توضیحات تجربه
من یک پرستار هستم. اخیراً در محل کارم آسیب دیدم و مجبور شدم آنجا را ترک کنم. برای اولین بار در دههها، با زمان فراغتی واقعی روبرو شدم و شروع به دیدن ویدیوهای یوتیوب کردم. ویدیوهای زیادی از داستانهای NDE در آنجا وجود داشت، بنابراین در نهایت یکی از آنها را تماشا کردم. فکر میکنم این یک دخالت الهی بود زیرا اولین ویدیویی که تماشا کردم مربوط به یک پرستار بود که به طرز بسیار شیوا در مورد تجربیاتش در طی NDE خود توضیح داد. در دل میدانستم که او حقیقت را میگوید. گوش دادن به کسی که همان تجربهای را که من داشتم توصیف میکرد، مرا شگفتزده کرد. شروع به گریه کردم مثل یک کودک و بعد از آن ویدیوهای NDE بیشتری را تماشا کردم. متوجه شدم که اشتباه کردهام که به کسی چیزی نگفتم، به همین دلیل است که داستانم را برای شما و سایر گروههای بزرگ تحقیق در مورد NDE ارسال میکنم. امیدوارم داستان من به دیگران کمک کند تا احساس تنهایی نکنند مثل زمانی که من برای سالهای زیادی احساس تنهایی میکردم.
در سن ۱۵ سالگی، ناپدریام خانوادهمان را به ایالت جدیدی منتقل کرد که از زندگی، دوستان و پسری که دوست داشتم فاصله داشت. در پیدا کردن جایگاه خود در یک شهر جدید که از آن متنفر بودم، دچار مشکل شدم. والدینم به طور مداوم با هم درگیر بودند و خانواده ما در پایان این تجربه شکسته شد. در زمان NDE من، من یک نوجوان خشمگین و منزوی با هیچ دوستی و مهارتهای مقابلهای بسیار ضعیف بودم. شروع به دردسر افتادن و معاشرت با گروههای بد کردم. دین برای من تسلی نبود. خانوادهام مسیحی بودند، اما من همیشه آتئیست بودم. زندگی من تا آن زمان زندگی آسانی نبود. فکر میکردم اگر خدایی وجود داشته باشد، او باید یا بیتفاوت باشد یا تنبیهکننده که اجازه دهد این همه مصیبت در دنیا ادامه یابد. من هیچ چیز از او نمیخواستم.
به یک مهمانی در جنگل دعوت شدم که برای آخر هفته و در عمق یک منطقه حفاظتشده، دور از شهر بود. من در نهایت با یک گروه بزرگ از افرادی که نمیشناختم گذران وقت کردم. انگار که دروغ گفتن و مخفیانه به مهمانی رفتن خیلی احمقانه نبود، من حرکتی بسیار احمقانهتر انجام دادم و داروها را بدون اطلاعات کافی از عوارض جانبی آنها پذیرفتم. داروها آنقدر سریع اثر کردند که نتوانستم کسی را پیدا کنم که کمک کند یا من را به جای امنی ببرد. شروع به داشتن توهمات وحشتناک کردم که ترسناک بودند. من desperate بودم که فرار کنم، و به ناگهان چهرههای تمام افرادی که دور آتش بزرگی که روشن شده بود بودند شروع به تغییر به شیطانها و هیولاها کردند. من وحشتزده شدم! احساس میکردم تنها دو انتخاب دارم: به جنگلهای تاریک فرار کنم یا به آتش پناه ببرم. به سوی آتش دویدم تا از هیولاها فرار کنم.
درد فوری و عذابآور بود. من مانند یک شمع رومی روشن شدم و به مدت زمانی که طول کشید کسی متوجه شود و به اندازه کافی نزدیک بیاید تا سعی کند من را از آنجا بکشاند، سوختم. من بعد از آن زیادی یادم نمیآید، اما ظاهراً بچهها تصمیم گرفتند که من را پنهان کنند تا با قانون به مشکل نخورند. آنها سعی کردند من را تمیز کنند و سپس در تاریکی، روی زمین و دور از همه جا رهایم کردند. فقط درختان و ستارهها بودند که با من بودند.
به سرعت به شوک میرفتم و میدانستم که قرار است بمیرم. به یاد دارم که بهطور مکرر در ذهنم بهعنوان یک مانترا خواهش میکردم، "فقط بگذارید بیرون بیایم! فقط بگذارید بیرون بیایم!" کسی باید صدای خواهشم را شنیده باشد، زیرا بیهوش شدم. سپس در یک تونل تاریک که گرد و کاملاً سیاه بود، کشیده شدم. برای مدتی کشیده شدم، اما در نهایت بر روی دشت تاریکی قرار داده شدم. این یک دشت صخرهای و بدون درخت بود که در مهای خاکستری پوشیده شده بود که دور من میچرخید. میتوانستم به بالا نگاه کنم و ستارههای بالای سرم را ببینم، اما آنها ستارههای آشنایی نبودند که از زمین میدیدم. نور کمنور بود و همه جا بسیار آرام و صلحآمیز بود، بجز باد که مهها را جابجا میکرد. این مکان بسیار آرامشبخش بود، اما به نظر میرسید صحنهای از یک فیلم ترسناک یا علمی-تخیلی باشد.
در سمت راست من دیوار سنگی بزرگی با ظاهری کهن وجود داشت که بالای سرم قرار داشت. به نظر میرسید پنل یک دیوار شهری عظیم است. به صورت غریزی میدانستم که شهری پشت دیوار وجود دارد. انگار شب بود و همه خواب بودند. جز موسیقی، همه جا ساکت و خاموش بود. موسیقی نرم و دور بود و از بالای دیوارها به سمت من میآمد. این موسیقی هیچگاه قبل یا بعداً نشنیده بودم. موسیقی آنقدر زیبا بود که قلبم را آزرده میکرد. میخواستم خیلی دلم میخواست که بروم و منبع آن را پیدا کنم. این فقط موسیقی نبود، بلکه "عشق و امید" بود که به موسیقی تبدیل شده بود؛ که نمیتوانم توضیح دهم و نمیدانستم ممکن است.
هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم، درونم غلو میزنم. این یکی از چیزهایی است که برای تجربه دوبارهاش وقتی بمیرم، بیصبرانه منتظر هستم.
آن زمان متوجه شدم که بدنی ندارم، اما احساس خوبی و کمال میکردم. دیگر هیچ خوشحالی ناشی از مواد مخدر نداشتم که بسیار تسکیندهنده بود. باید با تونل این حالت متوقف شده بود، زیرا آن آخرین باری بود که احساس "معتاد بودن" کردم. هنوز هم میتوانستم درد را احساس کنم و این برایم گیجکننده بود. احساس درد در این مکان احساس نادرستی داشت.
سپس متوجه شدم که یک بند دارم. من این را اینگونه مینامم زیرا قبل از این تجربه هیچ ایدهای درباره بند روحانی نداشتم. اما، من با خواهرانم والیبال بند بازی میکردم، بنابراین این نام را به آن دادم. بند نامرئی بود، به سمت چپ من متصل بود و به سمت چپ و به سمت زمین بازمیگشت. زمین برای انسانها خیلی دور بود که آنجا بروند و برگردند. چگونه این را میدانستم نمیتوانم بگویم. دانش فقط در سرم وجود داشت و دسترسی به آن برایم بهطوری طبیعی مانند نفس کشیدن بود. میتوانستم بدنم را که هنوز در زمین بود، اما به آرامی احساس کنم. هنوز هم در درد و در حال مرگ بود. قلب میتپید اما فاصلههایی که بین تپشها وجود داشت، آنقدر طولانی شده بود که میدانستم تقریباً تمام شدهام و خوشحال بودم. هیچ اشتیاقی به این گوشت شکسته نداشتم. این حالا کاملاً برایم بیگانه بود و تا جایی پیش میروم که بگویم حتی از آن متنفر بودم.
این ستاره درخشان زیبایی که راهنمای من بود، به سمت من آمد. نمیتوانستم بگویم مرد است یا زن، اما فقط آرامش و هوش محبتی را ساطع میکرد. آن لحظه زمانی بود که من میدانستم، فقط میدانستم که خدا واقعی است. در این مکان هیچ انکاری وجود نداشت.
خیلی عصبانی شدم و فکر کردم اگر خدا واقعی است، پس او معمار تمام درد و رنج مردم روی زمین است؛ و بهطور خاص، همه درد و تلاش من تا آن زمان. خشم در آنجا چیزی قوی و ویرانگر است زیرا غیرعادی است. میتوانستم حس کنم که با خشم درونم متورم میشوم و درون پوستم نامرئی بزرگتر میشوم. میخواستم به خدا حمله کنم و هر موجودی را که بود به کیهان دیگری پرتاب کنم. احساس میکردم بیشتر از آن قادر به انجام این کار هستم.
فکر کردن به این موضوع اکنون مرا میترساند. این قدرت بیضابطه زیادی بود که تهدید به تحت فشار قرار دادن هر آنچه بودم میکرد. اوضاع داشت خیلی زیاد میشد. شاید به همین دلیل بود که در خارج از شهر ملاقات شدم. به نوعی آنها قبلاً میدانستند که من قرار است به وضعیت هستهای برسم. عجیب بود که راهنما به خشم من هیچگونه واکنشی نشان نداد. راهنما فقط آنجا ایستاده بود و آرامش و عشق آرامشبخشی را تابش میکرد. این واکنش فقط باعث خشمگینتر شدن من شد.
به طرز غیرقابل توضیحی، یک صفحه شطرنج در جایی که پایم باید بوده ظاهر شد. فکر میکنم من صفحه را به وجود آوردم اما مطمئن نیستم. ممکن است این کار راهنما بود.
به صفحه شطرنج اشاره کردم در حالی که سعی میکردم عصبانیت خود را کنترل کنم. مثل نوجوان عصبانی که بودم، خواستم بدانم 'چرا؟! آیا این یک نوع بازی برای توست؟ یک شوخی؟' سرانجام راهنما در سرم با من صحبت کرد.
آنگاه متوجه شدم که چیزی بهطور بلند نگفتهام. هیچ نیازی به صحبت کردن در آنجا نیست، زیرا ارتباط آنی و واضح است بدون توجه به فاصله.
راهنما به من گفت: 'تو انتخاب میکنی که زندگیات را در زمین بگذرانی و تو رنج خود را انتخاب میکنی.' آن کلمات بهطور قطع من را متوقف کرد و به سکوت انداخت. دیگر عصبانی نبودم، فقط متعجب بودم. به راهنما گفتم: 'فقط یک احمق این را انتخاب میکند.'
بعد از آن، گفتگویی که بسیار به آن نیاز داشتیم، داشتیم. حضور راهنما با هر سؤالی که راهنما پاسخ داد به نظر میرسید مرا آرام میکند. دیگر نمیتوانستم بدنم را احساس کنم پس فرض کردم مردهام. این برای من خوب بود، اما در حالی که صحبت میکردیم متوجه شدم که راهنما به بند من توجه دارد. آنها به نظر میرسیدند نگران آن هستند. حدس زدم که ممکن است به نوعی زنده باشم، شاید. راهنما به من گفت در حالی که در خارج از شهر خواب آلود صحبت میکردیم، که ما موجودات جاودانهای هستیم که از انرژی و عشق تشکیل شدهایم که به هم پیوستهاند. به خاطر اینکه ما در اینجا رنج نمیکشیم، رشد شخصی به دست آوردن آن سختتر است. انتخاب برای زندگی در زمین یکی از راهحلها بود. ما میتوانیم انتخاب کنیم که یک زندگی انسانی داشته باشیم، یا چندین زندگی، همه به منظور یادگیری و رشد. ما هیچگاه افرادی را که در هر زندگی دوست داریم از دست نمیدهیم، زیرا به محض بازگشت به خانه، آنها را خواهیم دید.
به من گفته شد که مواجهه با تلاش برای زندگی از طریق فیلتر عشق، آزمون نهایی ماست. همه دامهایی که انسانها در آن سقوط میکنند: نژاد، مذهب، سیاست، جنسیت، پول، ملیت و ...، هیچکدام در مقابل عشق مهم نیستند. ما انسانها برخلاف طریقی که باید باشیم زندگی میکنیم و به خاطر آن خود را از بین میبریم.
متوجه شدم که راهنما ناراحت و نگران شده است؟ آنها واقعاً به بند رنج آور من توجه داشتند. آنها به سرعت تصاویری از زندگی کوتاه من را نشان دادند و آنها را مانند دستهای از کارتها جلوی من جابجا کردند. آنها فقط در قسمتهایی که فکر میکردند مربوط است توقف کردند. آنها ادامه دادند و توضیح دادند که میتوانم بمانم اگر بخواهم، اما باید به زمین برگردم و وظیفهام را تمام کنم. آنها دقیقاً توضیح ندادند که وظیفهام چیست، اما به طور غریزی میدانستم که آن وظیفه چه بوده در حالی که آنجا بودم. اما وقتی به زمین بازگشتم، دیگر نمیتوانستم آن را به یاد بیاورم. معلوم است که ما باید در اینجا آن را برای خودمان کشف کنیم.
وقتی که من به بازگشت اعتراض کردم، راهنما به من گفت: "کودکانی هستند که باید به دنیا بیایند." که من در جواب، بخاطر اینکه ۱۵ ساله بودم و هیچ تمایلی به داشتن بچه نداشتم، به آنها خندیدم و این را به آنها گفتم. آنها همچنین به من یادآوری کردند که به دوستپسرم، عشقام به او و خواهر دوقلویم فکر کنم. درست است، من خواهر دوقلوی خود را دوست داشتم و عاشق دوستپسرم بودم. من در نهایت با او ازدواج کردم و ما هم دوقلو داشتیم. اما با این حال، هنوز نمیخواستم برگردم.
در آنجا ما متفاوت هستیم؛ ما فکر و عمل متفاوتی داریم. چیزهایی مانند احساسات و زندگی در زمین نگرانیهای یکسانی ندارند. حالا میدانستم که دوباره آنها و خانوادهام را خواهم دید و همه آنها در نهایت اگر من بمیرم و بمانم، خوب خواهند بود. صحبت بیشتری درباره "وظیفه" و "کارهایی که باید انجام شود" بود. در آن زمان واقعاً با راهنما شوخی میکردم. از راهنما پرسیدم آیا قرار است جفت بال و شمشیری بگیرم. راهنما به من گفت: "شما اینجا بال و شمشیر نخواهید گرفت چون شما خودتان بال و شمشیر هستید." خب، این من را ساکت کرد.
راهنما در نهایت من را متقاعد کرد، اما من از بازگشت به یک بدن آسیبدیده خوشحال نبودم. فکر میکنم راهنما این را میدانست، زیرا احساس میکردم در حالی که به تونل سیاه کشیده میشدم، چیزی به بند من انجام میدهند. آنها به من در حدی که اجازه داشتند کمک کردند تا زنده بمانم، به اندازه کافی برای دریافت کمک. بعد از اینکه به بیمارستان رسیدم، به طرز غیرمنتظرهای بهتر از آنچه که باید بهبود یافتم.
امروز، هیچکس نمیتواند بگوید که من سوختهام، مگر اینکه به دقت نگاه کنند یا پوست من را با پوست خواهرم مقایسه کنند.
وقتی دوباره در بدن خود بیدار شدم، ستارهها ستارههای زمین بودند و سپیده دم در افق در حال شکستن بود. من در روشنایی تنهایی بودم و میتوانستم احساس کنم که بدن من دوباره مال من است. درد و خستگی دوباره برگشت. بعد از تجربهام، مناسب بودن در بدنم احساس عجیبی داشت. هرگز واقعاً به آن تعلق نداشتم و کمی باید به آن عادت کنم. تغییرات دائمی دیگری نیز وجود داشت که بیدار شدم: دیگر به زندگی و خانوادهام عصبانی نیستم؛ دیگر از مرگ نمیترسم، در واقع برعکس. باور به خدا و خواستن اینکه انسانها بهتر با یکدیگر باشند، همه اینها دائمی بود.
من زندگیام را تمیز کردم و پرستار شدم. هنوز فکر میکنم که دین یک کلاهبرداری است. اما من ایده پخش کردن عشق در دنیا را دوست دارم و این را برای همه آرزو میکنم. بابت تجربه نزدیک به مرگ خود سپاسگزارم. این یک هدیه بود که من را از خودم نجات داد. امیدوارم که این را با به اشتراک گذاشتن داستانم با دیگران جبران کنم.