توضیحات تجربه
با کسی ملاقات کردم که میدانستم بسیار مهم است و معتقدم او عیسی بود. میدانستم که در زندگیام به اندازه کافی برای او نکردهام. از حضور این شخصیت قدرتمند احساس شرم کردم و متوجه هدف زندگیام نشدم. همچنین شرمنده بودم که باید به من یادآوری شود که او این زندگی را به من بخشیده و از من پرسیده بود با آن چه کردم. احساس میکردم او مرا درک میکند، دوست دارد و هیچ قضاوتی در کار نیست. به من گفته شد که باید به عقب برگردم. احتمالاً من امتناع کردهام زیرا یادآوری بعدی من این بود که به من نشان دهد چرا باید به بدنم برگردم. او گفت: "به مادر و پدر خود فکر کن اگر فوت کنی." فکر کردم عجیب است که از وقتی به این مکان شناور شدم، به هیچ یک از آنها فکر نکردهام. او یک صفحه ویدئویی شفاف به من نشان داد که زندگیهای مادر و پدر و خواهرانم چگونه خواهد بود اگر من برنگردم. این زندگیهای آنها را از ابتدا تا انتها به صورت آنی نشان داد. به من نشان داده شد که زندگیاشان برای هر یک از آنها سختتر خواهد بود و پر از غم خواهد بود. احساس گناه و اندوهی برای آنها داشتم که باید از آن عبور کنند. اما، همچنان تردید داشتم زیرا میدانستم که مدت زیادی نمیگذرد تا عزیزانم به جایی برسند که من بودم. او گفت: "این زندگی و هدف توست" در حالی که آیندهام را بر روی صفحه به من نشان میداد. دیدم که در کلیسا که اکنون در آن هستم درگیر خواهم بود. من ازدواج میکنم و سه پسر خواهم داشت. (اکنون آنها در حال دویدن در خانه هستند) آینده هر یک از آنها را دیدم. دیدم که زندگی من تأثیر موجی بر روی مردم زندگیام دارد. انتخابهای زیادی برای من وجود داشت که نتیجه ممکن بود عالی یا نه چندان عالی باشد. از برخی جهات ناامید شدم زیرا احساس میکردم با تمام دانشی که یاد گرفتهام، زندگیام را هدر دادهام. زندگی هدیهای زیبا از طرف خداست. متوجه شدم که من بسیار مادیگرا هستم و نقطه زندگی را از دست دادهام. او زمین را به من نشان داد و به نظر میرسید که تصویری از یک ماهواره دورافتاده بوده است.
در حالی که به آرامی حرکت میکرد، به من نشان داد که پس از مدتی زمان تاریکی در زمین رخ خواهد داد. احساس کردم که باید به خاطر آن زمان به عقب برگردم. میخواستم نوری از خیر باشم و خود را نجات دهم تا هدفم را تحقق بخشم. آن فوریت و احساس برای بازگشت و ایجاد تغییر داشتم؛ فقط باید این کار را میکردم. میدانستم که به زودی برمیگردم و این مدت زیاد طول نخواهد کشید تا بروم و دوباره به اینجا برگردم. این مانند چشمک زدن بود. به محض اینکه این فکر به ذهنم آمد، احساس کردم که در یک تونل تاریک که به سمت زمین کج میشد، کشیده میشوم.
در راه پایین، متوجه شدم که موجودات شرور در هر دو طرف، به سمت کف تونل بودند. ما آنها را نادیده گرفتیم. پاسخهای یکسانی به سرعت در مورد منشاء آنها و چرا در آنجا بودند به من داده شد. میدانستم که این موجود با من در تاریکی قبل از شروع سفرم بوده است. من دوباره به بدنم برگردانده شدم.
در وان حمام بودم که مادرم و خواهرم مرا در آغوش گرفته بودند. روح من احساس میکرد که جا نمیشود، بسیار محصور و سرد بود. هوش، عشق و آرامش رفته بودند و با احساسات درد، عدم اطمینان و ترس جایگزین شده بودند. دنیا برای من بسیار خاکستری به نظر میرسید و دوباره احساس احمق بودن و تنهایی میکردم. من در حال گریه کردن بودم و خاکی در دهانم بود. وقتی به گذشته نگاه میکنم، هیچ دردی در بدنم نبود که این معجزهآساست. من هیچ یادداشتی از زمانی که مادرم و پدرم مرا از زیر پونی به حمام بردند، ندارم. والدینم به من گفتند که هیچ زخمی نداشتم و بدون حتی یک کبودی، خراش، یا استخوان شکسته به گل کشیده شدم. خدا خوب است.
گفتوگوی سوال و پاسخ با دکتر جف: 1. در آنچه شما به اشتراک گذاشتید، گفتید "... او آینده زندگی مرا روی صفحه نمایش نشان داد و آنچه اتفاق خواهد افتاد. من دیدم که در کلیسا که اکنون در آن هستم، شرکت میکنم، متاهل شوم و 3 پسر داشته باشم که اکنون دارم و آنها در حال دویدن در خانه بودند و من آینده هر یک از آنها را دیدم." هرگونه جزئیات بیشتری که بتوانید در مورد آگاهی آینده خود ارائه دهید، بسیار قدردانی میشود! آیا شما در کلیسا مشغول هستید؟ آیا 3 پسری که دیدید شبیه 3 پسری بودند که اکنون دارید؟ آیا بچههای دیگر هم داشتید؟ آیا در تجربه نزدیک به مرگ خود، رویداد آیندهای را دیدید که واقعی نبود یا واقعاً اتفاق نیفتاد؟
بله، میتوانم تلاش کنم. اطلاعات زیادی به من نشان داده شد که اجازه نداشتم به یاد بیاورم.
بله، من اکنون در کلیسا هستم، برای مدت طولانی در کلیسا مشغول نبودم، ما در ایستر و کریسمس میرفتیم اما من و شوهرم برای بیشتر زندگی بزرگسالیام هیچ علاقهای به کلیسا نداشتیم تا حدود 2/3 سال پیش. اکنون بسیار میرویم و دیجا ویو اخیراً بسیار قوی بوده است. من چیزهایی مانند یک نمایش اسلاید به یاد میآورم. بهترین راه برای توصیف آن این است که شبیه یک تصویر زنده روی آیفون است اما در آن چند ثانیه دقیقاً همان آگاهی و احساسات عاطفی را در دیدگاه دارم.
من در حال حاضر 3 پسر دارم و همه آنها دقیقاً شبیه چیزی هستند که دیده بودم. من یک دختر نوجوان را به فرزندی پذیرندهام، او را در تجربه نزدیک به مرگ خود ندیدم اما به من نشان داده شد که همه ما اراده آزاد و انتخاب داریم تا بهترین نتیجه را انتخاب کنیم و هر تصمیم کوچکی بر آینده ما تأثیر خواهد گذاشت، بنابراین انگار شما 10 انتخاب دارید و 1 بدترین تصمیم و 10 بهترین تصمیم است، هر چه که انتخاب کنید بر آنچه که در آینده اتفاق میافتد تأثیر خواهد گذاشت اگر نتوانید هدفی را که روح شما میدانست که باید انجام دهید، تحقق ببخشید. تنها رویدادی که من ندیدم اتفاق بیفتد این است که اگر آن روز میمردم، زندگی والدین و خواهرم چگونه بوده است.
بعد از تجربه نزدیک به مرگم به یاد دارم که تنها
6 سال داشتم و در حیاط جلو والدینم بودم و این صدای کوچک آرام گفت: "برای چه اینجا هستید؟" سپس تصاویری که دیده بودم به سرعت در ذهنم پخش شد و میدانستم که ازدواج میکنم و از والدینم دور زندگی میکنم. یادم میآید که اوه بله، این کاری است که دارم انجام میدهم و به بازی ادامه دادم. در حال حاضر 3 ساعت از آنها دور زندگی میکنم و تنها فرزندی هستم که اینگونه زندگی میکند، به طرز عجیبی بیشتر این را به عنوان یک کودک تا نوجوان فراموش کردم زیرا آن را رد میکردند یا به من گفته میشد که در دوران کودکی تخیلی بوده است. اما وقتی دیجا ویو بسیار قوی شده، همه چیز به یادم برگشته است و اکنون کشفها عمیقتر از زمانی است که من کودک بودم.
2. در آنچه شما به اشتراک گذاشتید، گفتید "او زمین را به من نشان داد، شبیه یک عکس از یک ماهواره دور، اما به آرامی در حال حرکت، او به من نشان داد که بعد از مدتی، زمان تاریکی بر زمین خواهد آمد." و من احساس کردم که باید فقط برای آن زمان بازگردم. تا نوری از خوبی باشم و خودم را نجات دهم تا به هدفم برسم و فقط آن اضطرار و احساس را داشتم که بروم و تفاوتی ایجاد کنم، من فقط باید این کار را میکردم." آیا اطلاعات خاصی درباره زمان تاریک روی زمین دریافت کردید؟ آیا اطلاعات خاصی درباره اینکه زمان تاریک روی زمین ممکن است چه زمانی اتفاق بیفتد، دریافت کردید؟
من اطلاعات خاصی دریافت نکردم. فقط این سنگینی و اندوه از خالق که به زودی در زندگیام که من فکر میکنم اکنون است، چون احساس تغییر انرژی میکنم که شبیه همان سنگینی است. به من نشان داده شد که بر دنیا فشاری و اندوهی خواهد بود. که بسیاری برای بهبود اوضاع در اینجا فراخوانده شدند و نباید هدفمان را فراموش کنیم. حس تلاش برای مبارزه برای شادی و نتیجه مثبت برای مردم و نسلهای آینده آنقدر قوی بود که میدانستم باید برای انجام کارم بازگردم. من معتقدم زمان تاریک اکنون است زیرا ما در یک دوراهی هستیم، میتوانیم بهشت را بر روی زمین داشته باشیم یا در یک زمین خشک و خشن زندگی کنیم، بستگی به این دارد که همه ما در این زمان و فصل چه کار کنیم. اگر ما در مصرفگرایی و استثمار سیاره ادامه دهیم، آینده بسیار سختی خواهیم داشت. یا میتوانیم به سادگی برگردیم و زندگیهای طبیعی و کاملی برای فرزندانمان داشته باشیم.
خدا بسیاری از چیزها را به ما نشان خواهد داد که زندگیمان را بهبود بخشد.
به من چیزی فراتر از این زمان نشان داده نشد، گویی آینده نامشخص بود و به انتخاب بشریت بستگی داشت.
3. در آنچه که به اشتراک گذاشتید گفتید "...احساس میکردم که در یک تونل چرخشی تاریک به سمت زمین کشیده میشوم و در راه پایین متوجه شدم که موجودات شیطانی در طرفین پایین تونل حضور دارند اما ما به آنها توجه نکردیم. به من به سرعت پاسخهایی داده شد درباره منشاء آنها و اینکه چرا در آنجا بودند، میدانستم که موجودی که با من در تاریکی بود قبل از اینکه نور بیاید، در تونل با من بود و این اتفاق خیلی سریع رخ داد..." هر اطلاعات اضافی که بتوانید درباره منشاء موجودات شیطانی و اینکه چرا در آنجا بودند، ارائه دهید بسیار قدردانی میشود!
میدانستم که آنها از خدا نیستند و ترسناک به نظر میرسیدند و گویی در جو زمین فقط در خارج از آن بودند. برای یک لحظه ترسیدم اما بعد تسلی یافتم و نمیدانستم چرا آنها در آنجا بودند. به یاد میآورم که گفته شده بودند که آنها بخشی از دلایل مشکلات هستند. به من گفته شد که ما حتی درباره آنها چیزی را نمیپذیریم زیرا آنها از ترس و نگرانی تغذیه میکنند. ما بالاتر از آنها هستیم و توانایی داریم که اگر نیاز باشد آنها را از خود دور کنیم. مطمئن نیستم که آیا اینها شیاطین بودند یا در بهشت دوم که فرشتگان و شیاطین در آنجا ساکناند یا چیز دیگری. به من گفته شد که چه کسانی و چرا، اما آن اطلاعات نیز از من گرفته شد.
4. در آنچه که به اشتراک گذاشتید گفتید "من درباره مذهب و وسعت آن سؤال کردم. تنها جوابی که بعداً به یاد میآوردم فقط کلمه {ایدئولوژی} بود که به من داده شد تا به خاطر بسپارم، غیر از اینکه حقیقت توسط احساسات انسانها مخدوش شده است، نه به خاطر هیچ چیز جز نیت خوب ما، اما این امر مانع دیگران بود." هر نظر دیگری که بتوانید درباره اطلاعاتی که در تجربه نزدیک به مرگ خود درباره دین و دگما دریافت کردید، به اشتراک بگذارید، بسیار قدردانی میشود! این موضوعی است که من به شدت به آن فکر کردهام. من به خالق خود باور دارم و میدانم که عیسی واقعی است و نمیخواهم کسی را از یافتن خدا منصرف کنم. اما دین برای درک انسان از خداست و انسانها در سنتها و قوانین پیچیده آن گرفتار میشوند که در واقع به روابط مردم با خدا آسیب میزند. به جای جستجوی خدا و شناحتن او به طور شخصی. به من به طور کامل هر چیزی که پرسیدم گفته شد و به یاد دارم که فکر کردم... وای، ما همه چیز را اشتباه فهمیدهایم، چطور میتوانستم همه اینها را از دست بدهم؟ حتی به من دلیل زندگی داده شد... این بسیار ساده بود و زندگی کردن یک نعمت بود... این اطلاعاتی که به من داده شد، من همچنین اجازه نداشتم به یاد بیاورم. فقط افکار من در واکنش به آن. سوالی که هنوز در جستجوی آن هستم این است که باید روح، روان یا آگاهی من بود که این سوالات را میپرسید. من احساس ابدیت میکردم، انگار که برای همیشه ادامه خواهم داشت. احساس میکردم به چیزی پر از دانش و فهم دسترسی پیدا کردهام و از آن زمان هرگز چنین احساسی نداشتهام. اما سوال من برای خودم این است که چرا این سوالات را میپرسیدم؟ من فقط در آن زمان ۵ ساله بودم و هرگز به هیچیک از اینها فکر نکرده بودم. چرا باید فکر میکردم؟ بنابراین همچنان کنجکاو هستم که بدانم چرا وجود من که از بدنم دور شده بود، اینقدر در مورد بسیاری از چیزها کنجکاو بود. گویی فراموشی بودن در زمین هنوز در روح من وجود داشت.