کند، اما در این نقطه، آگاهی من به قدری گسترش یافته و آگاه شده بود که نمیخواستم در هیچجا دیگر جز آنجا باشم که با تحسین مطلق به نور نگاه میکردم.
وقتی که در نهایت به درون نور افتادم، احساس میکردم که به خانه برمیگردم، اما نه مانند برگشت از کار یا بازگشت به کشورم بعد از تعطیلات، بلکه این بار متفاوت بود. انگار که به منبع اصلی و خانه نهاییام برمیگردم.
این یک اقیانوس بیپایان از درخشندگی سفید بینهایت بود که شامل تمام عشق، تمام درک، تمام بخشش، تمام همدردی، تمام حکمت، تمام هوش، تمام شادی و فراتر و بالاتر از آنچه که در زندگی محدود و Ridiculous خود میتوانستم تصور کنم، که در همان زمان، اکنون احساس میکرد که بسیار ارزشمند و مفید است به عنوان یک کنتراست برای لذت بردن نهایی از انفجار بینهایت شادی زندگی پس از مرگ.
در این نقطه تعجب کردم که چگونه من و همه دیگران اینقدر ترس بیاساس از مرگ داریم، زیرا آنها نمیدانند که زیباییای که برایشان آماده شده و در انتظارشان است.
این نور بینهایت همهچیز را میدانست، زیرا خود آن همهچیز بود و کاملاً خود را میشناخت.
در عین حال، متوجه شدم که این نور از هیچ چیز دیگری نیامده است، بلکه همه چیز دیگری از این نور آمده است، زیرا این بینهایت خود منبع بود.
این نور در نهایت همان چیزی بود که مردم روی زمین آن را عشق یا خدا مینامند، اما در عین حال، این آگاهی خالص بود و من درک کردم که این تنها آگاهی است، زیرا با بودن بینهایت، نمیتواند آگاهی دیگری وجود داشته باشد، در غیر این صورت محدود خواهد بود.
اما از آنجا که هیچ چیز بینهایت را تقسیم نمیکند، بینهایت باقی میماند و بنابراین فقط یک بینهایت وجود دارد، در نتیجه تنها یک آگاهی وجود دارد.
این آگاهی بینهایت تنها حقیقت و واقعیت است و هر چیز دیگری یک توهم، یک نوع خواب چند لایه است که آگاهی بینهایت به دلیل قدرت نامحدودش قادر به ایجادش بوده است.
درون لایههای متعدد توهم، این آگاهی در خواب است که خود را به موجودات انسانی مختلف، حیوانات و گیاهان تقسیم کند و جهان را با آگاهی خود پر کند که بهصورت زندگی، احساسات، تجربیات، ماجراجوییها از هر نوع، با تنوع بیپایان به دلیل امکانات نامحدودی که در دسترس بینهایت است، تجلی یافته است.
این بدان معناست که زندگی ما بر روی زمین یک خواب است و خوابهایی که در هنگام خواب میبینیم، یک خواب درون یک خواب است.
هدف این خواب برای بینهایت به این دلیل است که بینهایت عشق است و عشق دوست دارد عشق ورزد، اما عشق تنها واقعیت است، بنابراین کسی دیگری برای عشق ورزیدن وجود ندارد، بنابراین این عشق خود را با تقسیم به بخشهای بینهایت قربانی میکند، تا بتوانند یکدیگر را دوست بدارند، تا شادی ایجاد شود زیرا در نهایت عشق میتواند شخص دیگری را برای عشق ورزیدن پیدا کند.
درک، هوش، آگاهی، عشق و همدردی که ما در زمین احساس میکنیم تنها یک بخش بسیار بسیار کوچک از آنچه که این بینهایت است، میباشد.
بینهایت هیچ را ایجاد کرد، که یک خلأ است، مانند یک زمین بارور که با عشق ترکیب شده و باعث رشد زندگی میشود، و این یک ارتباط بین بینهایت، که آگاهی است یا عشق، که خود واقعیت است، است که کل جهان را در خواب میبیند، و سپس جهان را با زندگی باردار میکند، و یک شعر بینهایت از زندگی، رنگها، عطرها، گیاهان، ستارهها، شب، روز، حشرات، حیوانات، مردم و دیگر موجودات با فرصت شگفتانگیز برای عشق ورزیدن به یکدیگر به صورت دائمی خلق میکند، که هدف نهایی است.
عشق هدف نهایی است، اما از آنجا که عشق خود کمال است، کمال تحقق یافته است، و از آنجا که عشق خداست، خدا وجود دارد، بنابراین کمال از پیش آنجاست و فقط باید از آن لذت ببریم.
این و بسیاری توضیحات دیگر ساعتها ادامه داشت، در حالی که میدانستم فقط چند دقیقه در زمین گذشته است. یک دقیقه در زمین بیشتر از نیم ساعت پس از مرگ یا خارج از بدن خودشیفته است.
در این لحظه این نور به من فهماند که تنها اشتباه واقعی که کردهام عدم عشق ورزیدن به دیگران بود، و این اشتباه همان اشتباهی است که بشریت بهطور کلی مرتکب شده است و باعث همه مشکلات و رنجهایی شده که ما در زمین زندگی میکنیم.
سپس برای یک لحظه کوتاه توانستم عیسی را ببینم و این اولین شکلی بود که دیدم. او دارای سوراخهایی بود که از دستها و پاهایش عبور میکردند. در حالی که بر روی آن سوراخها تمرکز میکردم، دیدم که آنها حاوی تاریکی هستند، همان تاریکی که در حین سفر به سمت نور دیده بودم.
در این میان، عیسی به من گفت، بدون اینکه کلمهای صحبت کند، با نوعی انتقال ذهنی تلپاتیک بسیار کارآمد، که عیسی و بینهایت با هم تمام وضعیت تمام اتفاقاتی که در اسرائیل افتاده را ایجاد کردند و این کار را به عمد انجام دادند. هر شخص، هر جزئیات، هر رویداد به گونهای برنامهریزی شده بود که به همان صورت که اتفاق افتاد، به وقوع بپیوندد و هدف این بود که به جهان نشان دهد، که این عشق بینهایت آنقدر بزرگ است که آماده است اجازه دهد از صلیب بگذرد، فقط برای اینکه به آنها نشان دهد که هنوز آنها را میبخشد، زیرا "آنها نمیدانند چه میکنند". عیسی همچنین به من گفت که در چاه، وقتی به زن گفت که با آب معمولی مردم دوباره تشنه میشوند، اما از آبی که او میدهد، مردم هرگز دوباره تشنه نخواهند شد، این به این دلیل است که عشق بینهایت پایان ندارد، بنابراین وقتی مردم آن را پیدا میکنند، دیگر نیازی به هیچ چیز دیگری ندارند، که با تعلیمی که میگوید ابتدا پادشاهی خدا را جستجو کنید، و اینکه هر چیز دیگری افزوده خواهد شد، سازگار است، زیرا هر چیزی که واقعاً میخواهیم در این پادشاهی خداوند است. بنابراین، عیسی به من گفت: حالا پادشاهی خدا را خواهید دید، جایی که پس از زندگی فانی خود پذیرایی خواهید شد. من از آن نور بینهایت خارج شدم و، دوباره محاصره شده توسط یک خالی از سیاهی، یک بدن انسانی عظیم را دیدم، بدون جنسیت خاص، یا بهتر بگویم، با هر دو جنس به طور همزمان. این انسان بزرگتر از کل سیستم خورشیدی بود. او ساکن بود، اما زندگی بسیار زندهای درون آن وجود داشت. میلیاردها نفر در آنجا کار و زندگی میکردند. این انسان شکل پادشاهی خداوند بود. این پادشاهی پر از جادهها، پارکها، ساختمانهای بسیار پیچیده و پر از مردم و حیوانات بود که با شادی عظیمی در آنجا زندگی میکردند. هر موجود زنده مانند یک سلول از بدن این بدن بزرگ انسانی شکل بود. سپس به یک گوشه از یکی از پارکهای این پادشاهی فرستاده شدم و در اطرافم زیباترین باغی که تا به حال دیدهام بود. واضح بود که قدردانی و شادی از بودن در این باغ هرگز برای کسی در زمین شناخته نشده است، مگر اینکه تجربهای نزدیک به مرگ داشته باشد. شادی فوقالعادهای که میتوانستم برای وجود هر گل، هر درخت، هر برگی احساس کنم، کاملاً فراتر از هر زبانی بود که به انسان شناخته شده است. در حالی که در این پارک بودم، بسیاری از مردم به من نزدیک شدند تا مرا خوشامد بگویند و بگویند چقدر خوشحالند که من به آنها سر زدم. دهها نفر از آنها بودند و همه همزمان با من صحبت میکردند، اما من قادر بودم همه آنها را به طور همزمان بفهمم بدون اینکه حتی یک کلمه یا مفهوم بیان شده توسط آنها را از دست بدهم. آنها بسیار روشنفکر بودند، نه تنها در هوش، بلکه زیرا بدنهایشان نور خورشید را منعکس میکرد، که نور بینهایت درخشانی از آن پادشاهی شکلگرفته به عنوان یک انسان بود. در حالی که آنها بدون توقف با من صحبت میکردند، احساس کردم که آنها در حال بهروزرسانی من، ترمیم من، بهبود روح من، هوش من، حکمت من، عادات من هستند، و کمک میکنند تا متوجه شوم که کدام عادات بد را میتوانم کنار بگذارم و چگونه به سوی عادات خوب حرکت کنم تا زندگیام را بهبود بخشم و به دیگران با یک مثال بهتر کمک کنم. این مردم در اطراف من به من گفتند که آفتابی که ما در زمین میبینیم، و حتی ستارهها و لامپهای نوری مصنوعی که داریم، نور تولید نمیکنند، بلکه آنها یک دروازه هستند که اجازه میدهند بخشی از واقعیت در خواب ما جریان یابد، بنابراین به طور مؤثر، هر بار که ما نوری میبینیم، ما بخشی از بینهایت را میبینیم، که واقعیت است، که عشق است، که آگاهی است، که خداست، که همه یکی هستند، که همه یکی هستند.
آنها میگویند که درست مانند خورشید یا هر لامپ دیگری که میتواند به عنوان یک درگاه به نور عمل کند، ما نیز میتوانیم هر بار که به دیگران عشق میورزیم، به عنوان یک درگاه از واقعیت به توهم عمل کنیم.
پس درست مانند اینکه خورشید خود را برای دادن نور باز میکند و هیچ چیزی را انتظار ندارد، عشق نیز هیچ چیزی را انتظار ندارد، بدون توجه به هر چیزی، زیرا عشق واقعی بینهایت، بدون قید و شرط است، و ما میتوانیم نوری باشیم که، درست مانند عیسی، زیرا او به عنوان مثال نهایی برای همه به زمین آمد.
در این پارک باغ بهشتی، همه چیز حاوی حکمت بود. حتی گلها در حال حرکت و چرخش بودند و اطلاعاتی را منتقل و توضیح میدادند و بازتاب میکردند که عشق بینهایت چگونه است و چگونه عمل میکند.
ساختمانهای زیبا و درخشانی وجود داشت و همه آنها مانند آینهها بودند که نور این خورشید بینهایت را بازتاب میدادند.
اما این نور فقط نور نبود. این نور شامل عشق، حکمت، هوش، درک، بخشش و تمام زیباترین فضایل و جواهراتی بود که ما میتوانستیم در زندگی خود بخواهیم.
همه آنجا بسیار باهوش و خلاق بودند و به طور مداوم خلاقیت خود را استفاده میکردند، هر یک بر اساس سلیقه و استعدادهای خود، به منظور بهبود روشهای مختلف پادشاهی که برای خود زندگی میکردند، اما بیشتر برای به اشتراک گذاشتن با دیگران و تازهواردانی مانند من و بقیه بشریت که هنوز زندگی فانی بر روی زمین و میلیونها سیاره دیگر دارند.
من آزاد بودم که در آن پادشاهی به هر جا که میخواستم بروم، اما من خیلی چیز یاد میگرفتم و از شادی بسیار لذت میبردم که نمیتوانستم به هیچوجه باور کنم که هر جایی میتواند بهتر از آنجا باشد.
این خانوادهای که در بهشت داریم، به من نشان دادند که چیزهای دیگری را آماده میکنند تا زیبایی و شادی را بیشتر افزایش دهند و به زودی بخشی از آن زیبایی، شادی و افزایش آگاهی به بعد زمان موقتی که شامل زمین و سیارات دیگر است، سرازیر خواهد شد.
همه چیز به طرز مطلقی منطقی بود و راهی هوشمندانهتر برای انجام کارها وجود نداشت.
تمام سیستمهای سیاسی و اقتصادی ما در زمین در مقایسه با چگونگی سازماندهی بهشت، بسیار متوسط هستند، که بر اساس آزادی مطلق، خلاقیت، آگاهی و به ویژه عشق به بینهایت و عشق به دیگران، که همان یک عشق است، بنیانگذاری شدهاند.
من شروع به احساس کردم که به آرامی در حال سقوط و محو شدن از آنجا هستم و همه اطرافیانم میدانستند که من میروم، بنابراین آنها به آموزش چیزهای شگفتانگیز زیادی ادامه دادند و از من خواستند تا یاد بگیرم که بیشتر دیگران را ببخشم، که از تمرکز بیش از حد روی اشتباهات دیگران خودداری کنم، یاد بگیرم که هر اشتباهی را ببخشم و کارهای خوب هر کسی را بر روی زمین جشن بگیرم.
در حالی که از آنها دور میشدم، آنها همچنان به من میگفتند: خداحافظ، به زودی میبینمت، ما به کار کردن در بهشت ادامه خواهیم داد تا آن را جایی بهتر برای تو و خانوادهات و دوستانت بسازیم تا با ما برای همیشه در شادی کامل جاودانه و خوشحالی کامل و بیپایان زندگی کنید.
در همین حین احساس میکردم که سریعتر و سریعتر به زمین میافتم از طریق یک کانال که همه احساسات قدیمی داشتن یک بدن فانی، و عطرهای زمینی و رنگهای محدود و چندین محدودیت دیگر، از جمله سنگینی بدنم دوباره به من بازگشت.
من خود را بر روی زمین دراز کشیده یافتم، آنقدر آزاد و خوشحال که حتی زمین بهشت به نظر میرسید.
من از ترک بهشت ناراحت نبودم، زیرا متوجه شدم که زمین در واقع یک کپی محدود از بهشت است، اما هنوز با تمام آب و هوا، چشماندازها، گونهها، نژادها، گیاهان، گلها، معماری و این همه زیبایی زیباست.
هرچند اثرات DMT به سرعت محو میشد، اما هنوز توانستم درک بسیار روشنی از دلایلی که چرا اشتباهاتی مرتکب شدم داشته باشم و چرا جامعه و هر فردی که میشناسم به شیوهای رفتار میکند که رفتار میکند را بفهمم.
آگاهی، ادراک است، که عشق است، که خداست، که تنها خدای درون ماست، که کامل است، اما مشکل یک مشکل کیفیتی نیست، بلکه یک مشکل کمی است.
مشکل این است که ما به اندازه کافی یکدیگر را دوست نداریم.
عشق راهحل نهایی هر مشکلی است، بنابراین وقتی به دنبال هوش بودم، این دقیقترین چیز نبود، زیرا هوش فقط یک بخش کوچک از آگاهی است، بنابراین جستجوی عشق بینهایت هوشمندتر است زیرا شامل هوش و هر چیز دیگری است که به دنبالش هستم.
هوش به تنهایی بیفایده است اگر عشقی وجود نداشته باشد، که منبع واقعی است.
من در تمام بدن فیزیکی، بدن معنوی، روح و ذهنم احساس کردم که این عشق بینهایت آنقدر سخاوتمند است که اجازه نمیدهد با دستهای خالی بروم، بنابراین یادداشتی از به یاد آوری که بینهایت وجود دارد، که شادی بینهایت در انتظار من و همه کسانی است که آن را میخواهند، به من داد.
حالا دیگر هیچ ترسی از مرگ ندارم و میتوانم تسکین، کمک و راهنمایی قویتری برای کسانی باشم که شک، اعتیاد، آسیب، یا میخواهند زندگیشان را بهبود ببخشند، دارند.
عشق تنها واقعیت است، بنابراین تنها پاسخ واقعی و حقیقی است.
هر بار که به بینهایت میروم، هیچ راهی وجود ندارد که حافظه بسیار محدود من بتواند بیش از یک بخش کوچک از آن انفجار بیپایان عشق بینهایت و کمال و زیبایی نهایی را به یاد بیاورد.
هنگامی که مردم این نور را میبینند، از اعتیادها، از جمله از داروهای سنگین مانند متآمفتامین، کراک، کوکائین، تنباکو، الکل، ماریجوانا، و غذاهای مفرط رها میشوند. بسیاری از مردم بعد از دیدن نور، وگان یا حداقل گیاهخوار میشوند زیرا نسبت به هر موجود زنده، از جمله حیوانات، همدردی بیشتری پیدا میکنند.
روابط خانوادگی نیز بهبود مییابد و مردم بیشتر بخشنده میشوند، خود را برای بازگشت به نور آماده میکنند، اما با آگاهی و حس هدف بسیار افزایش یافته در زندگی.
افرادی که گفته بودند به خدا باور ندارند، بعد از دیدن نور اکنون درک میکنند که خدا وجود دارد، اما به شیوهای کاملاً متفاوت و بسیار بهتر نسبت به آنچه که ادیان خدا را تصویر میکنند.
بعد از دیدن نور، افراد مذهبی درک میکنند که ادیان و سازمانها مهم نیستند، بلکه آنچه که اهمیت دارد واقعیت است، که عشق است، بنابراین چقدر یکدیگر را دوست داریم، حتی بین گونههای مختلف.
من میتوانم روزها به نوشتن همه چیزهایی که در سمت دیگر پس از بیش از ۱۴۰ تجربه نزدیک به مرگ آموختم ادامه دهم، اما در عین حال، هیچ زبان انسانی قادر به گنجاندن آن تجربیات نیست.
زبان انسان به زحمت میتواند به آنچه خدا، عشق و بینهایت است و آنچه را که برای ما پس از این زندگی مادی آماده کرده است اشاره کند، که چیزی جز یک بارداری برای زندگی بعدی نیست، درست مانند اینکه قبل از به دنیا آمدن برای زندگی مادی آماده شدهایم. بنابراین، هر زندگی قدمی بهبود یافته نسبت به زندگی قبلی است و در هر مرحله آزادی و ذهن ما افزایش مییابد و پیچیدهتر میشود تا بتوانیم از بینهایت با ذهن و آگاهی وسیعتری لذت ببریم.
هوش نهایی درک این است که عشق بینهایت تنها حقیقت، تنها واقعیت و تنها آگاهی است. هر چیز دیگر توهم است.
این معادله نهایی و پایانی است که هر دانشمندی به دنبالش میگردد و پاسخی است به جستجوی من برای افزایش هوش.
من به دنبال هوش بودم و منبع آن را پیدا کردم، که خدا بود، هست و همیشه خواهد بود.
با بهترین آرزوها و عشق به تمام بشریت.
اطلاعات پسزمینه
عناصر NDE
هرچه به نور انتهای تونل نزدیکتر می شدم، از بدن زمینی و محیط زمینی اطرافم کمتر آگاه می شدم. من به وضوح بدنم را ترک کردم و خارج از آن وجود داشتم
وقتی کاملاً وارد نور سفید بینهایت شدم، از هر چیزی که در جهان اتفاق میافتاد کاملاً آگاه بودم.
اما به نظر میرسد نسبتی در حدود 30 به 1 وجود دارد، زیرا یک دقیقه روی زمین برای من طوری احساس میشد که انگار بعد از حدود 20 یا 30 دقیقه در آن طرف میگذرد.
بنابراین 10 دقیقه روی زمین تقریباً 4 یا 5 ساعت در آن طرف است، حداقل در طول 140+ تجربه نزدیک به مرگ من.
تونل بیشتر شبیه به خودِ نیستی بود، در حالی که نور در انتهای آن واقعیت مطلق بود.
رنگهایی که شناخته شده نیستند و با چشمهای بیولوژیکی/انسانی روی زمین قابل مشاهده نیستند.
بهشت بسیار شبیه زمین است، اما پیچیدگی های بسیار بیشتری در رنگ ها، بوها، احساسات، شدت نور، تنوع برنامه ها، حیوانات، مردم، فناوری، فرهنگ، معماری، چیزها و فعالیت هایی برای انجام دادن و لذت بردن وجود دارد.
همه چیز زندگی بیشتری دارد، از جمله گیاهان، که عمیقاً با مردم ارتباط برقرار می کنند، شبیه سگ هایی که وقتی بعد از مدت طولانی به خانه برمی گردند، عشق خود را به انسان ها نشان می دهند.
همچنین میتوانستم دردی را که به دیگران وارد کردهام، احساس کنم. احساسی که انگار خودم باعث آن درد میشوم.
تنها چیزی که به من نشان داده شد این بود که در آینده بهشت بسیار بهبود یافته و بزرگتر خواهد شد، علیرغم اینکه در حال حاضر بسیار عظیم و به طرز چشمگیری فراتر از هر توصیف ممکن انسانی است.
چیز دیگری که بینهایت به من نشان داد این بود که زمین به یک حالت بسیار تاریک فرو خواهد رفت و سپس یک انفجار ناگهانی از افزایش آگاهی، هوشیاری و شادی مانند یک بیداری جهانی خواهد بود، مانند یک صبح جدید که از زمین آغاز خواهد شد.
خداوند اجازه میدهد زمین به تاریکی فرو رود، بنابراین غافلگیری ناشی از این تضاد هنگام دیدن انفجار نور، باعث بیداری بسیار قوی همه بشریت به سوی صلح و شادی ابدی خواهد شد.
تنها جزئیاتی که دیدم مربوط به آینده زندگی پس از مرگ بود.
به نظر میرسد زندگی قبل از مرگ چندان مهم نیست زیرا هدف نیست. هدف عشق است و این هدف قبلاً محقق شده است، بنابراین آینده مهم نیست، زیرا آینده واقعیت است و واقعیت از قبل وجود دارد که عشق است.
هیچ وقت مجبور به انجام کاری نشدم. میخواستم آنجا بمانم، اما مجبور نشدم به زندگی زمینی برگردم.
بعد از حدود 11 دقیقه پس از شروع تجربه نزدیک به مرگ، به داخل بدنم میافتم.
به وضوح احساس میشود که افراد در طرف دیگر میدانند که من نمردهام و برای چند دقیقه به دیدن آنها میروم.
آنها فقط سعی میکنند تا جایی که ممکن است قبل از رفتنم به من چیزهایی یاد بدهند، زیرا میدانند که من همیشه هفتهای یک بار برای مدت بسیار کوتاهی به آنجا میروم.
خدا، روحانیت و دین
حق با من بود که خدا وجود دارد و ترویج مینیمالیسم، وگانیسم، طبیعت گرایی و برهنگی برای افزایش رفاه و ارتباط با طبیعت، آنارکو-سرمایه داری و آموزه های عیسی.
اما در مورد هر چیز دیگری تقریبا اشتباه می کردم.
بی نهایت قبل از اینکه به من بگوید کجا درست می گفتم، بارها و بارها به من نشان داد که کجا اشتباه می کردم، و پس از گفتن یک لیست بزرگ از اشتباهات، سوء تفاهم ها، عادات بد و شناسایی بیش از حد با نفس، این بی نهایت به من گفت که در واقع در چند مورد درست می گفتم، که با عادات و رفتارهای بهشتی مطابقت داشت.
من هنوز به خدا و زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم، اما اکنون درک و حکمت بسیار واضحتری دارم که بدون مردن یا حداقل برخی از تجربههای نزدیک به مرگ غیرممکن بود.
خدا اقیانوسی بیکران از درخشانترین عشق بی قید و شرط سفید بیانتها بود.
عیسی مسیح مانند یک انسان بود اما در شکل کامل خود، و به همهٔ بینهایتهای ممکن اجازه میداد تا از روحی به شکل انسان عبور کنند.
عیسی همچنین در دستها و پاهایش سوراخهایی داشت که نه تنها با تجربه زمینیاش مطابقت داشت، بلکه به این دلیل بود که سوراخها نشاندهنده نقطه عبور بین توهم و واقعیت هستند، که با تونل سیاه بین زندگی توهمی زمینی و واقعیت مطابقت دارد. عیسی مانند پلی است برای اتصال انسان ها از زندگی فانی به سعادت ابدی.
هیچ چیز دیگری نمی تواند واقعیت را تقسیم کند زیرا هیچ چیز واقعی تر از خود واقعیت وجود ندارد، و از آنجا که فقط یک واقعیت وجود دارد، واقعیت متحد است، اما از دیدگاه دوگانه رویای وهم آلود زندگی فانی، به عنوان عناصر مختلف از هم جدا درک می شود. در زندگی پس از مرگ می توان درک کامل و همزمان دوگانه و غیر دوگانه از همه چیز داشت و این امکان را می دهد تا از شادی همیشگی لذت برد.
خدا عشق است، و عشق وجود دارد زیرا ما میتوانیم آن را تجربه و احساس کنیم، زیرا ادراکی وجود دارد چون ما آگاه هستیم.
آگاهی میتواند عشق را درک کند زیرا خدا وجود دارد چون خدا عشق است، بنابراین احساس عشق، ادراک خدا است که درک خودمان است، ادراکِ ادراک، مانند خدایی که خود را در آینه میبیند.
هر بار که همدیگر را دوست داریم و کمک میکنیم یا میبینیم کسی دارد عشق میورزد و کمک میکند، این شکلی از تماشای خداست، که همان واقعیت است.
هر چیز دیگری که عشق نیست، توهم است، که بخش کوچکتر و کاستهشدهای از واقعیت است، اما به شکلی محدود.
بنابراین همه چیز یا واقعی است، یا توهم، اما حتی توهم هم بخشی از واقعیت است، اما محدود.
واقعیت مانند رنگ سفید است، در حالی که توهم مانند رنگ سبز است، که بخشی از سفید است، اما فقط بخشی از آن.
در مورد زندگیهای دنیوی ما غیر از دین
پس از ۱۴۰+ تجربهی نزدیک به مرگ و دیدن دوستانم که بارها و بارها تجربهی نزدیک به مرگ داشتهاند، همهچیز مرتبط است، هر جزئیات یک مثال است تا زندگی خود را بهبود بخشیم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ.
تنها چیزی که واقعاً باید به خاطر بسپاریم این است که عشق بینهایت تنها حقیقت و واقعیت است. بقیه چیزها توهم هستند.
این تلاش دوگانگی که توهم جدایی است ضروری است در غیر این صورت شادی نمی توانست در بهشت لذت برده شود و بهشت وجود نمی داشت.
اما بی نهایت حاوی حکمت بی نهایت است، بنابراین همه چیز عالی است و نمی تواند بهتر باشد، از جمله وحشتناک ترین دردها.
پس از NDE
من توانستم کمبود ظرفیت حافظه را با داشتن NDEهای بیشتر و مکرر جبران کنم و این به من این امکان را می دهد که تجربیات دقیق تر و غنی تری را برای به اشتراک گذاشتن با دیگران به زمین بیاورم.